{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک من قدیمی

یک من قدیمی
در یک حیاط قدیمی
جا مانده...
شاید بهار که بیاید
خودش را بتکاند
تمام دلهره ها و دلشوره ها را زمین بریزد
و همه کاغذهای مچاله سیاه را
به تنور کاهگلی گوشه حیاط بسپارد
شاید بهار که بیاید
قفل این در قدیمی زنگ زده با دستان پدربزرگ باز شود
شاید دوباره
پرنده مهاجری از کوچ بازگردد
و باز اینجا پر شود از هیاهو
شاید این قصه باز به آغازش بازگردد
شاید....
دیدگاه ها (۰)

کوچه را باران شستتا وقتی آمدی خاکی برنخیزدسرتاسر کوچه را قدم...

خدایامن از هیچ چیز هراسی ندارم مگر دعای اجابت نشده...یک دنیا...

از پشت این پنجره ها، کودکی را میبینم که دستان کوچک سرمازده ا...

دلم میخواهد همین حالا، در کورترین و تاریک ترین نقطه زمستانپن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط