Part 12 | Queen of My Heart
Part 12 | Queen of My Heart
ساعت ده صبح...
لیانا چند دقیقه زودتر از خانه بیرون آمد.
یک لباس سفید ساده پوشیده بود به علاوه ی یک شلوار طوسی رنگ و موهایش را به صورت دماسبی بسته بود.
دلش عجیب هیجان داشت.
چند دقیقه بعد، یک ماشین مشکی جلوی خانهاش توقف کرد.
جونگکوک از ماشین پیاده شد و با لبخند گفت:
جونگ کوک : «صبح بخیر.»
لیانا : «صبح بخیر.»
در را برای لیانا باز کرد.
جونگ کوک : «بفرمایید.»
لیانا با لبخند سوار شد.
بعد از حدود بیست دقیقه رانندگی، به کنار رودخانهای زیبا رسیدند.
هوا خنک بود و نسیم آرامی میوزید.
هر دو آرام کنار هم قدم میزدند.
جونگکوک پرسید:
جونگ کوک : «دلت برای ایران تنگ میشه؟»
لیانا لبخند کمرنگی زد.
لیانا : «خیلی... مخصوصاً برای خانوادهم و غذاهای ایرانی.»
جونگکوک با کنجکاوی گفت:
جونگ کوک : «غذای مورد علاقهت چیه؟»
لیانا : «قورمهسبزی.»
جونگکوک خندید.
جونگ کوک : «پس باید یه روز امتحانش کنم.»
لیانا هم خندید.
لیانا : «قول میدم اگه یه روز خودم برات درستش کنم، عاشقش میشی.»
جونگکوک با لبخند گفت:
جونگ کوک : «پس منتظر اون روز میمونم.»
چند ساعت با هم قدم زدند، بستنی خوردند و از هر موضوعی حرف زدند.
وقتی میخواستند برگردند، لیانا کنار یک ماشین کلاسیک قرمز ایستاد.
با ذوق گفت:
لیانا : «وای... نگاهش کن! چقدر قشنگه.»
جونگکوک لبخند زد.
جونگ کوک : «میدونستم ماشین دیدی، محوش میشی.»
لیانا خندید.
لیانا : «خب... تقصیر من نیست.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
جونگ کوک : «یه روز قول میدم ماشینهای مورد علاقهت رو از نزدیک ببینی.»
لیانا با ذوق گفت:
لیانا : «جدی؟»
جونگ کوک : «قول میدم.»
برای اولین بار، لیانا احساس کرد کنار جونگکوک، میتواند خودش باشد؛ بدون اینکه نگران قضاوت شدن باشد.
و همین حس، هر روز او را بیشتر از قبل به جونگکوک نزدیک میکرد...
ساعت ده صبح...
لیانا چند دقیقه زودتر از خانه بیرون آمد.
یک لباس سفید ساده پوشیده بود به علاوه ی یک شلوار طوسی رنگ و موهایش را به صورت دماسبی بسته بود.
دلش عجیب هیجان داشت.
چند دقیقه بعد، یک ماشین مشکی جلوی خانهاش توقف کرد.
جونگکوک از ماشین پیاده شد و با لبخند گفت:
جونگ کوک : «صبح بخیر.»
لیانا : «صبح بخیر.»
در را برای لیانا باز کرد.
جونگ کوک : «بفرمایید.»
لیانا با لبخند سوار شد.
بعد از حدود بیست دقیقه رانندگی، به کنار رودخانهای زیبا رسیدند.
هوا خنک بود و نسیم آرامی میوزید.
هر دو آرام کنار هم قدم میزدند.
جونگکوک پرسید:
جونگ کوک : «دلت برای ایران تنگ میشه؟»
لیانا لبخند کمرنگی زد.
لیانا : «خیلی... مخصوصاً برای خانوادهم و غذاهای ایرانی.»
جونگکوک با کنجکاوی گفت:
جونگ کوک : «غذای مورد علاقهت چیه؟»
لیانا : «قورمهسبزی.»
جونگکوک خندید.
جونگ کوک : «پس باید یه روز امتحانش کنم.»
لیانا هم خندید.
لیانا : «قول میدم اگه یه روز خودم برات درستش کنم، عاشقش میشی.»
جونگکوک با لبخند گفت:
جونگ کوک : «پس منتظر اون روز میمونم.»
چند ساعت با هم قدم زدند، بستنی خوردند و از هر موضوعی حرف زدند.
وقتی میخواستند برگردند، لیانا کنار یک ماشین کلاسیک قرمز ایستاد.
با ذوق گفت:
لیانا : «وای... نگاهش کن! چقدر قشنگه.»
جونگکوک لبخند زد.
جونگ کوک : «میدونستم ماشین دیدی، محوش میشی.»
لیانا خندید.
لیانا : «خب... تقصیر من نیست.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
جونگ کوک : «یه روز قول میدم ماشینهای مورد علاقهت رو از نزدیک ببینی.»
لیانا با ذوق گفت:
لیانا : «جدی؟»
جونگ کوک : «قول میدم.»
برای اولین بار، لیانا احساس کرد کنار جونگکوک، میتواند خودش باشد؛ بدون اینکه نگران قضاوت شدن باشد.
و همین حس، هر روز او را بیشتر از قبل به جونگکوک نزدیک میکرد...
- ۳۹۶
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط