Part 8 | Queen of My Heart
Part 8 | Queen of My Heart
چند روز بعد...
طبق معمول، جونگکوک ساعت چهار وارد کافه شد.
اما این بار، به جای اینکه مستقیم سفارش بدهد، یک شاخه گل آفتابگردان روی کانتر گذاشت.
لیانا با تعجب به گل نگاه کرد.
لیانا : «این... برای منه؟»
جونگکوک لبخند زد.
جونگ کوک : «آره.»
لیانا : «به چه مناسبتی؟»
جونگکوک : «لازم نیست همیشه مناسبتی باشه.»
گونههای لیانا از خجالت صورتی شد.
لیانا : «ممنون... خیلی قشنگه.»
جونگکوک گفت:
جونگ کوک :«از بین همهی گلها، آفتابگردان رو انتخاب کردم.»
لیانا : «چرا؟»
جونگ کوک :«چون همیشه رو به نور میایسته... حس کردم یه کم شبیه خودتی.»
لیانا برای چند لحظه چیزی نگفت.
هیچوقت کسی اینطور از او تعریف نکرده بود.
همکارش که از دور همهچیز را دیده بود، آرام کنار لیانا آمد و زیر لب گفت:
همکار : «اگه این عاشق شدن نیست، پس چیه؟»
لیانا آرنجی به او زد و هر دو خندیدند.
وقتی کافه خلوتتر شد، جونگکوک گفت:
جونگکوک : «امروز وقت داری؟»
لیانا : «آره، چرا؟»
جونگ کوک : «یه نمایشگاه جدید توی گالری افتتاح شده. دوست دارم اولین نفری باشی که میبینتش.»
چشمهای لیانا از ذوق برق زد.
لیانا : «جدی؟»
«جونگ کوک : آره. بعد از شیفتت میام دنبالت.»
لیانا با لبخند سرش را تکان داد.
«حتماً.»
جونگکوک فنجان آمریکانویش را برداشت و قبل از رفتن گفت:
جونگکوک : «تا شب، لیانا.»
لیانا : «تا شب...»
لیانا شاخهی آفتابگردان را در گلدان کوچکی روی کانتر گذاشت و هر چند دقیقه یک بار با لبخند به آن نگاه میکرد.
انگار آن روز، کافه برایش از همیشه قشنگتر شده بود...
چند روز بعد...
طبق معمول، جونگکوک ساعت چهار وارد کافه شد.
اما این بار، به جای اینکه مستقیم سفارش بدهد، یک شاخه گل آفتابگردان روی کانتر گذاشت.
لیانا با تعجب به گل نگاه کرد.
لیانا : «این... برای منه؟»
جونگکوک لبخند زد.
جونگ کوک : «آره.»
لیانا : «به چه مناسبتی؟»
جونگکوک : «لازم نیست همیشه مناسبتی باشه.»
گونههای لیانا از خجالت صورتی شد.
لیانا : «ممنون... خیلی قشنگه.»
جونگکوک گفت:
جونگ کوک :«از بین همهی گلها، آفتابگردان رو انتخاب کردم.»
لیانا : «چرا؟»
جونگ کوک :«چون همیشه رو به نور میایسته... حس کردم یه کم شبیه خودتی.»
لیانا برای چند لحظه چیزی نگفت.
هیچوقت کسی اینطور از او تعریف نکرده بود.
همکارش که از دور همهچیز را دیده بود، آرام کنار لیانا آمد و زیر لب گفت:
همکار : «اگه این عاشق شدن نیست، پس چیه؟»
لیانا آرنجی به او زد و هر دو خندیدند.
وقتی کافه خلوتتر شد، جونگکوک گفت:
جونگکوک : «امروز وقت داری؟»
لیانا : «آره، چرا؟»
جونگ کوک : «یه نمایشگاه جدید توی گالری افتتاح شده. دوست دارم اولین نفری باشی که میبینتش.»
چشمهای لیانا از ذوق برق زد.
لیانا : «جدی؟»
«جونگ کوک : آره. بعد از شیفتت میام دنبالت.»
لیانا با لبخند سرش را تکان داد.
«حتماً.»
جونگکوک فنجان آمریکانویش را برداشت و قبل از رفتن گفت:
جونگکوک : «تا شب، لیانا.»
لیانا : «تا شب...»
لیانا شاخهی آفتابگردان را در گلدان کوچکی روی کانتر گذاشت و هر چند دقیقه یک بار با لبخند به آن نگاه میکرد.
انگار آن روز، کافه برایش از همیشه قشنگتر شده بود...
- ۴۵۰
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط