از راهی دور وپرازحادثه امده بودم هرطور

از راهی دور وپرازحادثه امده بودم هرطور
که بود توانسته بودم بر دیوی نابکار پیروز شوم ،دلم ارمیدن در کنار ارامش بخشی میخواست تا به مهرش وصفاوصمیمیتش بچشیم طعم شیرین
پدر بودن را اما گفت بیزار است از این
مهم ،عشقش در دلم چنان نشسته. بود
که چشم بستم از ارزوی خویش ...
هرروز به طریقی به ازار دله ریش من
میکوشد واینروزها ازمادر شدنش میگوید
از رنج کشیدن من لذت میبرد ......
بیادم میاورد که ....
دیدگاه ها (۰)

کجایی عزیز دل من ...بیا بنشین کنارم میخواهم غمهایت را پایان ...

مافقط بلدیم خوب حرف بزنیم وکسیو که میدونیم هرچقدرهم توسرش بز...

مرا به حال خود رها کردی تنهای تنهامیدانستی که من آن طفل ساله...

آنشب دوباره همان مرد جوان آمد وباز به راز ونیاز بدرگاه خداون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط