My Vampire Mate Season 2 part : 27
او که نمیتوانست خشمش را برسرشان نازل کند پس با توجه بیهوده بودن کارش تصمیم گرفت کمی در اطراف گردش کند
در اطرافش گلهای وحشی روییده بودند که در طول روز شکوفه داده و حالا پژمرده و دلمرده بنظر میرسیدند
' داستان زندگیم همینه : اینو هم از دست دادی اِم '
با اینحال اینجا قشنگ بود
با برکه ای پوشیده از مه...یا دریاچه...یا هرچی
اینجا به نحوی او را بیاد خانه میانداخت
چشمانش را بست و به خانه اش فکر کرد
جایی که اجازه نداشت به آنجا برگردد
شب قبل دلش برای ایکس باکس تنگ شده بود
در حالی که به تمام اتفاقاتی که برایش اتفاق افتاده بود فکر میکرد دور تا دور نرده ی احمقانه شروع به قدم زدن کرد
قبل از سفر اشتیاق چیز دیگری را داشت حالا که مجبور بود از خانه دور شود فهمید که چقدر خانهاش خوب است
بله، او فقط احساس کمبود شریک زندگیاش را داشت
با اینحال که مجبور بود هر روز با یک مزد از خود راضی و سر سخت که توسط او اسیر شده سروکله بزند فهمید که زیاد به داشتن شریک زندگی اهمیت میداد و بله اکثر اوقات احساس یک بیگانه را داشت...مثلا وقتی خاله هایش در مورد خونآشام ها حرف میزدند نمیدانست به کجا نگاه نگاه کند یا چه چیزی بگوید....ولی اغلب این احساس را نداشت
البته آنها بیرحمانه به او طعنه میزدند ولی با نگاهی به گذشته متوجه شد که خاله هایش به همه نیش کنایه میزنند مثلا خاله اش میست
سال ها پیش بعد از آن اتفاق با ژنرال ورث خونآشام قبیله اش به او لقب میست چسبیده به خونآشام داده بودند
' چطور باید میست رو از خونآشام جدا کرد؟ '
' با دیلم '
لب های اِما با تعجب باز شد ممکن است آنها با او متفاوت رفتار کرده باشند ولی مانند یک بیگانه با او رفتار نمیکردند
نا امنی هایش بخاطر طوری که آنها را میدید برجسته میشد؟
خاطره ی روزی که دستش سوخت به ذهنش آمد و حالا حتی آن را متفاوت میدید
ابتدا خاطره اش او را آزرده کرده و شوکه میکرد
حالا دو چیز مشخص را بخاطر آورد
رجین به سمت او شیرجه زده بود تا اِما را از خورشید دور کند و از لمس نزدیک او لرزید بود و فیوری به همه اعلام کرده بود که اِما کاملا شبیه آنهاست
حس کرد لب هایش تاب برداشت
فیوری این را گفته بود
ملکیه یشان....
هیجانی درونش شروع به ساخته شدن کرد و او را برای رفتن به خانه بیقرار کرد آنها را به دید تازهای ببیند حالا بخاطر قدردانی نکردن برای تمام چیزهایی که فرض میکرد ندارد....یا نمیدید احساس درد میکرد
دلش میخواست زیر صدای آرامش بخش حشرات رودخانه و جیغ های خانواده اش بیدار شود
دلش میخواست زیر پتوهای خودش و بالای بالشت و تخت پرنسسی در اتاقش دراز بکشد نه در تخت عظیم جیمین ، حس میکرد آن علائم و نمادهای روی تخت داستانی باستانی را نقل میکند و فریا به او کمک کند که فکر میکرد تا وقتی روی آن تخت میخوابد جزوی از آن داستان است.....
وقتی دستش را دور ستونی گذاشت تراشه ی بزرگی از چوب کف دستش را برید
در گذشته از درد زوزه میکشید حالا آه کشید
همه چیز نسبی بود
در مقایسه با سینه اش که مثل یک تکه زمین زراعی شخم زده بود این فقط یک آزردگی کوچک بود
سرش را خم کرد و به زخمش خیره شد و چهره در هم کشید چون خاطرهای او را احاطه کرد
حتما دوباره خواب های جیمین را دیده بود
وقتی اِما خوابید آخرین....بر خورد جن*سیشان را از دید جیمین دیده بود
همانطور که به قطره ی کوچک خونی که روی چوپ افتاد خیره شد بود در خوابش غرق شد چوب تخت را حس میکرد که خرد شده و تراشه هایش کف دست جیمین فرو میرود
ولی جیمین به درد اهمیت نمیداد دستانش را همانجا نگه داشت مجبور بود
نیاز به لمس اِما با خواستش برای جلب اطمینانش در برابری میکرد
اِما احساس میکرد که چقدر لیکا دلش میخواهد دستانش را روی او بگذارد....شهوت که درونش جریان داشت را حس میکرد که میل به فشار دادن خودش به اِما را داشت....و با خودش اعتراف کرد که اگر اوضاع برعکس میشد به جیمین میگفت که او را بکند و او را به چنگ میگرفت
حالا او با گرسنگی که جیمین حس کرده بود دیدن سقف هتل در حالی که جیمین به آن نگاه میکرد در تلاش بود به ارگ*اسم نرسد گیج شد
وبی موهایش روی او بود بدنش را بی امان مقابل جیمین حرکت میداد و سینه هایش به سینه های او فشرده میشد
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
اگر پارت هدیه میخواین خودتون میدونید چیکار باید کنید
در اطرافش گلهای وحشی روییده بودند که در طول روز شکوفه داده و حالا پژمرده و دلمرده بنظر میرسیدند
' داستان زندگیم همینه : اینو هم از دست دادی اِم '
با اینحال اینجا قشنگ بود
با برکه ای پوشیده از مه...یا دریاچه...یا هرچی
اینجا به نحوی او را بیاد خانه میانداخت
چشمانش را بست و به خانه اش فکر کرد
جایی که اجازه نداشت به آنجا برگردد
شب قبل دلش برای ایکس باکس تنگ شده بود
در حالی که به تمام اتفاقاتی که برایش اتفاق افتاده بود فکر میکرد دور تا دور نرده ی احمقانه شروع به قدم زدن کرد
قبل از سفر اشتیاق چیز دیگری را داشت حالا که مجبور بود از خانه دور شود فهمید که چقدر خانهاش خوب است
بله، او فقط احساس کمبود شریک زندگیاش را داشت
با اینحال که مجبور بود هر روز با یک مزد از خود راضی و سر سخت که توسط او اسیر شده سروکله بزند فهمید که زیاد به داشتن شریک زندگی اهمیت میداد و بله اکثر اوقات احساس یک بیگانه را داشت...مثلا وقتی خاله هایش در مورد خونآشام ها حرف میزدند نمیدانست به کجا نگاه نگاه کند یا چه چیزی بگوید....ولی اغلب این احساس را نداشت
البته آنها بیرحمانه به او طعنه میزدند ولی با نگاهی به گذشته متوجه شد که خاله هایش به همه نیش کنایه میزنند مثلا خاله اش میست
سال ها پیش بعد از آن اتفاق با ژنرال ورث خونآشام قبیله اش به او لقب میست چسبیده به خونآشام داده بودند
' چطور باید میست رو از خونآشام جدا کرد؟ '
' با دیلم '
لب های اِما با تعجب باز شد ممکن است آنها با او متفاوت رفتار کرده باشند ولی مانند یک بیگانه با او رفتار نمیکردند
نا امنی هایش بخاطر طوری که آنها را میدید برجسته میشد؟
خاطره ی روزی که دستش سوخت به ذهنش آمد و حالا حتی آن را متفاوت میدید
ابتدا خاطره اش او را آزرده کرده و شوکه میکرد
حالا دو چیز مشخص را بخاطر آورد
رجین به سمت او شیرجه زده بود تا اِما را از خورشید دور کند و از لمس نزدیک او لرزید بود و فیوری به همه اعلام کرده بود که اِما کاملا شبیه آنهاست
حس کرد لب هایش تاب برداشت
فیوری این را گفته بود
ملکیه یشان....
هیجانی درونش شروع به ساخته شدن کرد و او را برای رفتن به خانه بیقرار کرد آنها را به دید تازهای ببیند حالا بخاطر قدردانی نکردن برای تمام چیزهایی که فرض میکرد ندارد....یا نمیدید احساس درد میکرد
دلش میخواست زیر صدای آرامش بخش حشرات رودخانه و جیغ های خانواده اش بیدار شود
دلش میخواست زیر پتوهای خودش و بالای بالشت و تخت پرنسسی در اتاقش دراز بکشد نه در تخت عظیم جیمین ، حس میکرد آن علائم و نمادهای روی تخت داستانی باستانی را نقل میکند و فریا به او کمک کند که فکر میکرد تا وقتی روی آن تخت میخوابد جزوی از آن داستان است.....
وقتی دستش را دور ستونی گذاشت تراشه ی بزرگی از چوب کف دستش را برید
در گذشته از درد زوزه میکشید حالا آه کشید
همه چیز نسبی بود
در مقایسه با سینه اش که مثل یک تکه زمین زراعی شخم زده بود این فقط یک آزردگی کوچک بود
سرش را خم کرد و به زخمش خیره شد و چهره در هم کشید چون خاطرهای او را احاطه کرد
حتما دوباره خواب های جیمین را دیده بود
وقتی اِما خوابید آخرین....بر خورد جن*سیشان را از دید جیمین دیده بود
همانطور که به قطره ی کوچک خونی که روی چوپ افتاد خیره شد بود در خوابش غرق شد چوب تخت را حس میکرد که خرد شده و تراشه هایش کف دست جیمین فرو میرود
ولی جیمین به درد اهمیت نمیداد دستانش را همانجا نگه داشت مجبور بود
نیاز به لمس اِما با خواستش برای جلب اطمینانش در برابری میکرد
اِما احساس میکرد که چقدر لیکا دلش میخواهد دستانش را روی او بگذارد....شهوت که درونش جریان داشت را حس میکرد که میل به فشار دادن خودش به اِما را داشت....و با خودش اعتراف کرد که اگر اوضاع برعکس میشد به جیمین میگفت که او را بکند و او را به چنگ میگرفت
حالا او با گرسنگی که جیمین حس کرده بود دیدن سقف هتل در حالی که جیمین به آن نگاه میکرد در تلاش بود به ارگ*اسم نرسد گیج شد
وبی موهایش روی او بود بدنش را بی امان مقابل جیمین حرکت میداد و سینه هایش به سینه های او فشرده میشد
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
اگر پارت هدیه میخواین خودتون میدونید چیکار باید کنید
- ۱۷.۱k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط