p47
p47
سه روز بعد...
بالاخره روز مرخص شدن الینا و دختر کوچولوشون رسید.
جونگکوک از صبح زود جلوی اتاق ایستاده بود.
هلنا با خنده گفت:
÷فکر کنم بیشتر از خود الینا هیجانزدهای.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه، لبخند زد.
_طبیعیه.
تهیونگ پوزخند زد.
×رئیس مافیا از دیشب سه بار رفته مهد کودک بچه رو چک کرده.
جونگکوک اخمی ساختگی کرد.
_خواستم مطمئن بشم حالش خوبه.
همه خندیدن.
چند دقیقه بعد، پرستار دختر کوچولو رو توی آغوش الینا گذاشت.
الینا آروم به جونگکوک نگاه کرد.
+حاضری؟
جونگکوک دستهاش رو جلو آورد.
_همیشه.
پرستار دختر کوچولو رو به آغوش جونگکوک سپرد.
جونگکوک با دقت از بیمارستان بیرون رفت؛ انگار باارزشترین چیز دنیا رو توی بغلش گرفته بود.
جلوی در بیمارستان، محافظها صف کشیده بودند.
همه با احترام سر خم کردند.
یکی از محافظها با لبخند گفت:
^تبریک میگم رئیس.
جونگکوک فقط به دخترش نگاه کرد و آروم جواب داد:
_رئیس واقعی این خانواده اونه.
تهیونگ زد زیر خنده.
× «بیچاره شدیم... از الان دستورها رو اون میده.»
هلنا خندید و به الینا نگاه کرد.
÷دقیقاً شبیه مامانش میشه.
الینا با خنده گفت:
+بیچاره جونگکوک... دو تا دختر شیطون توی خونه داره.
جونگکوک لبخند زد و برای اولین بار، بدون هیچ ترسی، آیندهای رو تصور کرد که توش خبری از انتقام، جنگ یا جدایی نبود...
فقط خودش بود...
الینا...
و دختر کوچولویی که با خواب آرومش، به همه اون سالهای سخت پایان داده بود.
حمایت🔮
سه روز بعد...
بالاخره روز مرخص شدن الینا و دختر کوچولوشون رسید.
جونگکوک از صبح زود جلوی اتاق ایستاده بود.
هلنا با خنده گفت:
÷فکر کنم بیشتر از خود الینا هیجانزدهای.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کنه، لبخند زد.
_طبیعیه.
تهیونگ پوزخند زد.
×رئیس مافیا از دیشب سه بار رفته مهد کودک بچه رو چک کرده.
جونگکوک اخمی ساختگی کرد.
_خواستم مطمئن بشم حالش خوبه.
همه خندیدن.
چند دقیقه بعد، پرستار دختر کوچولو رو توی آغوش الینا گذاشت.
الینا آروم به جونگکوک نگاه کرد.
+حاضری؟
جونگکوک دستهاش رو جلو آورد.
_همیشه.
پرستار دختر کوچولو رو به آغوش جونگکوک سپرد.
جونگکوک با دقت از بیمارستان بیرون رفت؛ انگار باارزشترین چیز دنیا رو توی بغلش گرفته بود.
جلوی در بیمارستان، محافظها صف کشیده بودند.
همه با احترام سر خم کردند.
یکی از محافظها با لبخند گفت:
^تبریک میگم رئیس.
جونگکوک فقط به دخترش نگاه کرد و آروم جواب داد:
_رئیس واقعی این خانواده اونه.
تهیونگ زد زیر خنده.
× «بیچاره شدیم... از الان دستورها رو اون میده.»
هلنا خندید و به الینا نگاه کرد.
÷دقیقاً شبیه مامانش میشه.
الینا با خنده گفت:
+بیچاره جونگکوک... دو تا دختر شیطون توی خونه داره.
جونگکوک لبخند زد و برای اولین بار، بدون هیچ ترسی، آیندهای رو تصور کرد که توش خبری از انتقام، جنگ یا جدایی نبود...
فقط خودش بود...
الینا...
و دختر کوچولویی که با خواب آرومش، به همه اون سالهای سخت پایان داده بود.
حمایت🔮
- ۲۹۲
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط