BROKEN RULES | part 15
BROKEN RULES | part 15
یک ماه از آن اتفاقات گذشته بود.
حیاط مدرسه، مثل همیشه پر از سروصدای دانشآموزها بود.
اما برای تهیونگ و جونگ کوک ، همهچیز فرق کرده بود.
دیگر لازم نبود از نگاههای دیگران فرار کنند.
شایعهها کمکم فراموش شده بودند و زندگی دوباره به آرامش رسیده بود
بعد از پایان جشن فارغالتحصیلی، هر دو روی پشتبام مدرسه ایستاده بودند.
همان جایی که بارها درد کشیده بودند...
و همان جایی که بالاخره حقیقت احساساتشان را فهمیده بودند.
نسیم خنکی میان موهایشان میپیچید.
جونگکوک لبخند زد.
جونگ کوک : یادت میاد اولین باری که همدیگه رو دیدیم؟
تهیونگ آرام خندید.
تهیونگ : آره... همون روزی که کتابات روی زمین افتاد.
جونگ کوک : اون موقع فکر میکردم ازم متنفری.
تهیونگ سرش را تکان داد.
تهیونگ : نه...
از خودم میترسیدم.
میترسیدم دوباره به یکی نزدیک بشم.
جونگ کوک چند قدم جلو آمد.
جونگ کوک : حالا چی؟
مینهو نگاهش را از چشمهای سئون نگرفت.
تهیونگ : حالا...
تنها چیزی که ازش میترسم، اینه که یه روز از کنارم بری.
جونگکوک لبخند گرمی زد.
دستش را آرام روی گونهی تهیونگ گذاشت.
جونگ کوک : من جایی نمیرم.
تا وقتی خودت بخوای...
کنارت میمونم.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
لبخندی زد؛ لبخندی که سالها کسی از او ندیده بود.
آرام صورت جونگکوک را میان دستانش گرفت.
چند لحظه فقط به چشمهای هم نگاه کردند؛ انگار تمام حرفهایی که نتوانسته بودند بزنند، در همان سکوت گفته میشد.
بعد، فاصلهی بینشان از بین رفت...
و اولین بوسهی آرام و عاشقانهشان، زیر نور غروب شکل گرفت.
نه از روی عجله...
نه از روی هیجان...
بلکه از روی اطمینان.
اطمینان به اینکه بعد از تمام دردها، بالاخره خانهی قلبشان را پیدا کردهاند.
وقتی از هم فاصله گرفتند، هر دو خندیدند.
جونگکوک با شیطنت گفت:
جونگ کوک : پس... قانون آخر هم شکسته شد؟
تهیونگ دستش را در دست او قفل کرد و لبخند زد.
تهیونگ : آره...
از اول هم قرار نبود هیچ قانونی جلوی ما رو بگیره.
آن دو، دست در دست هم، از پلههای پشتبام پایین رفتند.
خورشید آرامآرام پشت ساختمانهای شهر پنهان میشد.
و اینبار...
پایان داستانشان، آغاز زندگی تازهای بود که خودشان انتخاب کرده بودند.
The end 🪽✨
یک ماه از آن اتفاقات گذشته بود.
حیاط مدرسه، مثل همیشه پر از سروصدای دانشآموزها بود.
اما برای تهیونگ و جونگ کوک ، همهچیز فرق کرده بود.
دیگر لازم نبود از نگاههای دیگران فرار کنند.
شایعهها کمکم فراموش شده بودند و زندگی دوباره به آرامش رسیده بود
بعد از پایان جشن فارغالتحصیلی، هر دو روی پشتبام مدرسه ایستاده بودند.
همان جایی که بارها درد کشیده بودند...
و همان جایی که بالاخره حقیقت احساساتشان را فهمیده بودند.
نسیم خنکی میان موهایشان میپیچید.
جونگکوک لبخند زد.
جونگ کوک : یادت میاد اولین باری که همدیگه رو دیدیم؟
تهیونگ آرام خندید.
تهیونگ : آره... همون روزی که کتابات روی زمین افتاد.
جونگ کوک : اون موقع فکر میکردم ازم متنفری.
تهیونگ سرش را تکان داد.
تهیونگ : نه...
از خودم میترسیدم.
میترسیدم دوباره به یکی نزدیک بشم.
جونگ کوک چند قدم جلو آمد.
جونگ کوک : حالا چی؟
مینهو نگاهش را از چشمهای سئون نگرفت.
تهیونگ : حالا...
تنها چیزی که ازش میترسم، اینه که یه روز از کنارم بری.
جونگکوک لبخند گرمی زد.
دستش را آرام روی گونهی تهیونگ گذاشت.
جونگ کوک : من جایی نمیرم.
تا وقتی خودت بخوای...
کنارت میمونم.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
لبخندی زد؛ لبخندی که سالها کسی از او ندیده بود.
آرام صورت جونگکوک را میان دستانش گرفت.
چند لحظه فقط به چشمهای هم نگاه کردند؛ انگار تمام حرفهایی که نتوانسته بودند بزنند، در همان سکوت گفته میشد.
بعد، فاصلهی بینشان از بین رفت...
و اولین بوسهی آرام و عاشقانهشان، زیر نور غروب شکل گرفت.
نه از روی عجله...
نه از روی هیجان...
بلکه از روی اطمینان.
اطمینان به اینکه بعد از تمام دردها، بالاخره خانهی قلبشان را پیدا کردهاند.
وقتی از هم فاصله گرفتند، هر دو خندیدند.
جونگکوک با شیطنت گفت:
جونگ کوک : پس... قانون آخر هم شکسته شد؟
تهیونگ دستش را در دست او قفل کرد و لبخند زد.
تهیونگ : آره...
از اول هم قرار نبود هیچ قانونی جلوی ما رو بگیره.
آن دو، دست در دست هم، از پلههای پشتبام پایین رفتند.
خورشید آرامآرام پشت ساختمانهای شهر پنهان میشد.
و اینبار...
پایان داستانشان، آغاز زندگی تازهای بود که خودشان انتخاب کرده بودند.
The end 🪽✨
- ۲.۵k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط