Part 7 | Queen of My Heart
Part 7 | Queen of My Heart
ساعت هشت شب...
شیفت لیانا بالاخره تمام شد.
پیشبندش را درآورد، کیفش را برداشت و از کافه بیرون آمد.
همین که در را بست، جونگکوک را دید که چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
با دیدنش لبخند زد.
لیانا : «فکر کردم شاید منصرف شده باشی.»
جونگکوک دستش را داخل جیبش برد و گفت:
جونگکوک : «قول داده بودم منتظرت میمونم.»
لیانا لبخند کمرنگی زد.
لیانا : «خب... کجا بریم؟»
جونگ کوک : «هرجا که خودت دوست داشته باشی.»
چند دقیقه بعد، هر دو در پارک نزدیک کافه قدم میزدند.
هوای عصر خنک بود و صدای پرندهها و خندهی بچهها، فضای پارک را پر کرده بود.
جونگکوک پرسید:
جونگ کوک : «غیر از نقاشی، به چی علاقه داری؟»
لیانا با ذوق گفت:
لیانا : «ماشین و موتورهای سنگین!»
جونگکوک با تعجب خندید.
جونگ کوک : «واقعاً؟ انتظار هر جوابی رو داشتم جز این!»
لیانا هم خندید.
لیانا : «همه با شنیدنش تعجب میکنن.»
جونگ کوک : «ماشین مورد علاقهت چیه؟»
لیانا : «اگه بخوام رویاپردازی کنم... یه موستانگ مشکی.»
جونگکوک با لبخند گفت:
جونگ کوک : «سلیقهی قشنگی داری.»
بعد خودش گفت:
جونگکوک : «منم هر وقت وقتم آزاد باشه، یا نقاشی میکشم یا رانندگی میکنم.»
لیانا : «تنهایی؟»
جونگکوک : «بیشتر وقتا آره.»
برای چند لحظه هر دو سکوت کردند.
بعد لیانا گفت:
لیانا : «راستی... از آشناییت خوشحالم.»
جونگکوک نگاهش کرد و لبخند زد.
جونگ کوک : «منم همینطور، لیانا.»
همان لحظه، باد آرامی وزید و چند تار موی لیانا روی صورتش افتاد.
جونگکوک فقط نگاهش کرد و لبخند زد، اما چیزی نگفت.
لیانا هم بیاختیار سرش را پایین انداخت.
قلب هر دویشان، آرامآرام به یک ریتم نزدیک میشد...
ساعت هشت شب...
شیفت لیانا بالاخره تمام شد.
پیشبندش را درآورد، کیفش را برداشت و از کافه بیرون آمد.
همین که در را بست، جونگکوک را دید که چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
با دیدنش لبخند زد.
لیانا : «فکر کردم شاید منصرف شده باشی.»
جونگکوک دستش را داخل جیبش برد و گفت:
جونگکوک : «قول داده بودم منتظرت میمونم.»
لیانا لبخند کمرنگی زد.
لیانا : «خب... کجا بریم؟»
جونگ کوک : «هرجا که خودت دوست داشته باشی.»
چند دقیقه بعد، هر دو در پارک نزدیک کافه قدم میزدند.
هوای عصر خنک بود و صدای پرندهها و خندهی بچهها، فضای پارک را پر کرده بود.
جونگکوک پرسید:
جونگ کوک : «غیر از نقاشی، به چی علاقه داری؟»
لیانا با ذوق گفت:
لیانا : «ماشین و موتورهای سنگین!»
جونگکوک با تعجب خندید.
جونگ کوک : «واقعاً؟ انتظار هر جوابی رو داشتم جز این!»
لیانا هم خندید.
لیانا : «همه با شنیدنش تعجب میکنن.»
جونگ کوک : «ماشین مورد علاقهت چیه؟»
لیانا : «اگه بخوام رویاپردازی کنم... یه موستانگ مشکی.»
جونگکوک با لبخند گفت:
جونگ کوک : «سلیقهی قشنگی داری.»
بعد خودش گفت:
جونگکوک : «منم هر وقت وقتم آزاد باشه، یا نقاشی میکشم یا رانندگی میکنم.»
لیانا : «تنهایی؟»
جونگکوک : «بیشتر وقتا آره.»
برای چند لحظه هر دو سکوت کردند.
بعد لیانا گفت:
لیانا : «راستی... از آشناییت خوشحالم.»
جونگکوک نگاهش کرد و لبخند زد.
جونگ کوک : «منم همینطور، لیانا.»
همان لحظه، باد آرامی وزید و چند تار موی لیانا روی صورتش افتاد.
جونگکوک فقط نگاهش کرد و لبخند زد، اما چیزی نگفت.
لیانا هم بیاختیار سرش را پایین انداخت.
قلب هر دویشان، آرامآرام به یک ریتم نزدیک میشد...
- ۵۳۲
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط