Before I Saw You
Before I Saw You
#BeforeISawYou
#Part_10
(ویو لارا)
بقیه روز آرومتر از چیزی گذشت که انتظار داشتم.
نه کسی درباره نامزدی حرف زد.
نه کسی سعی کرد قانعم کنه.
انگار همه توافق کرده بودن فعلاً به من فرصت بدن.
...
بعدازظهر رو با لنا گذروندم.
بیشتر وقتمون صرف فیلم دیدن شد.
البته نصف فیلم رو حرف زدیم و نصف دیگهش رو هم مسخره کردیم.
...
غروب جونگکوک برای همه غذا سفارش داد.
و برای چند ساعت...
ذهنم از اون مهمونی لعنتی فاصله گرفت.
...
شب.
اتاق لنا.
چراغ اصلی خاموش بود.
فقط نور کمرنگ آباژور گوشه اتاق روشن بود.
...
من روی تخت دراز کشیده بودم.
و لنا روی زمین نشسته بود.
...
چند دقیقه هیچکدوم حرفی نزدیم.
...
بعد لنا آروم گفت:
ـ میدونی چیه؟
ـ هوم؟
ـ هنوزم حس میکنم خوابم.
...
خنده کوتاهی کردم.
ـ منم.
...
ـ انگار یکی فردا میاد میگه شوخی بود.
ـ دقیقاً.
...
سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
...
ـ ناراحتی؟
این بار من پرسیدم.
...
لنا چند ثانیه فکر کرد.
بعد آروم گفت:
ـ آره.
...
ـ منم.
...
ـ ولی نه فقط به خاطر خودم.
...
نگاهم سمتش رفت.
...
ـ وقتی اسم تو رو هم گفتن...
بیشتر ترسیدم.
...
چشمهامو بستم.
ـ منم.
...
ـ حداقل اگه فقط یکی از ما بود شاید راحتتر میشد.
...
ـ شاید.
...
لنا آه آرومی کشید.
ـ دلم برای قبلش تنگ شده.
...
ـ برای دیروز؟
...
ـ برای زمانی که بزرگترین مشکل زندگیم این بود که فردا چی بپوشم.
...
این بار واقعاً خندیدم.
...
ـ آره.
اون دوران قشنگ بود.
...
لنا لبخند زد.
بعد بالشش رو برداشت و سمتم پرت کرد.
...
ـ پیرزن.
...
ـ خودت پیری.
...
برای چند ثانیه هر دو خندیدیم.
...
خندهای کوتاه.
اما واقعی.
...
بعد دوباره سکوت برگشت.
...
ـ فردا برمیگردی خونه؟
صدای لنا آروم بود.
...
چند ثانیه طول کشید تا جواب بدم.
...
ـ آره.
...
ـ مطمئنی؟
...
ـ نه.
...
لنا چیزی نگفت.
فقط دستش رو دراز کرد.
...
و منم دستش رو گرفتم.
...
بعضی وقتها آدم به نصیحت احتیاج نداره.
فقط میخواد یکی کنارش باشه.
و اون شب...
همین کافی بود.
...
صبح روز بعد.
بالاخره تصمیم گرفتم برگردم خونه.
برای همیشه نمیشد قایم شد.
...
مامان لنا محکم بغلم کرد.
ـ هر وقت خواستی برگردی اینجا.
...
لبخند زدم.
ـ میدونم.
...
نیم ساعت بعد جلوی عمارت کیم ایستاده بودم.
همون خونه همیشگی.
همون درهای بزرگ.
همون حیاط.
اما این بار...
همه چیز فرق میکرد.
...
در باز شد.
اجوما تا منو دید سریع بغلم کرد.
ـ بالاخره برگشتی.
...
لبخند کمرنگی زدم.
ـ آره.
...
چند دقیقه بعد وارد سالن شدم.
مامانم همون لحظه بغلم کرد.
انگار دو سال ندیده بودم نه دو روز.
...
ـ حالت خوبه؟
ـ آره.
...
دروغ گفتم.
و هر دومون اینو میدونستیم.
...
چند دقیقه بعد از اینکه وارد خونه شدم از پلهها بالا رفتم.
هنوز به اتاقم نرسیده بودم که صدایی شنیدم.
ـ لارا.
...
ایستادم.
...
تهیونگ ته راهرو ایستاده بود.
انگار چند دقیقه بود منتظر بود.
...
هیچکدوممون چیزی نگفتیم.
...
بعد تهیونگ آروم جلو اومد.
ـ حالت خوبه؟
...
ـ بهترم.
...
سرش رو تکون داد.
...
ـ متأسفم.
...
نفسم رو بیرون دادم.
ـ تهیونگ...
...
ـ باید زودتر بهت میگفتم.
...
ـ خودتم نمیدونستی چیکار کنی.
...
ـ ولی بازم باید میگفتم.
...
برای چند ثانیه بهش نگاه کردم.
...
زیر چشمهاش هنوز خستگی دیده میشد.
احتمالاً از اون شب درست نخوابیده بود.
...
ـ تقصیر تو نیست.
...
تهیونگ چیزی نگفت.
...
ـ فقط...
سرمو پایین انداختم.
ـ اون شب نیاز داشتم سر یکی خالی بشم.
...
گوشه لبش تکون خورد.
...
ـ و من بدشانسترین گزینه موجود بودم؟
...
ـ دقیقاً.
...
ـ عالیه.
...
برای چند ثانیه سکوت شد.
بعد ناگهان دستش رو روی سرم گذاشت.
...
ـ هی.
...
ـ چی؟
...
ـ هنوز ازم متنفری؟
...
چشمام رو چرخوندم.
ـ یکم.
...
ـ قابل قبوله.
...
و برای اولین بار بعد از اون مهمونی...
بینمون سکوت ناراحتکنندهای وجود نداشت.
...
تهیونگ آروم گفت:
ـ هر اتفاقی بیفته...
من طرف توام.
...
این بار لبخندم واقعی بود.
ـ میدونم احمق.
...
ـ خودت احمقی.
...
ظهر.
همه دور میز غذا جمع شده بودن.
فضا آروم بود.
بیش از حد آروم.
از اون سکوتهایی که آدم رو عصبی میکنه.
...
من.
مامان.
بابا.
پدربزرگ.
مادربزرگ.
...
برای چند دقیقه فقط صدای برخورد قاشقها شنیده میشد.
تا اینکه پدربزرگ لیوانش رو روی میز گذاشت.
#BeforeISawYou
#Part_10
(ویو لارا)
بقیه روز آرومتر از چیزی گذشت که انتظار داشتم.
نه کسی درباره نامزدی حرف زد.
نه کسی سعی کرد قانعم کنه.
انگار همه توافق کرده بودن فعلاً به من فرصت بدن.
...
بعدازظهر رو با لنا گذروندم.
بیشتر وقتمون صرف فیلم دیدن شد.
البته نصف فیلم رو حرف زدیم و نصف دیگهش رو هم مسخره کردیم.
...
غروب جونگکوک برای همه غذا سفارش داد.
و برای چند ساعت...
ذهنم از اون مهمونی لعنتی فاصله گرفت.
...
شب.
اتاق لنا.
چراغ اصلی خاموش بود.
فقط نور کمرنگ آباژور گوشه اتاق روشن بود.
...
من روی تخت دراز کشیده بودم.
و لنا روی زمین نشسته بود.
...
چند دقیقه هیچکدوم حرفی نزدیم.
...
بعد لنا آروم گفت:
ـ میدونی چیه؟
ـ هوم؟
ـ هنوزم حس میکنم خوابم.
...
خنده کوتاهی کردم.
ـ منم.
...
ـ انگار یکی فردا میاد میگه شوخی بود.
ـ دقیقاً.
...
سکوت کوتاهی بینمون افتاد.
...
ـ ناراحتی؟
این بار من پرسیدم.
...
لنا چند ثانیه فکر کرد.
بعد آروم گفت:
ـ آره.
...
ـ منم.
...
ـ ولی نه فقط به خاطر خودم.
...
نگاهم سمتش رفت.
...
ـ وقتی اسم تو رو هم گفتن...
بیشتر ترسیدم.
...
چشمهامو بستم.
ـ منم.
...
ـ حداقل اگه فقط یکی از ما بود شاید راحتتر میشد.
...
ـ شاید.
...
لنا آه آرومی کشید.
ـ دلم برای قبلش تنگ شده.
...
ـ برای دیروز؟
...
ـ برای زمانی که بزرگترین مشکل زندگیم این بود که فردا چی بپوشم.
...
این بار واقعاً خندیدم.
...
ـ آره.
اون دوران قشنگ بود.
...
لنا لبخند زد.
بعد بالشش رو برداشت و سمتم پرت کرد.
...
ـ پیرزن.
...
ـ خودت پیری.
...
برای چند ثانیه هر دو خندیدیم.
...
خندهای کوتاه.
اما واقعی.
...
بعد دوباره سکوت برگشت.
...
ـ فردا برمیگردی خونه؟
صدای لنا آروم بود.
...
چند ثانیه طول کشید تا جواب بدم.
...
ـ آره.
...
ـ مطمئنی؟
...
ـ نه.
...
لنا چیزی نگفت.
فقط دستش رو دراز کرد.
...
و منم دستش رو گرفتم.
...
بعضی وقتها آدم به نصیحت احتیاج نداره.
فقط میخواد یکی کنارش باشه.
و اون شب...
همین کافی بود.
...
صبح روز بعد.
بالاخره تصمیم گرفتم برگردم خونه.
برای همیشه نمیشد قایم شد.
...
مامان لنا محکم بغلم کرد.
ـ هر وقت خواستی برگردی اینجا.
...
لبخند زدم.
ـ میدونم.
...
نیم ساعت بعد جلوی عمارت کیم ایستاده بودم.
همون خونه همیشگی.
همون درهای بزرگ.
همون حیاط.
اما این بار...
همه چیز فرق میکرد.
...
در باز شد.
اجوما تا منو دید سریع بغلم کرد.
ـ بالاخره برگشتی.
...
لبخند کمرنگی زدم.
ـ آره.
...
چند دقیقه بعد وارد سالن شدم.
مامانم همون لحظه بغلم کرد.
انگار دو سال ندیده بودم نه دو روز.
...
ـ حالت خوبه؟
ـ آره.
...
دروغ گفتم.
و هر دومون اینو میدونستیم.
...
چند دقیقه بعد از اینکه وارد خونه شدم از پلهها بالا رفتم.
هنوز به اتاقم نرسیده بودم که صدایی شنیدم.
ـ لارا.
...
ایستادم.
...
تهیونگ ته راهرو ایستاده بود.
انگار چند دقیقه بود منتظر بود.
...
هیچکدوممون چیزی نگفتیم.
...
بعد تهیونگ آروم جلو اومد.
ـ حالت خوبه؟
...
ـ بهترم.
...
سرش رو تکون داد.
...
ـ متأسفم.
...
نفسم رو بیرون دادم.
ـ تهیونگ...
...
ـ باید زودتر بهت میگفتم.
...
ـ خودتم نمیدونستی چیکار کنی.
...
ـ ولی بازم باید میگفتم.
...
برای چند ثانیه بهش نگاه کردم.
...
زیر چشمهاش هنوز خستگی دیده میشد.
احتمالاً از اون شب درست نخوابیده بود.
...
ـ تقصیر تو نیست.
...
تهیونگ چیزی نگفت.
...
ـ فقط...
سرمو پایین انداختم.
ـ اون شب نیاز داشتم سر یکی خالی بشم.
...
گوشه لبش تکون خورد.
...
ـ و من بدشانسترین گزینه موجود بودم؟
...
ـ دقیقاً.
...
ـ عالیه.
...
برای چند ثانیه سکوت شد.
بعد ناگهان دستش رو روی سرم گذاشت.
...
ـ هی.
...
ـ چی؟
...
ـ هنوز ازم متنفری؟
...
چشمام رو چرخوندم.
ـ یکم.
...
ـ قابل قبوله.
...
و برای اولین بار بعد از اون مهمونی...
بینمون سکوت ناراحتکنندهای وجود نداشت.
...
تهیونگ آروم گفت:
ـ هر اتفاقی بیفته...
من طرف توام.
...
این بار لبخندم واقعی بود.
ـ میدونم احمق.
...
ـ خودت احمقی.
...
ظهر.
همه دور میز غذا جمع شده بودن.
فضا آروم بود.
بیش از حد آروم.
از اون سکوتهایی که آدم رو عصبی میکنه.
...
من.
مامان.
بابا.
پدربزرگ.
مادربزرگ.
...
برای چند دقیقه فقط صدای برخورد قاشقها شنیده میشد.
تا اینکه پدربزرگ لیوانش رو روی میز گذاشت.
- ۲۲۴
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط