ماه من
ماه من🌙
پارت 6
همه سوار ماشین شدند و به سمت تالار حرکت کردند.
چند دقیقه بعد به تالار رسیدند و هانول رو میزش نشست و مادربزرگ به مهمون ها خوش آمد گفت.
آهنگ ملایمی به گوش میرسید، اونجو به آرومی دستشو درو بازوی تهیونگ حلقه کرده بود و آروم آروم از کنار مهمونا عبور میکردند، امروز بهترین روز زندگیش بود خیلی ذوق داشت ولی نمیدونست بعد ازدواج چیا قراره به سرش بیاد، یا اصلا میدونست و خودش و نفهمی زده بود.
مهمونا با لبخند براشون دست میزدند.
تهیونگ با لبخند مصنوعی به همه نگاه میکرد، مثل اونجو از این ازدواج خوشحال نبود، اگه مجبور نبود همین الان هم میتونست تالار رو ترک کنه.
به جاشون رسیدند، چند ثانیه بعد عاقد خطبه رو خوند و اونا به طور رسمی زن و شوهر شدند.
همه با خوشحالی دست زدند و بورام با گوشیش از هر دو عکس های خوشگل و قشنگ گرفت.
همه مهمونا هدیه هاشونو تقدیم عروس دوماد کردند و تبریک گفتند.
چند ساعت بعد
اونجو تو اتاق تهیونگ رو تخت خواب نشسته بود.
طولی نکشید که در اتاق باز شد و تهیونگ با اخم وارد شد.
وقتی اونجو رو، رو تخت خوابش دید عصبی شد و سریع به سمتش قدم برداشت، محکم از بازوش گرفت و بلندش کرد و با خشم غرید: کی بهت گفته رو تخت من بشینی هان! تو حق نداری رو تخت من بخوابی، حق نداری به وسایل های من دست بزنی فهمیدی؟
اونجو چشماش پر اشک شد، به زمین زل زد و سکوت کرد.
تهیونگ با سکوت اونجو عصبی تر شد و بازوشو محکم تر گرفت و با دندون ها جفت شده غرید: گفتم فهمیدی یا نه جواب بده احمق!
اونجو با ترس سرشو تکون داد و با صدای لرزونش گفت: اره!
ـ آفرین
بعد گفتن حرفش، محکم هلش داد، اونجو نتونست تعادلشو حفظ کنه و افتاد رو زمین.
تهیونگ کت مشکیشو از تنش در آورد و پرت کرد رو کاناپه و به سمت کمدش رفت و لباس شلوار راحتی در آورد و به سمت حموم رفت.
اونجو با گریه از جا بلند شد و بازوشو که از درد داشت منفجر میشد و با دستش گرفت و ماساژش داد.
تهیونگ بعد عوض کردن لباس هاش و مسواک زدن سریع از حموم بیرون اومد و رو تخت لم داد و با بی رحمی بالشت رو از رو تخت بلند کرد و به سمت اونجو پرت کرد و لب زد: چراغ هارو خاموش کن و بخواب، اگه صدای گریه کردنتو بشنوم، بد میشه برات.
شرط= 12 لایک، 5 بازنشر، 7 کامنت
پارت 6
همه سوار ماشین شدند و به سمت تالار حرکت کردند.
چند دقیقه بعد به تالار رسیدند و هانول رو میزش نشست و مادربزرگ به مهمون ها خوش آمد گفت.
آهنگ ملایمی به گوش میرسید، اونجو به آرومی دستشو درو بازوی تهیونگ حلقه کرده بود و آروم آروم از کنار مهمونا عبور میکردند، امروز بهترین روز زندگیش بود خیلی ذوق داشت ولی نمیدونست بعد ازدواج چیا قراره به سرش بیاد، یا اصلا میدونست و خودش و نفهمی زده بود.
مهمونا با لبخند براشون دست میزدند.
تهیونگ با لبخند مصنوعی به همه نگاه میکرد، مثل اونجو از این ازدواج خوشحال نبود، اگه مجبور نبود همین الان هم میتونست تالار رو ترک کنه.
به جاشون رسیدند، چند ثانیه بعد عاقد خطبه رو خوند و اونا به طور رسمی زن و شوهر شدند.
همه با خوشحالی دست زدند و بورام با گوشیش از هر دو عکس های خوشگل و قشنگ گرفت.
همه مهمونا هدیه هاشونو تقدیم عروس دوماد کردند و تبریک گفتند.
چند ساعت بعد
اونجو تو اتاق تهیونگ رو تخت خواب نشسته بود.
طولی نکشید که در اتاق باز شد و تهیونگ با اخم وارد شد.
وقتی اونجو رو، رو تخت خوابش دید عصبی شد و سریع به سمتش قدم برداشت، محکم از بازوش گرفت و بلندش کرد و با خشم غرید: کی بهت گفته رو تخت من بشینی هان! تو حق نداری رو تخت من بخوابی، حق نداری به وسایل های من دست بزنی فهمیدی؟
اونجو چشماش پر اشک شد، به زمین زل زد و سکوت کرد.
تهیونگ با سکوت اونجو عصبی تر شد و بازوشو محکم تر گرفت و با دندون ها جفت شده غرید: گفتم فهمیدی یا نه جواب بده احمق!
اونجو با ترس سرشو تکون داد و با صدای لرزونش گفت: اره!
ـ آفرین
بعد گفتن حرفش، محکم هلش داد، اونجو نتونست تعادلشو حفظ کنه و افتاد رو زمین.
تهیونگ کت مشکیشو از تنش در آورد و پرت کرد رو کاناپه و به سمت کمدش رفت و لباس شلوار راحتی در آورد و به سمت حموم رفت.
اونجو با گریه از جا بلند شد و بازوشو که از درد داشت منفجر میشد و با دستش گرفت و ماساژش داد.
تهیونگ بعد عوض کردن لباس هاش و مسواک زدن سریع از حموم بیرون اومد و رو تخت لم داد و با بی رحمی بالشت رو از رو تخت بلند کرد و به سمت اونجو پرت کرد و لب زد: چراغ هارو خاموش کن و بخواب، اگه صدای گریه کردنتو بشنوم، بد میشه برات.
شرط= 12 لایک، 5 بازنشر، 7 کامنت
- ۴۵۲
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط