{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به جایی از زندگی میرسی که همهچیز کمکم رنگش را از دست م

به جایی از زندگی می‌رسی که همه‌چیز کم‌کم رنگش را از دست می‌دهد.
نه اتفاق بد بزرگی افتاده، نه فاجعه‌ای رخ داده…
فقط انگار زندگی آهسته آهسته خاکستری شده آرزوهایی که زمانی برایشان می‌دویدی، حالا فقط گوشه‌ی ذهنت خاک می‌خورند.
نه آن‌قدر غمگینی که گریه کنی، نه آن‌قدر خوشحال که بخندی.
فقط هستی…
بی‌انگیزه، بی‌اشتیاق، در میان روزهایی که می‌آیند و می‌روند
و تو فقط نگاه می‌کنی که چطور زندگی، آرام و بی‌صدا
از کنارت عبور می‌کند.
یه جایی از زندگی، تنهایی دیگر درد نیست… عادت می‌شود.
اوایلش سخت بود؛ سکوت اتاق، نبودن کسی برای حرف زدن،
حسِ خالیِ کنار آدم.
اما کم‌کم یاد می‌گیری با خودت زندگی کنی.
یاد می‌گیری خیلی حرف‌ها را نگویی، خیلی احساس‌ها را نگه داری،
و خیلی شب‌ها را فقط با فکرهایت سر کنی.
و عجیب‌ترین بخشش این است که بعد از مدتی
دیگر نه از تنهایی می‌ترسی، نه حتی دنبالش فرار می‌کنی…
فقط به آن عادت می‌کنی.
آن‌قدر که وقتی کسی بخواهد وارد دنیای ساکتت شود،
می‌فهمی تنهایی دیگر فقط یک وضعیت نیست…
خانه‌ای است که آرام آرام در آن ساکن شده‌ای.
شاید خیلی‌ها نفهمند پشت لبخندهای ساده‌ی امروز
چند شب بی‌خوابی، چند فکر سنگین و چند جنگ خاموش پنهان شده.
گاهی وقتی در آینه نگاه می‌کنیم و چند تار موی سفید می‌بینیم،
یادمان می‌آید این‌ها فقط نشانه‌ی گذر زمان نیستند…
ردِ روزهای سختی‌اند که از سر گذراندیم
دیدگاه ها (۲)

بعضی غم‌ها فقط نمی‌گذرند؛از تو عبور می‌کنند و چیزی را برای ه...

هر کسی در عمق وجود خودقبرستان کوچکی داردکه محل آرمیدن تمام ک...

بعضی شب‌ها زندگی آن‌قدر سنگین می‌شود که نفس کشیدن هم شبیه جن...

«مرگ، روبروی زندگی نیست؛ بلکه بخشی از آن است.درست مثلِ نقطه‌...

🍃🌸#بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط