{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوچه را باران شست

کوچه را باران شست
تا وقتی آمدی خاکی برنخیزد
سرتاسر کوچه را قدم به قدم آذین بستم
فرشی در ایوان پهن کردم
سماور را آتش کردم
قند در استکان ها ریختم
عزیز لحظه های من
بوی پیراهنت در شهر پیچیده
گفته اند می آیی...‌
دیدگاه ها (۰)

خدایامن از هیچ چیز هراسی ندارم مگر دعای اجابت نشده...یک دنیا...

پدربزرگ یادت هست؟ قوری عتیقه مادربزرگ را شکستم....از ترس در ...

یک من قدیمیدر یک حیاط قدیمیجا مانده...شاید بهار که بیایدخودش...

از پشت این پنجره ها، کودکی را میبینم که دستان کوچک سرمازده ا...

تکپارتی نامجون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط