{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کنار هم نشسته بودیمُ زل زده بودیم به آسمون. پرسید از چی م

کنار هم نشسته بودیمُ زل زده بودیم به آسمون. پرسید از چی میترسی؟ نگاش کردم و گفتم از تنهایی! بغلم کرد. پرسید الان چی؟ گفتم هنوزم از تنهایی، اما حالا بیشتر
خیلی بیشتر …
دیدگاه ها (۱)

به نظر من ما هیچوقت نمی‌تونیم بفهمیم یه آدم داره چه چیزایی ر...

وضع مردم داره روز به روز بدتر ميشه….

از مصائب ب دنیا اومدن در خاورمیانه‌ی شووم🚶🏻

ما که هر چی بیشتر فهمیدیمبیشتر پیر شدیم…

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۷متعجب گفتم چي؟ هول گفت بیین...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۸عميق زل زدم توي چشماي مشکي ...

رومان عشق مافیا پارت 17از زبان ا/تشب شده به ساعتی که توی دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط