My lovely neighbor part : 9
+ من اومدم تا باهم درباره ی درست کردن سوراخ روی دیوار حرف بزنیم ولی کاملا مشخصه.....
قبل از این که بتونم حرفم را تموم کنم دو تا سگ سیاه روتوایلر اومدن بیرون و یه جوری روم پریدن که با باسنم روی زمین افتادم
وقتی که من توی راهرو رو زمین پهن شده بودم اونا دیوانه وار صورت گردن و سینه ام رو می لیسیدن و لباسم رو پاره میکردن
کاملا ترسیده بودم و میخواستم گریه کنم
+ اینا رو از روی من بردار
تهیونگ یه کم با حیوونای گنده اش سروکله زد تا این که اونها رو از روی بدنم برداشت.
صورتم از تف و بزاق کاملا چسبونکی بود
وقتی که سگها داشتن توی راهرو غلط می زدن و خودشون رو میخاروندن تهیونگ برشون گردوند داخل
و بعد برگشت به راهرو و در رو پشت سرش بست تا سگها بیرون نیان
اون دستش رو دراز کرد و منم دستش رو گرفتم و بعد مثل یه پر از روی زمین بلندم کرد
به خودم نگاه کردم
تیکه های بزرگی از لباسم کنده شده بود و سوتینم کاملا معلوم بود
اون یه جوری رفتار میکرد که انگار نمیدونه باید چی بگه
_ چلسی من....
+ الان خوشحالی نه ببین چه گوهی به هیکلم زدن
_ لعنتی واقعن این جوری فکر میکنی؟ نه خوشحال نیستم اونا روی بیکن حساسن به خاطر همین اون جوری روت پریدن اصلا چرا با هم چین بوی گوهی اینجا اومدی؟
گفتم: + میخوام برم.
و چرخیدم به طرف خونه ام
سعی کرد جلوم رو بگیره
_ وايسا!
+ نه لطفا فقط میخوام همه ی اینا رو فراموش کنم
برگشتم به آپارتمانم و تهیونگ رو با دستش که دور حوله اش بود، تنها گذاشتم
بعد از به حمام داغ یه کم آرامش گرفتم و احساس کردم که با تهیونگ به خاطر دیوونگی سنگ هاش بد رفتار کردم
اون تمام سعیش رو کرد تا اونا رو از روی من برداره و من مطمئنم که انجام این کار و هم زمان نگه داشتن حوله اش باید سخت بوده باشه
و تقريبا مطمئنم که میخواسته عذرخواهی کنه ولی من حرفش رو قطع کردم
ولی خب هنوزم باید باهاش درباره ی گوش وایسادنش حرف بزنم ولی نه امشب من كاملا خسته بودم و احساس سرخوردگی خوردگی میکردم
کیف پولم رو برداشتم و تصمیم گرفت گرفتم برای پختن شام خرید کنم
جلوی در خونه ام به ساک کوچیک افتاده بود خم شدم تا برش دارم آه مطمئن بودم این برای مغازه کاسپره
به تیشرت فروشی کوچیک و باحال
توی ساک به تیشرت فندقی رنگ با نوشته های سفید سایز small بود.
روش نوشته بود تو دیوونه منی با عکس به صورت کوچیک که از نوارهای بیکن درست شده.
هیچ چیز دیگه ای داخل ساک نبود ولی من مطمئن بودم که این از طرف تهیونگه
تو راه خونه به این فکر میکردم که تهیونگ برای پیشنهاد صلح این تیشرت رو خریده یعنی من درباره ی همه چیز بیش از حد غرغر کرده بودم؟
واقعا نمی دونستم تنها چیزی که میدونستم این بود که واقعا دوست نداشتم به آدمی که بیش از حد حساس باشه تبدیل بشم
بعد از این که شامم که شامل ماکارونی و سس مارینارا بود رو درست کردم به اتاقم برگشتم تا کتاب بخونم من همیشه روی تختم مینشستم هیچ کاری نمیتونستم بکنم ولی این که تهیونگ اون طرف دیوار باشه متحیرم میکرد.
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
● تو دیوونه منی (you bacon me crazy) این در واقع به اصطلاحه و رو تیشرت این رو نوشته بوده که به ماجرای بیکن ربط داره
● سس مارینارا سسیه که از سبزیجات سیر و سس گوجه فرنگی تشکیل شده و اغلب با ماکارونی و غذاهای دریایی سرو میشه
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
وقتی که احساس کردم به صدایی از پشت سرم شنیدم پرسیدم
+ تو اونجایی؟
بعد از به مکث کوتاه صدای بمش را شنیدم
_ اره من تو دفترم کار میکنم فال گوش واینسادم
جواب غير منتظره ای بود و قلبم شروع کرد به کوبیدن بعد از یک دقیقه من سر صحبت را باز کردم
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
حمایت رمان جفت خونآشام من فراموش نشه خوشگلا
قبل از این که بتونم حرفم را تموم کنم دو تا سگ سیاه روتوایلر اومدن بیرون و یه جوری روم پریدن که با باسنم روی زمین افتادم
وقتی که من توی راهرو رو زمین پهن شده بودم اونا دیوانه وار صورت گردن و سینه ام رو می لیسیدن و لباسم رو پاره میکردن
کاملا ترسیده بودم و میخواستم گریه کنم
+ اینا رو از روی من بردار
تهیونگ یه کم با حیوونای گنده اش سروکله زد تا این که اونها رو از روی بدنم برداشت.
صورتم از تف و بزاق کاملا چسبونکی بود
وقتی که سگها داشتن توی راهرو غلط می زدن و خودشون رو میخاروندن تهیونگ برشون گردوند داخل
و بعد برگشت به راهرو و در رو پشت سرش بست تا سگها بیرون نیان
اون دستش رو دراز کرد و منم دستش رو گرفتم و بعد مثل یه پر از روی زمین بلندم کرد
به خودم نگاه کردم
تیکه های بزرگی از لباسم کنده شده بود و سوتینم کاملا معلوم بود
اون یه جوری رفتار میکرد که انگار نمیدونه باید چی بگه
_ چلسی من....
+ الان خوشحالی نه ببین چه گوهی به هیکلم زدن
_ لعنتی واقعن این جوری فکر میکنی؟ نه خوشحال نیستم اونا روی بیکن حساسن به خاطر همین اون جوری روت پریدن اصلا چرا با هم چین بوی گوهی اینجا اومدی؟
گفتم: + میخوام برم.
و چرخیدم به طرف خونه ام
سعی کرد جلوم رو بگیره
_ وايسا!
+ نه لطفا فقط میخوام همه ی اینا رو فراموش کنم
برگشتم به آپارتمانم و تهیونگ رو با دستش که دور حوله اش بود، تنها گذاشتم
بعد از به حمام داغ یه کم آرامش گرفتم و احساس کردم که با تهیونگ به خاطر دیوونگی سنگ هاش بد رفتار کردم
اون تمام سعیش رو کرد تا اونا رو از روی من برداره و من مطمئنم که انجام این کار و هم زمان نگه داشتن حوله اش باید سخت بوده باشه
و تقريبا مطمئنم که میخواسته عذرخواهی کنه ولی من حرفش رو قطع کردم
ولی خب هنوزم باید باهاش درباره ی گوش وایسادنش حرف بزنم ولی نه امشب من كاملا خسته بودم و احساس سرخوردگی خوردگی میکردم
کیف پولم رو برداشتم و تصمیم گرفت گرفتم برای پختن شام خرید کنم
جلوی در خونه ام به ساک کوچیک افتاده بود خم شدم تا برش دارم آه مطمئن بودم این برای مغازه کاسپره
به تیشرت فروشی کوچیک و باحال
توی ساک به تیشرت فندقی رنگ با نوشته های سفید سایز small بود.
روش نوشته بود تو دیوونه منی با عکس به صورت کوچیک که از نوارهای بیکن درست شده.
هیچ چیز دیگه ای داخل ساک نبود ولی من مطمئن بودم که این از طرف تهیونگه
تو راه خونه به این فکر میکردم که تهیونگ برای پیشنهاد صلح این تیشرت رو خریده یعنی من درباره ی همه چیز بیش از حد غرغر کرده بودم؟
واقعا نمی دونستم تنها چیزی که میدونستم این بود که واقعا دوست نداشتم به آدمی که بیش از حد حساس باشه تبدیل بشم
بعد از این که شامم که شامل ماکارونی و سس مارینارا بود رو درست کردم به اتاقم برگشتم تا کتاب بخونم من همیشه روی تختم مینشستم هیچ کاری نمیتونستم بکنم ولی این که تهیونگ اون طرف دیوار باشه متحیرم میکرد.
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
● تو دیوونه منی (you bacon me crazy) این در واقع به اصطلاحه و رو تیشرت این رو نوشته بوده که به ماجرای بیکن ربط داره
● سس مارینارا سسیه که از سبزیجات سیر و سس گوجه فرنگی تشکیل شده و اغلب با ماکارونی و غذاهای دریایی سرو میشه
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
وقتی که احساس کردم به صدایی از پشت سرم شنیدم پرسیدم
+ تو اونجایی؟
بعد از به مکث کوتاه صدای بمش را شنیدم
_ اره من تو دفترم کار میکنم فال گوش واینسادم
جواب غير منتظره ای بود و قلبم شروع کرد به کوبیدن بعد از یک دقیقه من سر صحبت را باز کردم
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
حمایت رمان جفت خونآشام من فراموش نشه خوشگلا
- ۱۶.۵k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط