{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۹

صدای بوق ممتد و نور سفید اتاق درمان چشم‌هارو می‌سوزوند. تهیونگ کنار تخت ایستاده بود، هنوز دست اتو گرفته بود. دکتر با ماسک اکسیژن روی صورتش کار می‌کرد.

تهیونگ: فشارش افت کرده بود، گفتم آمبولانس نیارین، خودش می‌فهمه...
صدای بسته شدن در باعث شد سرش برگرده.

جونگوک وارد شد. با اون کت مشکی معروفش، بدون اجازه. فقط گفت:
جونگوک: دکتر من از سئول اومده، بزارین بررسیش کنه.

تهیونگ اخمش رو غلیظ‌تر کرد:
ت‌گ: لازم نکرده. از کی تو تصمیم می‌گیری واسه خواهر من؟

جونگوک بدون توجه، اشاره‌ای به پزشک همراهش کرد. پزشک نزدیک اومد، نوار قلب و علائم رو بررسی کرد و گفت:
دکتر: تشنج عصبی و شوک هیجانی شدید. باید حداقل ۴۸ ساعت در مراقبت باشه، هیچ استرسی، هیچ سوالی از گذشته.

جونگوک آهی کشید، به آرومی نشست روی صندلی کنارش و گفت:
جونگوک: من نمی‌خوام بهش آسیب بزنم، تهیونگ. اگه می‌خواستم، الان اینجا نمی‌بودم.

تهیونگ جوابی نداد. فقط نگاهش بین جونگوک و خواهرش در رفت و برگشت بود.

📍چند ساعت بعد – نیمه‌شب

ات آروم چشم‌هاش رو باز کرد. تاریکی همه‌جا رو گرفته بود، فقط صدای قطرات سرم می‌اومد. خواست چیزی بگه، ولی گلوی خشک‌ش درد گرفت.

جونگوک (آروم از کنارش):
جونگوک: آروم‌تر... هنوز نباید حرف بزنی.

ات با صدای خش‌دار گفت:
ات: تو... اینجایی؟ چرا؟

جونگوک: شاید چون نمی‌تونم ببینم بازم از دست بری.

ات چشماش خیس شد ولی نگاهش سرد بود.
ات: این حرف‌هارو برا خودت نگه دار. تو هم مثل بقیه‌ای. همه‌تون چیزی دارین که پنهون می‌کنین.

جونگوک مکث کرد.
جونگوک: ممکنه حق با تو باشه. ولی من یه پنهان‌کاری دارم که فقط واسه محافظت از تو بوده.

ات (با صدای لرزون): محافظت؟ از چی؟ از من یا از حقیقت؟

اون لحظه در اتاق باز شد، تهیونگ وارد شد و با جدیت گفت:
ت‌گ: وقتشه بری، جونگوک.

جونگوک از روی صندلی بلند شد، به تهیونگ نگاه کرد — بعد به ات — و گفت:
جونگوک: فقط بدون، اگه بخوای بری دنبالش — یعنی اون زنی که خودشو مادرت معرفی کرده — باید بدونی یه بخش دیگه از حقیقت رو ازت قایم کرده. حقیقتی درباره من.

همون‌جور که داشت بیرون می‌رفت، اضافه کرد:
جونگوک: تو تنها کسی نیستی که از گذشته زخمی شدی.

در بسته شد.

تهیونگ برگشت سمت ات.
ت‌گ: باورش نکن. اون فقط داره بازی ذهنی می‌کنه.

اما ات بدون نگاه کردن گفت:
ات: اگه بازیه، من نمی‌خوام تماشاگر بمونم.

تهیونگ متوجه شد اون تصمیم خودشو گرفته.

📍صبح روز بعد

نور از پرده افتاده بود روی صورت ات. دستش رو روی گردنبند نقره‌ای کوچیکی گذاشت که مادرش شب گذشته توی دستش گذاشته بود. وقتی بازش کرد، داخلش یه عکس محو بود — مادرش، تهیونگ، و کودک کوچکی در بغل یک مرد.

اما اون مرد… پدرش نبود.

ات نفسش بند اومد. عکسو محکم گرفت و لب‌هاش لرزید.
ات (با زمزمه): یعنی… این مرد… همونه که جونگوک گفت؟

پشت در صدای تهیونگ بود که با کسی تلفنی صحبت می‌کرد:
ت‌گ: باید قبل از اینکه اون بره بندر، پیداش کنیم. اگه اون عکس‌و دیده باشه، دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌مونه...

و ات فقط با خیره شدن به عکس، گفت:
ات: هیچ‌چیز از اول مثل قبل نبوده.

دوربین از روی تصویر عکس بالا می‌ره — چهره مرد در عکس واضح‌تر می‌شه: **پدر جونگوک**.

پایان پارت ۹

---
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۰ نگاه ات به عکس، مثل یه شلیک بود؛ تمام گذشته‌اش در ی...

پارت ۱۱انبار سوت و کور بود. ات درست وسط همون حالت خل و معلق ...

پارت ۸ هوا سرد و مه‌آلود بود. صدای موج‌ و صدای دور کشتی‌ با...

پارت ۷ بارون ریز توی خیابون می‌بارید. ویلا هنوز توی دوربین‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط