اسم فیک عشق رویایی
اسم فیک :عشق رویایی
پارت :۸
+پلکام انقدر سنگین شده بود که اجازه نمیداد چشمامو باز کنم گردنم خیلی درد میکرد اما با تمام سعیم بالاخره تونستم چشمام رو باز کنم اما هنوز نه کاملا .
روی چیز نرمی دراز کشیده بودم اما نمیدونستم چی.
کمی بعد که چشمام کاملا باز شد. به سقف بالای سرم نگاهی انداختم. .
+چی این چرا اینجوریه ؟وایب سلطنت ؟سقف اتاق من که چوبی بود به دور و برم نگاهی انداختم روی تخت. سفید. که بالاش یه آینه بود دراز شده بودم. همه جا با رگه های طلا و یاقوت قرمز تزئین شده بود و این نمیشه گفت یه خوابه. یا شایدم هست .
از سرجام بلند شدم و به سمت در چوبی حرکت کردم و درو باز کردم دهنم باز شده بود اینجا. اینجا یه قصره سلطنتینه با تعدادی از سربازه ها و. خدمتکاران که مشغول کار هستند. گهگاهی نگاه های بعضیاشون رو از همینجایی که هستم روی خودم حس میکردم. اصلا من چجوری اومدم اینجا اخرین بار یادمه که توی یه عمارت متروکه. بیهوش شدم و انگاری این همون عمارت متروکه بود چون تاجایی که یادمه شباهت های زیادی باهم داشتن اما چطور ممکنه آخه .
داشتم فک میکردم چطوری همچین چیزی اتفاق افتاده که با صدای پشت سرم افکارم نصفه نیمه موند
÷بانو بالاخره بیدار شدید
+آهم. بله شما کی هستید
÷من خدمتکار جدیدتون هستم از این به بعد.( تعظیم کرد )
+خدمتکار. ؟ من اصلا نمیدونم کجا هستم ؟
÷بانوی من شما الان داخل قصر پادشاه بزرگ هستید
+پادشاه
÷بله
+ببینم نکنه دوربین مخفیه اگه اینجوریه اصلا شوخی قشنگی نیست
÷بانوی من دوربین مخفی چیه شما حالتون خوبه
+آ آره. آره. ما الان تو چه قرنی هستیم ؟
÷قرن ۴
+هااا یا خداااا. یعنی به زمان. سفر کردم (تو ذهنش میگه )
+عااا باشه. من میخوام برم تو اتاقم بعدا میبینمت
÷اما ملکه ی من
+اجازه ی حرف زدن بهش ندادم و رفتم. داخل اتاقمو درو بستم. + خدافظ.
افتادم روی پاهام و شروع کردم به گریه کردن یعنی دیگه هیچوقت قرار نیست. خانوادمو ببینم. اصلا چرا به این زمان اومدم. این تله ی سرنوشته یا یه خواب ابدی ؟ هوففف. دارم دیوونه میشم بهتره برم یکم استراحت کنم. آره این بهتره. به سمت تختم رفتم و بعد چند دقیقه سیاهی. ..
ادامه دارد .....
پارت :۸
+پلکام انقدر سنگین شده بود که اجازه نمیداد چشمامو باز کنم گردنم خیلی درد میکرد اما با تمام سعیم بالاخره تونستم چشمام رو باز کنم اما هنوز نه کاملا .
روی چیز نرمی دراز کشیده بودم اما نمیدونستم چی.
کمی بعد که چشمام کاملا باز شد. به سقف بالای سرم نگاهی انداختم. .
+چی این چرا اینجوریه ؟وایب سلطنت ؟سقف اتاق من که چوبی بود به دور و برم نگاهی انداختم روی تخت. سفید. که بالاش یه آینه بود دراز شده بودم. همه جا با رگه های طلا و یاقوت قرمز تزئین شده بود و این نمیشه گفت یه خوابه. یا شایدم هست .
از سرجام بلند شدم و به سمت در چوبی حرکت کردم و درو باز کردم دهنم باز شده بود اینجا. اینجا یه قصره سلطنتینه با تعدادی از سربازه ها و. خدمتکاران که مشغول کار هستند. گهگاهی نگاه های بعضیاشون رو از همینجایی که هستم روی خودم حس میکردم. اصلا من چجوری اومدم اینجا اخرین بار یادمه که توی یه عمارت متروکه. بیهوش شدم و انگاری این همون عمارت متروکه بود چون تاجایی که یادمه شباهت های زیادی باهم داشتن اما چطور ممکنه آخه .
داشتم فک میکردم چطوری همچین چیزی اتفاق افتاده که با صدای پشت سرم افکارم نصفه نیمه موند
÷بانو بالاخره بیدار شدید
+آهم. بله شما کی هستید
÷من خدمتکار جدیدتون هستم از این به بعد.( تعظیم کرد )
+خدمتکار. ؟ من اصلا نمیدونم کجا هستم ؟
÷بانوی من شما الان داخل قصر پادشاه بزرگ هستید
+پادشاه
÷بله
+ببینم نکنه دوربین مخفیه اگه اینجوریه اصلا شوخی قشنگی نیست
÷بانوی من دوربین مخفی چیه شما حالتون خوبه
+آ آره. آره. ما الان تو چه قرنی هستیم ؟
÷قرن ۴
+هااا یا خداااا. یعنی به زمان. سفر کردم (تو ذهنش میگه )
+عااا باشه. من میخوام برم تو اتاقم بعدا میبینمت
÷اما ملکه ی من
+اجازه ی حرف زدن بهش ندادم و رفتم. داخل اتاقمو درو بستم. + خدافظ.
افتادم روی پاهام و شروع کردم به گریه کردن یعنی دیگه هیچوقت قرار نیست. خانوادمو ببینم. اصلا چرا به این زمان اومدم. این تله ی سرنوشته یا یه خواب ابدی ؟ هوففف. دارم دیوونه میشم بهتره برم یکم استراحت کنم. آره این بهتره. به سمت تختم رفتم و بعد چند دقیقه سیاهی. ..
ادامه دارد .....
- ۷۹۱
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط