{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق پنهان

#عشق پنهان

پارت ۵

وو بین طبق برنامه ساعت ده صبح با پدر و مادرش اومد خونه ما. بوی عطر گرون‌قیمت و کت و شلوار اتوکشیده‌ش، کل راهرو رو پر کرده بود. برای مامانم، وو بین نماد موفقیتی بود که دخترش باید به دست میاورد. ولی برای من بوی اجبار بود .

لباسمو عوض کردم، یه تیشرت ساده و شلوار جین پوشیدم. خواستم عادی باشم، اما مامان با دیدنم، مثل فنر از جا پرید.

مامان ا.ت: «این چه وضعشه؟ پاشو برو لباستو عوض کن! مهمونای مهم میان، دختر! انگار رفتی بیرون با همون دوستات بگردی!»

ا.ت: «مامان، وو بین که رفیق صمیمی ماست، این همه رسمی پوشیدن لازم نیست.»

مامان ا.ت: «لازمه! برای اینکه نشون بدیم دخترمون چقدر فهمیده و باوقاره. برو بالا، یه لباس شیک‌تر بپوش.»

به اجبار مامانم دوباره رفتم بالا. توی آینه به خودم نگاه کردم. یه دختر بیست ساله که داره تلاش می‌کنه زندگی خودشو از دست نده. وو بین رو دوست نداشتم، این یه واقعیت بود. اما سخت‌تر از اون، دوست نداشتن وو بین بود که داشت منو از جونگ‌کوک دور می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

عشق پنهان

عشق پنهان

عشق پنهان

عشق پنهان

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط