P ادامه
P11 ادامه
پنج سال قد کشیدن اون دختر رو دیده بود.
خندیدنهاشو.غر زدنهاشو.شبهایی که یواشکی میرفتن خوراکی میخریدن.
و الان… داشت به جنازش نگاه میکرد....
جین و نامجون با عجله وارد میشن.صدای قدمهاشون تنده.میرسن دم حموم.
خشکشون میزنه....
نامجون دستشو میذاره به دیوار که نیفته.
جین زیر لب یه فحش آروم میده، ولی صداش میلرزه اشک از چشمش پایین ریخته میشه....
هیچکدوم جلو نمیان.جییون هنوز خیرهست انگار میخواد این صحنرو تا ابد تو مغزش حک کنه.
بعد… با صدایی که شکستهِ و از ته یه چاه تاریک میاد:
جی یون:برین بیرون...
نه داد زد.نه گریه کرد.
اما اون صدا…همه رو وادار کرد عقب بکشن.سهتاشون میرن بیرون اتاق.هیچکس جرئت حرف زدن نداره.
داخل…جییون کامل بدن چهرین رو از وان بیرون میکشه.میشینه روی زمین،میذارتش رو پاهاش.
بدنش برهنهست، سردُ خونیِ کت خودشو در میاره و مثل پتو دورش میپیچه...
اول صدا نمیاد بعد… یه نفس شکسته بعد یکی دیگه.
بعد…فریاد.نه مثل گریه معمولی.
نه اشک آروم.یه صدای پارهکننده وحشی از ته ریه.....
زنی که تو ۳۲ سال زندگیش هیچوقت گریه نکرده بود…
الان داشت میشکستُ نابود میشد، اون مادرشو کشت اشک نریخت پدرشو کشت اشک نریخت خون هزاران نفر رو ریخت اشک نریخت تنها شد خیانت دید سختی کشید اشک نریخت اون هیچ وقت تا الان نشکسته بود هیچ وقت احساس غم نداشت اصلا نمیدونست احساسات چیه... ولی الان که جنازه چه رین تو بغلش بود، حتی خودشم باورش نمیشد که انقدر احساسات تو وجودشه...
بیرون اتاق…تهیونگ یخ زده بود نامجون دستاش میلرزید جین نفسش تند شده بود
اما هیچکدوم دلشون برای گریههای جی یون نسوخته بود و برعکس از گریه هاش وحشت کرده بودن
چون میدونستن از این لحظه به بعد اون زن بی رحم که فقط با وجود چه رین کمی وجدان داشت، الان همون وجدانم دیگه نیست، میدونستن.... از اون روز به بعد تاریکی قراره همه جارو بگیره....
خب شرطای این فیکشنمون زیاده بچون هر بار زیاد پارت میزارم
۶۰لایک
۷۰کامنت
پنج سال قد کشیدن اون دختر رو دیده بود.
خندیدنهاشو.غر زدنهاشو.شبهایی که یواشکی میرفتن خوراکی میخریدن.
و الان… داشت به جنازش نگاه میکرد....
جین و نامجون با عجله وارد میشن.صدای قدمهاشون تنده.میرسن دم حموم.
خشکشون میزنه....
نامجون دستشو میذاره به دیوار که نیفته.
جین زیر لب یه فحش آروم میده، ولی صداش میلرزه اشک از چشمش پایین ریخته میشه....
هیچکدوم جلو نمیان.جییون هنوز خیرهست انگار میخواد این صحنرو تا ابد تو مغزش حک کنه.
بعد… با صدایی که شکستهِ و از ته یه چاه تاریک میاد:
جی یون:برین بیرون...
نه داد زد.نه گریه کرد.
اما اون صدا…همه رو وادار کرد عقب بکشن.سهتاشون میرن بیرون اتاق.هیچکس جرئت حرف زدن نداره.
داخل…جییون کامل بدن چهرین رو از وان بیرون میکشه.میشینه روی زمین،میذارتش رو پاهاش.
بدنش برهنهست، سردُ خونیِ کت خودشو در میاره و مثل پتو دورش میپیچه...
اول صدا نمیاد بعد… یه نفس شکسته بعد یکی دیگه.
بعد…فریاد.نه مثل گریه معمولی.
نه اشک آروم.یه صدای پارهکننده وحشی از ته ریه.....
زنی که تو ۳۲ سال زندگیش هیچوقت گریه نکرده بود…
الان داشت میشکستُ نابود میشد، اون مادرشو کشت اشک نریخت پدرشو کشت اشک نریخت خون هزاران نفر رو ریخت اشک نریخت تنها شد خیانت دید سختی کشید اشک نریخت اون هیچ وقت تا الان نشکسته بود هیچ وقت احساس غم نداشت اصلا نمیدونست احساسات چیه... ولی الان که جنازه چه رین تو بغلش بود، حتی خودشم باورش نمیشد که انقدر احساسات تو وجودشه...
بیرون اتاق…تهیونگ یخ زده بود نامجون دستاش میلرزید جین نفسش تند شده بود
اما هیچکدوم دلشون برای گریههای جی یون نسوخته بود و برعکس از گریه هاش وحشت کرده بودن
چون میدونستن از این لحظه به بعد اون زن بی رحم که فقط با وجود چه رین کمی وجدان داشت، الان همون وجدانم دیگه نیست، میدونستن.... از اون روز به بعد تاریکی قراره همه جارو بگیره....
خب شرطای این فیکشنمون زیاده بچون هر بار زیاد پارت میزارم
۶۰لایک
۷۰کامنت
- ۸.۳k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط