{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و بعد

و بعد،
صبحی که بی‌تو آغاز می‌شد
مثل برگِ نازکِ نارنج،
در بادِ خیالِ تو می‌لرزیدم

تو در کوچه‌ای دور،
من در پنجره‌ای بی‌قرار
اما دل‌هامان
در یک نقطه‌ی روشن از هستی
به هم سلام می‌دادند

نه فاصله مهم بود
نه فصل
نه حتی نامِ روزها

ما
در امتدادِ یک نگاهِ نادیده
به هم می‌رسیدیم
مثل دو رود
که در خوابِ کوه
همدیگر را می‌شنوند

و عشق،
همان لحظه‌ای بود
که تو به چیزی فکر می‌کردی
که من هم بی‌دلیل
لبخند می‌زدم
دیدگاه ها (۱۲)

Name:عشق و جداییPart:45 ویو کوک-خب می شنوم...٪راستش کوک....ن...

𝙼𝚢 𝚋𝚛𝚘𝚝𝚑𝚎𝚛'𝚜 𝚏𝚛𝚒𝚎𝚗𝚍 𝟮 _ 𝟲 جونگکوک وارد خانه شد ، سوجین در ب...

🌱🍒به تماشای چشمانت آمده بودم جایی که سهم  نگاهم در به جا مان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط