My Vampire Mate Season 2 part : 28
لیکا حس میکرد که چقدر حریصانه از او مینوشد و میدانست که از دست رفته
اِما تکانی خورد وقتی آن خاطره را رها کرد لرزید و پلک زد
جیمین ستودنی و بزرگوارانه عمل کرده بود
حتی زیر هجوم نیاز شدیدش روی حرفش مانده بود
حالا اِما دلش میخواست به آن شب برگردد و چیزی که جیمین شدیدا به آن نیاز داشت را به او بدهد
ولی نمیتوانست چون این فقط یک خواب
یا یک خاطره
از روی حصار پایین آمد
غریزه او را روی پایش فرود آورد
درست مثل خواب گردنبند
داشت دیوانه میشد
مثل نیکس که چیزهایی که نباید را میدید
جیمین با او چیکار کرده بود؟
روی چمن های خیس در کشوری عجیب زیر ستارههای بیشمار بالای سرشان که انگار آسمان را یک درجه پایینتر آورده بود نشست
بدون هیچ کسی که بتواند به او اعتماد کند
اِما صبح برنگشت
نگهبانان شاهد ورودش به خانه بودند و بعد از آن از ورودی ها محافظت میکردند ولی ساعتی طول کشید تا جیمین تو را گوله شده زیر پله ها در یک کمد لوازم تمیز کاری پیدا کند
میدانست که آمونیاک و پولیش های درون جاروها بوی او از لیکا پنهان میکند؟
حالا با دیدن اینکه در خاک و خل در حال لرزیدن است دندان هایش را به هم سایید و در یک لحظه نگرانی اش تبدیل به خشم شد
غرید : _ لعنتی ، اِما
او را بلند کرد
چه فکر کوفتی با خودش کرده بود؟
او قوانین را وضع میکرد و به خدا او س...
خورشید راهرو را روشن کرد و جیمین به گوش ای رفت و اِما را با بدن خودش پوشاند
_ او در لعنتی رو ببند!
♤ عذر میخوام
با بسته شدن در صدای آشنا گفت
♤ نمیدونستم اینجا یه خونآشام داریم ، باید یه ندایی میدادی
با کم شدن نور جیمین چرخید تا تهیونگ قدیمی ترین دوستش را ببیند وقتی متوجه شد که چقدر تهیونگ وزن کم کرده خوشحالیاش کمرنگ شد
قبلا به بزرگی جیمین بود حالا نحیف و لاغر شده بود
♤ و من از دیدن زنده بودنت غافلگیر شدم ولی بنظر میاد تو یه غافلگیری دیگه اونجا داری
تهیونگ نزدیک شد در حالی که اِما بیادبانه در آغوش جیمین خوابیده بود ، موهایش را عقب برد و صورتش را بررسی کرد
♤ خوشگله و یکم کثیف
_ بخاطر اینه که امروز زیر پله ها خوابیده
جیمین بخاطر عاجز بودن از درک اِما سرش را تکان داد
_ با اِما تروی آشنا شو ، ملکهی من
تهیونگ ابروهایش را بالا داد و این بيشترين احساسی بود که بعد از مرگ جفتش در صورت او دید
♤ یه ملکه خونآشام؟کائنات باید ازت متنفر باشه
در حالی که جیمین اخم کرد تهیونگ بررسی های بیشتری انجام داد
♤ گوش هاش تیزن؟
_ اون نیمه والکریه
جیمین توضیح داد : _ تو یه قبیله از والکری ها بزرگ شده و از هورد دور نگه داشته شده
♤ پس همه چی اینجا جالبه
این را گفت ولی علاقهی کمی در صورتش پیدا بود
اِما لرزید و صورتش را در سینه جیمین پنهان کرد
تهیونگ او را بررسی کرد
♤ فکر نمیکنم هیچوقت تو رو انقدر خسته دیده باشم برو کثیفیهای خودتو وخون...والکری رو بشور و یکم بخواب
هر چند که هنوز هشت صبح نشده بود اضافه کرد
♤ برای خودم ویسکی برمیدارم
ᚐ ᚐᚐ 🥀 ᚐᚐ ᚐ
بعد ظهر تهیونگ به این نتیجه رسیده بود که جیمین عقلش را از دست داده
در حالی که اسکاچ دیگری برای خودش میریخت و مینوشید و فکر میکرد با خودش اعتراف کرد که باید آخرین کسی باشد که به جفت دیگری شک میکند ولی این دور از ذهن بود
هیچ نژادی از دو گونه ی لیکاها و خونآشامها بزرگترین دشمنان هم نبود
با این حال جیمین خیال میکرد یک خونآشام یا یک نیمه خونآشام را ملکه اش کند؟
جیمین در صد و پنجاه سال گذشته هر جایی که بوده به وضوح مغزش را بهم ریخته...
تهیونگ سرش را بالا برد و برای مدتی حواسش با عطر آشپزخانهی شلوغ پرت شد
همه کسانی که اینجا کار میکردند برای ماه کامل آماده میشدند تمیز کاری ، پخت پز برای غذای زیاد تا برای تخلیهی قلعه آماده شوند
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه پیشاپیش عید تون مبارک عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
اِما تکانی خورد وقتی آن خاطره را رها کرد لرزید و پلک زد
جیمین ستودنی و بزرگوارانه عمل کرده بود
حتی زیر هجوم نیاز شدیدش روی حرفش مانده بود
حالا اِما دلش میخواست به آن شب برگردد و چیزی که جیمین شدیدا به آن نیاز داشت را به او بدهد
ولی نمیتوانست چون این فقط یک خواب
یا یک خاطره
از روی حصار پایین آمد
غریزه او را روی پایش فرود آورد
درست مثل خواب گردنبند
داشت دیوانه میشد
مثل نیکس که چیزهایی که نباید را میدید
جیمین با او چیکار کرده بود؟
روی چمن های خیس در کشوری عجیب زیر ستارههای بیشمار بالای سرشان که انگار آسمان را یک درجه پایینتر آورده بود نشست
بدون هیچ کسی که بتواند به او اعتماد کند
اِما صبح برنگشت
نگهبانان شاهد ورودش به خانه بودند و بعد از آن از ورودی ها محافظت میکردند ولی ساعتی طول کشید تا جیمین تو را گوله شده زیر پله ها در یک کمد لوازم تمیز کاری پیدا کند
میدانست که آمونیاک و پولیش های درون جاروها بوی او از لیکا پنهان میکند؟
حالا با دیدن اینکه در خاک و خل در حال لرزیدن است دندان هایش را به هم سایید و در یک لحظه نگرانی اش تبدیل به خشم شد
غرید : _ لعنتی ، اِما
او را بلند کرد
چه فکر کوفتی با خودش کرده بود؟
او قوانین را وضع میکرد و به خدا او س...
خورشید راهرو را روشن کرد و جیمین به گوش ای رفت و اِما را با بدن خودش پوشاند
_ او در لعنتی رو ببند!
♤ عذر میخوام
با بسته شدن در صدای آشنا گفت
♤ نمیدونستم اینجا یه خونآشام داریم ، باید یه ندایی میدادی
با کم شدن نور جیمین چرخید تا تهیونگ قدیمی ترین دوستش را ببیند وقتی متوجه شد که چقدر تهیونگ وزن کم کرده خوشحالیاش کمرنگ شد
قبلا به بزرگی جیمین بود حالا نحیف و لاغر شده بود
♤ و من از دیدن زنده بودنت غافلگیر شدم ولی بنظر میاد تو یه غافلگیری دیگه اونجا داری
تهیونگ نزدیک شد در حالی که اِما بیادبانه در آغوش جیمین خوابیده بود ، موهایش را عقب برد و صورتش را بررسی کرد
♤ خوشگله و یکم کثیف
_ بخاطر اینه که امروز زیر پله ها خوابیده
جیمین بخاطر عاجز بودن از درک اِما سرش را تکان داد
_ با اِما تروی آشنا شو ، ملکهی من
تهیونگ ابروهایش را بالا داد و این بيشترين احساسی بود که بعد از مرگ جفتش در صورت او دید
♤ یه ملکه خونآشام؟کائنات باید ازت متنفر باشه
در حالی که جیمین اخم کرد تهیونگ بررسی های بیشتری انجام داد
♤ گوش هاش تیزن؟
_ اون نیمه والکریه
جیمین توضیح داد : _ تو یه قبیله از والکری ها بزرگ شده و از هورد دور نگه داشته شده
♤ پس همه چی اینجا جالبه
این را گفت ولی علاقهی کمی در صورتش پیدا بود
اِما لرزید و صورتش را در سینه جیمین پنهان کرد
تهیونگ او را بررسی کرد
♤ فکر نمیکنم هیچوقت تو رو انقدر خسته دیده باشم برو کثیفیهای خودتو وخون...والکری رو بشور و یکم بخواب
هر چند که هنوز هشت صبح نشده بود اضافه کرد
♤ برای خودم ویسکی برمیدارم
ᚐ ᚐᚐ 🥀 ᚐᚐ ᚐ
بعد ظهر تهیونگ به این نتیجه رسیده بود که جیمین عقلش را از دست داده
در حالی که اسکاچ دیگری برای خودش میریخت و مینوشید و فکر میکرد با خودش اعتراف کرد که باید آخرین کسی باشد که به جفت دیگری شک میکند ولی این دور از ذهن بود
هیچ نژادی از دو گونه ی لیکاها و خونآشامها بزرگترین دشمنان هم نبود
با این حال جیمین خیال میکرد یک خونآشام یا یک نیمه خونآشام را ملکه اش کند؟
جیمین در صد و پنجاه سال گذشته هر جایی که بوده به وضوح مغزش را بهم ریخته...
تهیونگ سرش را بالا برد و برای مدتی حواسش با عطر آشپزخانهی شلوغ پرت شد
همه کسانی که اینجا کار میکردند برای ماه کامل آماده میشدند تمیز کاری ، پخت پز برای غذای زیاد تا برای تخلیهی قلعه آماده شوند
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه پیشاپیش عید تون مبارک عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
- ۱۴.۹k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط