BROKEN RULES | part 14
BROKEN RULES | part 14
سکوت سنگینی داخل دفتر مدیر حکمفرما بود.
تهیونگ و جونگکوک روبهروی میز مدیر ایستاده بودند.
سه دانشآموز هم با لبخندهای مطمئن کنار در ایستاده بودند.
مدیر گوشی را روی میز گذاشت.
مدیر : این عکس توی کل مدرسه پخش شده.
میخواید توضیح بدید؟
جونگکوک خواست حرفی بزند، اما تهیونگ یک قدم جلو رفت.
تهیونگ : قبل از هر چیزی، اجازه بدید من حرف بزنم.
مدیر سرش را تکان داد.
تهیونگ نگاهی به سه دانشآموز انداخت و گفت:
تهیونگ : این سه نفر چند هفتهست جونگکوک رو اذیت میکنن.
همونها بودن که کتکش زدن و باعث شدن کارش به بیمارستان بکشه.
رنگ صورت هر سه نفر پرید.
دانشآموز اول : دروغ میگه!
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از مدیر بردارد، گوشی خودش را روی میز گذاشت.
تهیونگ : دوربین پشت ساختمان مدرسه.
همهچی توی فیلم مشخصه.
جونگکوک با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ... از همان روز فیلم را گرفته بود، اما منتظر زمان مناسب مانده بود.
مدیر فیلم را پخش کرد.
اتاق در سکوت فرو رفت.
همهچیز مشخص بود.
هل دادن جونگکوک.
ضربهها.
و لحظهای که تهیونگ به آنها رسید.
بعد از چند دقیقه، مدیر گوشی را خاموش کرد.
مدیر با عصبانیت رو به آن سه نفر گفت:
مدیر : از فردا تا اطلاع ثانوی تعلیق هستید.
و دربارهی ادامهی حضورتون، شورای انضباطی تصمیم میگیره.
هر سه نفر با صورتهای رنگپریده از دفتر بیرون رفتند.
حالا فقط مدیر، تهیونگ و جونگکوک مانده بودند.
مدیر چند لحظه به آن دو نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
مدیر : دربارهی عکس...
من وارد زندگی شخصی دانشآموزهام نمیشم.
تنها چیزی که برام مهمه، احترام و امنیت داخل مدرسهست.
تهیونگ با احترام گفت:
تهیونگ : متشکرم، آقای مدیر.
مدیر لبخند کوچکی زد.
مدیر : ولی از این به بعد، حواستون به خودتون باشه.
شایعهها زود ساخته میشن...
اما پاک کردنشون زمان میبره.
وقتی از دفتر بیرون آمدند، جونگکوک نفس راحتی کشید.
جونگکوک : فکر میکردم همهچی تموم شده.
تهیونگ لبخند محوی زد.
تهیونگ : تا وقتی کنار هم باشیم...
هیچی تموم نمیشه.
جونگکوک خندید.
جونگکوک : پس یعنی...
هنوز رئیس شورای دانشآموزی هستی.
تهیونگ با شیطنت گفت:
تهیونگ : معلومه.
بعد مکث کرد.
تهیونگ : ولی یه عنوان دیگه هم دارم.
جونگکوک : چه عنوانی؟
تهیونگ چند لحظه به چشمهایش نگاه کرد.
لبخند زد و گفت:
تهیونگ : دوستپسر جئون جونگکوک.
صورت جونگکوک از خجالت سرخ شد.
با خنده آرام مشت کوچکی به شانهی تهیونگ زد.
جونگکوک : خیلی پررویی.
تهیونگ خندید؛ خندهای که مدتها بود هیچکس از او ندیده بود.
در همان لحظه، زنگ پایان کلاسها در مدرسه پیچید.
این بار...
برای هر دو، آغاز یک فصل جدید بود.
سکوت سنگینی داخل دفتر مدیر حکمفرما بود.
تهیونگ و جونگکوک روبهروی میز مدیر ایستاده بودند.
سه دانشآموز هم با لبخندهای مطمئن کنار در ایستاده بودند.
مدیر گوشی را روی میز گذاشت.
مدیر : این عکس توی کل مدرسه پخش شده.
میخواید توضیح بدید؟
جونگکوک خواست حرفی بزند، اما تهیونگ یک قدم جلو رفت.
تهیونگ : قبل از هر چیزی، اجازه بدید من حرف بزنم.
مدیر سرش را تکان داد.
تهیونگ نگاهی به سه دانشآموز انداخت و گفت:
تهیونگ : این سه نفر چند هفتهست جونگکوک رو اذیت میکنن.
همونها بودن که کتکش زدن و باعث شدن کارش به بیمارستان بکشه.
رنگ صورت هر سه نفر پرید.
دانشآموز اول : دروغ میگه!
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از مدیر بردارد، گوشی خودش را روی میز گذاشت.
تهیونگ : دوربین پشت ساختمان مدرسه.
همهچی توی فیلم مشخصه.
جونگکوک با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ... از همان روز فیلم را گرفته بود، اما منتظر زمان مناسب مانده بود.
مدیر فیلم را پخش کرد.
اتاق در سکوت فرو رفت.
همهچیز مشخص بود.
هل دادن جونگکوک.
ضربهها.
و لحظهای که تهیونگ به آنها رسید.
بعد از چند دقیقه، مدیر گوشی را خاموش کرد.
مدیر با عصبانیت رو به آن سه نفر گفت:
مدیر : از فردا تا اطلاع ثانوی تعلیق هستید.
و دربارهی ادامهی حضورتون، شورای انضباطی تصمیم میگیره.
هر سه نفر با صورتهای رنگپریده از دفتر بیرون رفتند.
حالا فقط مدیر، تهیونگ و جونگکوک مانده بودند.
مدیر چند لحظه به آن دو نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
مدیر : دربارهی عکس...
من وارد زندگی شخصی دانشآموزهام نمیشم.
تنها چیزی که برام مهمه، احترام و امنیت داخل مدرسهست.
تهیونگ با احترام گفت:
تهیونگ : متشکرم، آقای مدیر.
مدیر لبخند کوچکی زد.
مدیر : ولی از این به بعد، حواستون به خودتون باشه.
شایعهها زود ساخته میشن...
اما پاک کردنشون زمان میبره.
وقتی از دفتر بیرون آمدند، جونگکوک نفس راحتی کشید.
جونگکوک : فکر میکردم همهچی تموم شده.
تهیونگ لبخند محوی زد.
تهیونگ : تا وقتی کنار هم باشیم...
هیچی تموم نمیشه.
جونگکوک خندید.
جونگکوک : پس یعنی...
هنوز رئیس شورای دانشآموزی هستی.
تهیونگ با شیطنت گفت:
تهیونگ : معلومه.
بعد مکث کرد.
تهیونگ : ولی یه عنوان دیگه هم دارم.
جونگکوک : چه عنوانی؟
تهیونگ چند لحظه به چشمهایش نگاه کرد.
لبخند زد و گفت:
تهیونگ : دوستپسر جئون جونگکوک.
صورت جونگکوک از خجالت سرخ شد.
با خنده آرام مشت کوچکی به شانهی تهیونگ زد.
جونگکوک : خیلی پررویی.
تهیونگ خندید؛ خندهای که مدتها بود هیچکس از او ندیده بود.
در همان لحظه، زنگ پایان کلاسها در مدرسه پیچید.
این بار...
برای هر دو، آغاز یک فصل جدید بود.
- ۲.۱k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط