مـــرگ ومــرهم3

«او بود؛ همچو زندگی؟ مرگ؟ غمگین، ناراحت؟ هرچه بود با او مشکلی نداشتم… ولی زندگی برایم سخت
شده بود. در کودکی بسیار شکستم، همه می‌گفتند لیاقت هیچ چیزی را ندارم. من با چنین حرفی بزرگ شدم. آری، به همین دلیل بود که شروع کردم به نابود کردن قلب‌ها، و در بالای کوهی از قلب‌های شکسته نشسته بودم و لبخند می‌زدم که او را دیدم. بدون نابود کردن قلبی، من را فرشته خواند و خود را ابلیس…

من به او نزدیک شدم، نزدیک شدم و نزدیک شدم تا دل را به او دادم. وقتی گفت دوستم دارد، فرار کردم؛ گفتم: «دوستت ندارم، تو فقط دوستم میبینم.» ترک کردنت درد داشت؛ خیلی درد داشت. وقتی با تمام وجود دوستت داشتم…

بعدش دوباره فرار کردم؛ هرچند بیشتر فرار می‌کردم، بیشتر در دامش فرو می‌رفتم؛ در دام چشمان سبزش که مرا به خود وابسته کرد… من با نابود کردن قلب افراد لبخند بیرحمانه می‌زدم و می‌خندیدم. دنیا از من انتقام گرفت، به سهمگین‌ترین شکل ممکن! او او را از من راند؛ با من سرد شد، سرد، سرد…

بعد از گفتن آن کلمات، هر قدمی که جلو می‌گذاشتم چندین قدم دورتر می‌شد و قلبم با دیدنش به درد شنیعی مواجه می‌شد. او واقعاً می‌دانست چطور من را به گریه بیندازد. چه بلایی سرم آمده بود؟ منی که قوی‌ترین بودم؟ منی که به عشق بی‌محلی می‌کردم، سر کوچکترین چیزها او به گریه می‌افتادم. اشک‌هایم پشت گوشی بود و با دیدن چشمانش بیشتر اشک می‌ریختم.

تا اینکه آن روز رسید؛ از من خواست حقیقت را بگویم که آیا عاشقش هستم. گفت: «صادق باش!» منی که از دروغ ساخته شده بودم، صادق باشم؟ من در مورد احساساتم دروغگویی بیش نبودم، حتی با خود نیز صادق نبودم، چه برسد به لوسیفر!؟ تقاضایی غیرممکن است و من نمی‌دانم چه کنم. قلبم دارد از شدت ترس در سینه می‌کوبد، جوری که انگار می‌خواهد بیرون بیاید و حقیقت را فریاد بزند. من در مورد تو نمی‌توانم با کسی سخن بگویم، با که سخن بگویم وقتی با خودم هم نمی‌دانم ماجرا از چیست؟ هوم؟

جز زبانم، تمام بدنم مخصوصاً چشمانم در تاب این حقیقت در حال سوختن بود. جوابی ندادم، باز پرسیدی… جواب ندادم و گفتم: «آری.» ولی پشت آن یک کلمه، هزار حرف پنهان شده بود. بله، شب‌ها در رویا سپری می‌کردم؛ کنارتم، خود را کنار تو به تصویر می‌کشیدیم و می‌خندیدیم باهات. من تو را در تصورات خود داشتم، نورِ من.

او کمی بعد از شنیدن جواب من سکوت سخت کرد که هر ثانیه‌اش سالی برای من بود و به هم نریخت. شاید او نیز مانند من نقابی دروغین داشت؟ نقابی سرد؟ شاید پشت دو کلمه حرفش، ذوق‌هایی پنهان، بازی‌هایی در پشت پرده بود؟ یا من خوش‌خیال بودم؟

و او سؤال دیگری پرسید… «از کی دوستم داری؟» آنجا بود که آرزویی کردم؛ کاش کاش… مرا در آغوش خود جایی می‌داد و من در آغوشش سر به گریه می‌گذاشتم.

به زبان می‌آورم… آن زمان که مرگ و مرهم ۲ را نوشتم، لوسیفر گفت: «متاسفم…» و این حرفش برایم آغوشی بود که یادم نمی‌آید. همین را گفت؟ فقط می‌دانم لبریز از شادی شدم، جوری که کلمات همه آن را از یاد بردم. او همانند نور بود که در رویاهایم تصور می‌کردم، واقعاً مانند معنی نامش بود: نور… به معنای واقعی کلمه. و من دیگر فقط در رویاهایم نداشتمش؛ مال من می‌شد؟»
ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱᴛ
ʏᴏᴜ ʜɪᴛ ᴍᴇ ꜱᴏ ʜᴇʏ ʜᴇʏ, ꜱᴏ ʜᴇʏ ɪ'ᴍ ᴏᴋᴀʏ ʙᴜᴛ ɪ'ᴍ ꜱᴛɪʟʟ ʜᴀᴠɪɴɢ ᴀ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ
#مود#حق#اقیانوس_میدزی#ایتزی#فوریو#وایرال#سرگرمی#طنز#یجی#لیا#ریوجین#چریونگ#یونا#چوپ#جی_وای_پی#دنس#ایت_گرل#کیپاپ#اکسپلور#ویسگون#لیسا#رزی#جیسو
#BTS #army #bangtan #namjoon #Jin #Suga #Jhope #Jimin #tahyung #Jungkook 𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤 𝆤𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤 #Video #clip #Music #Factor #Walipier #Profile︶ ֢ ⏝ ֢ ︶ ୨୧ ︶ ֢ ⏝ ֢
دیدگاه ها (۱۰)

مــرگ ومــرهم4

عاشقت شـבم قبل لمس تنت..ـ؋ـقط با حر؋ـ ها و نگاـہ ها و یک בنـ...

ᴘᴀʀᴛ30

20:Amityville Horror Houseخانه‌ی ترسناک امیتویلنگاه خاکستری‌...

آن شبـ ؛ـ؛ ۱آن شب٬ باران می آمد ، سرد بود ، قطراتش روی پوست ...

چند پارتی جیهوپ ویو ا/تکلاس تموم شد به سمت در مدرسه رفتم و خ...

چپتر ۱۰ _ سقوط سایهسال ها از روزی که باربارا دوباره به دنیا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط