Part 9 | Queen of My Heart
Part 9 | Queen of My Heart
ساعت هشت شب...
لیانا بعد از تمام شدن شیفتش، از کافه بیرون آمد.
جونگکوک مثل قولی که داده بود، منتظرش ایستاده بود.
با دیدن لیانا لبخند زد.
لیانا : «خسته نباشی.»
جونگ کوک : «ممنون... زیاد منتظر موندی؟»
جونگ کوک : «نه، تازه رسیدم.»
هر دو به سمت گالری راه افتادند.
به محض ورود، لیانا با تعجب دور تا دور گالری را نگاه کرد.
تابلوهای جدید با نورهای ملایم، فضای گالری را زیباتر از همیشه کرده بودند.
لیانا : «وای... اینجا فوقالعادهست.»
جونگکوک با لبخند گفت:
جونگ کوک : «خوشحالم خوشت اومده.»
لیانا جلوی یکی از تابلوها ایستاد.
نقاشی دختری بود که یک فنجان قهوه در دست داشت و از پشت پنجره به آسمان نگاه میکرد.
لیانا با دقت به تابلو خیره شد.
لیانا : «حس عجیبی داره... انگار منتظر یکیه.»
جونگکوک نگاهش را از تابلو به لیانا دوخت.
جونگ کوک : «دقیقاً همین حس رو میخواستم منتقل کنم.»
لیانا لبخند زد.
لیانا : «پس موفق شدی.»
بعد از دیدن چند تابلوی دیگر، جونگکوک آنها را به کافهی کوچک داخل گالری برد.
دو فنجان قهوه سفارش داد.
لیانا با خنده گفت:
لیانا : «بازم قهوه؟»
جونگکوک خندید.
جونگ کوک : «فکر کنم قهوه باعث آشنایی ما شد، نه؟»
جونگ کوک : «آره... یه آمریکانو.»
هر دو خندیدند.
بعد از چند لحظه، جونگکوک با کمی مکث پرسید:
جونگ کوک : «لیانا... دوست داری از این به بعد بیشتر همدیگه رو ببینیم؟»
لیانا چند لحظه سکوت کرد.
بعد لبخند آرامی روی لبش نشست.
لیانا : «منم همینو میخواستم.»
لبخند جونگکوک از همیشه پررنگتر شد.
آن شب، هیچکدام نمیدانستند این آشنایی آرام، قرار است به یکی از مهمترین فصلهای زندگیشان تبدیل شود .
شرایط پارت یازدهم :
۵۲ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
ساعت هشت شب...
لیانا بعد از تمام شدن شیفتش، از کافه بیرون آمد.
جونگکوک مثل قولی که داده بود، منتظرش ایستاده بود.
با دیدن لیانا لبخند زد.
لیانا : «خسته نباشی.»
جونگ کوک : «ممنون... زیاد منتظر موندی؟»
جونگ کوک : «نه، تازه رسیدم.»
هر دو به سمت گالری راه افتادند.
به محض ورود، لیانا با تعجب دور تا دور گالری را نگاه کرد.
تابلوهای جدید با نورهای ملایم، فضای گالری را زیباتر از همیشه کرده بودند.
لیانا : «وای... اینجا فوقالعادهست.»
جونگکوک با لبخند گفت:
جونگ کوک : «خوشحالم خوشت اومده.»
لیانا جلوی یکی از تابلوها ایستاد.
نقاشی دختری بود که یک فنجان قهوه در دست داشت و از پشت پنجره به آسمان نگاه میکرد.
لیانا با دقت به تابلو خیره شد.
لیانا : «حس عجیبی داره... انگار منتظر یکیه.»
جونگکوک نگاهش را از تابلو به لیانا دوخت.
جونگ کوک : «دقیقاً همین حس رو میخواستم منتقل کنم.»
لیانا لبخند زد.
لیانا : «پس موفق شدی.»
بعد از دیدن چند تابلوی دیگر، جونگکوک آنها را به کافهی کوچک داخل گالری برد.
دو فنجان قهوه سفارش داد.
لیانا با خنده گفت:
لیانا : «بازم قهوه؟»
جونگکوک خندید.
جونگ کوک : «فکر کنم قهوه باعث آشنایی ما شد، نه؟»
جونگ کوک : «آره... یه آمریکانو.»
هر دو خندیدند.
بعد از چند لحظه، جونگکوک با کمی مکث پرسید:
جونگ کوک : «لیانا... دوست داری از این به بعد بیشتر همدیگه رو ببینیم؟»
لیانا چند لحظه سکوت کرد.
بعد لبخند آرامی روی لبش نشست.
لیانا : «منم همینو میخواستم.»
لبخند جونگکوک از همیشه پررنگتر شد.
آن شب، هیچکدام نمیدانستند این آشنایی آرام، قرار است به یکی از مهمترین فصلهای زندگیشان تبدیل شود .
شرایط پارت یازدهم :
۵۲ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
- ۶۴۴
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط