{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق پنهان

#عشق پنهان

پارت ۶

لباسمو عوض کردم، یه لباس آستین بلند ساده که فقط بخاطر حرف مامانم پوشیدم. وقتی برگشتم پایین، وو بین داشت با بابام درباره‌ی پروژه جدیدش حرف می‌زد.

وو بین : «سلام ا.ت جان.» وو بین بلند شد، یه لبخند مرتب زد و اومد جلو که دستمو بگیره و باهام صحبت کنه. من سریع دستمو کشیدم و یه تعارف خشک و خالی کردم.

وو بین هیچوقت اصرار نمی‌کرد. همین خونسردیش بود که مامانمو بیشتر جذب خودش می‌کرد.
وو بین: «ببخشید دیر شد، یه کم کار پیش اومد.»

مامانم با صدای ملایمی گفت: «نه عزیزم، مشکلی نيست. بیا بشین.»

نشستیم دور میز. صحبت‌ها سر پول، کار، و البته آینده‌ی من و وو بین بود.

مامان ا.ت: «وو بین جان، واقعاً ممنونم که اینقدر زود تونستی تصمیم بگیری. ا.ت هم دختر خوبیه، فقط یه کم شیطونه که خب...» .

وو بین: «نه، خاله. ا.ت بی‌نظیره. واقعاً هم باهوشه. من خیلی خوشحالم که بالاخره قراره با هم ازدواج کنیم.»
(وو بین برگشت و بهم نگاه کرد. اون نگاهش یه جور مالکیت توش بود که تمام وجودمو منقبض می‌کرد.)

ا.ت: «همین که شما خوشحالین، برای من کافیه.» با صدای آروم گفتم، همزمان یه چشم غره کوچیک هم برای مامانم رفتم .

وسط صحبت‌ها، گوشیم زنگ خورد. شماره جونگ‌کوک بود. شجاعت نداشتم جواب بدم. اون لحظه حس کردم اگه جونگ‌کوک زنگ زده، حتماً یه خبر مهم داره، یا اینکه داره امتحانم می‌کنه که چقدر بهش وفادارم...........
دیدگاه ها (۹)

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

Afterglow

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط