عشق پنهان
#عشق پنهان
پارت ۸
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، تماس رو قطع کردم. قلبم داشت از جا کنده میشد. جونگکوک فکر میکرد دارم جا میزنم؟ اون نمیدونست چقدر برای حفظ این رابطه دارم از درون له میشم.
برگشتم توی سالن. وو بین داشت با لبخند به من نگاه میکرد.
وو بین: «همه چی خوبه؟»
سرمو تکون دادم و نشستم. لبخند مصنوعیمو زدم، اما توی دلم حس کردم دارم غرق میشم. **حس کردم این رابطه پنهان داره منو تا لب پرتگاه میبره و جونگکوک هم داره عقبنشینی میکنه چون فکر میکنه من ضعیف شدم.**
---
بعد از رفتن وو بین و خانوادهاش، خونه یکم ساکتتر شد، اما این سکوت آرامش نبود، بلکه سکوت قبل از طوفان بود. مامان با رضایت کامل از وو بین تعریف میکرد و من فقط سرمو تکون میدادم.
مامان ا.ت: «وو بین چقدر محکم و باوقاره. این مرد زندگیته ا.ت. تو قدرش رو نمیدونی.»
ا.ت: «مامان، تو فقط عجله داری. من دوست ندارم اینقدر سریع همه چیز رسمی بشه.»
مامان ا.ت : «به جونگکوک فکر نکن. اون پسر مسئولیتپذیری نیست و برای زندگی جدی مناسب نیست. وو بین برای تو ساخته شده.»
حرف مامان مثل نیش زنبور بود. هر بار اسم جونگکوک رو میآورد، من یه قدم به وو بین نزدیکتر میشدم، فقط برای اینکه مامان رو آروم کنم، و یه قدم از جونگکوک دور میشدم چون میدونستم اون فاصلهی فیزیکی بین ما، داره به یک فاصله روحی تبدیل میشه.
☆ممنون میشم حمایتم کنید ☆
پارت ۸
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، تماس رو قطع کردم. قلبم داشت از جا کنده میشد. جونگکوک فکر میکرد دارم جا میزنم؟ اون نمیدونست چقدر برای حفظ این رابطه دارم از درون له میشم.
برگشتم توی سالن. وو بین داشت با لبخند به من نگاه میکرد.
وو بین: «همه چی خوبه؟»
سرمو تکون دادم و نشستم. لبخند مصنوعیمو زدم، اما توی دلم حس کردم دارم غرق میشم. **حس کردم این رابطه پنهان داره منو تا لب پرتگاه میبره و جونگکوک هم داره عقبنشینی میکنه چون فکر میکنه من ضعیف شدم.**
---
بعد از رفتن وو بین و خانوادهاش، خونه یکم ساکتتر شد، اما این سکوت آرامش نبود، بلکه سکوت قبل از طوفان بود. مامان با رضایت کامل از وو بین تعریف میکرد و من فقط سرمو تکون میدادم.
مامان ا.ت: «وو بین چقدر محکم و باوقاره. این مرد زندگیته ا.ت. تو قدرش رو نمیدونی.»
ا.ت: «مامان، تو فقط عجله داری. من دوست ندارم اینقدر سریع همه چیز رسمی بشه.»
مامان ا.ت : «به جونگکوک فکر نکن. اون پسر مسئولیتپذیری نیست و برای زندگی جدی مناسب نیست. وو بین برای تو ساخته شده.»
حرف مامان مثل نیش زنبور بود. هر بار اسم جونگکوک رو میآورد، من یه قدم به وو بین نزدیکتر میشدم، فقط برای اینکه مامان رو آروم کنم، و یه قدم از جونگکوک دور میشدم چون میدونستم اون فاصلهی فیزیکی بین ما، داره به یک فاصله روحی تبدیل میشه.
☆ممنون میشم حمایتم کنید ☆
- ۲.۵k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط