✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣27🦋)✥
✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣27🦋)✥
(ویو جئون جونگ کوک)(پانزده دقیقه از فهمیدن اینکه جاسوس داره گذشته)
همینجوری زل زده بودم به زمین که صدای قدم های آرومی شنیدم...
سرم رو آوردم بالا که دیدم دختره داره به سمتم میاد...
وقتی بهم رسید گفت:
_ بگیر لباسات رو آماده کردم برو بپوششون.(آروم)
گفتم:
+ باشه.
بلند شدم و لباس هارو از دستش گرفتم و رفتم تو اتاق...
(ویو ۵ دقیقه بعد)
به هزار سختی ای که شده بود لباس هارو پوشیدم...
شونم درد داشت ولی قابل تحمل بود...
توی آینه ی قدی ای که اونجا بود یه نگاه به خودم انداختم...
لباس اندازه ی من بود...!
شلوار هم همینطور...!!
از اتاق اومدم بیرون و آروم آروم قدم برداشتم به سمت همون مبل که روش نشسته بودم...
اون دختر هم توی آشپز خونه دستش بند بود و کاری انجام میداد...
بیرون رو نگاه کردم تقریبا بعد از ظهر بود...!
یعنی کم کم داشت شب میشد...!
یهو بوی یه چیزی وارد ریه هام شد...
یه بوی خوب!....بوی یه جور غذا...!
سرم رو چرخوندم به سمت بو و دیدم که دختره یه کاسه که انگاری توش سوپ هس رو روی میز میگذاشت...فک کنم اسمش سوپ قارچ بود...
بعد هم چند نوع غذا که انگاری اسمشون راگو آهوی جنگلی و نان تخت جنگلی بود رو روی میز گذاشت...(غذا هارو از هوش مصنوعی کمک گرفتم اسم هاشون رو نمیدونم درسته یا نه🙂)
بوهای همشون قاطی شده بود و یه عطر دلنشین پیچیده شده بود توی خونه...
غذاها از قرن ۱۸ و ۱۹ ی فرانسه بودن...
یه نگاه به اطراف خونه انداختم که دیدم هیچ چیز برقی ای اینجا وجود نداره...!!!
تازه متوجهِ این شدم...!
همونطور به کار هاش زل زده بودم که صدای آرومش اومد:
_ بیا غذا بخور.(آروم)
به سمت میز قدم برداشتم و روی یکی از صندلی ها نشستم...
رفت و از روی اپنِ آشپزخونه یک کاسه ی دیگه برداشت...
اومد به طرف میز...
اون رو هم جلوم گذاشت...
سالاد بود...سالادِ برگ های وحشی...
دوباره صداش اومد:
_ سالاد رو هم بخور توش چیزای سلامت هست.(آروم)
گفتم:
+ باشه.
ادامه دارد......💫💫
حمایت یادتون نره قشنگا✨🌙
(ویو جئون جونگ کوک)(پانزده دقیقه از فهمیدن اینکه جاسوس داره گذشته)
همینجوری زل زده بودم به زمین که صدای قدم های آرومی شنیدم...
سرم رو آوردم بالا که دیدم دختره داره به سمتم میاد...
وقتی بهم رسید گفت:
_ بگیر لباسات رو آماده کردم برو بپوششون.(آروم)
گفتم:
+ باشه.
بلند شدم و لباس هارو از دستش گرفتم و رفتم تو اتاق...
(ویو ۵ دقیقه بعد)
به هزار سختی ای که شده بود لباس هارو پوشیدم...
شونم درد داشت ولی قابل تحمل بود...
توی آینه ی قدی ای که اونجا بود یه نگاه به خودم انداختم...
لباس اندازه ی من بود...!
شلوار هم همینطور...!!
از اتاق اومدم بیرون و آروم آروم قدم برداشتم به سمت همون مبل که روش نشسته بودم...
اون دختر هم توی آشپز خونه دستش بند بود و کاری انجام میداد...
بیرون رو نگاه کردم تقریبا بعد از ظهر بود...!
یعنی کم کم داشت شب میشد...!
یهو بوی یه چیزی وارد ریه هام شد...
یه بوی خوب!....بوی یه جور غذا...!
سرم رو چرخوندم به سمت بو و دیدم که دختره یه کاسه که انگاری توش سوپ هس رو روی میز میگذاشت...فک کنم اسمش سوپ قارچ بود...
بعد هم چند نوع غذا که انگاری اسمشون راگو آهوی جنگلی و نان تخت جنگلی بود رو روی میز گذاشت...(غذا هارو از هوش مصنوعی کمک گرفتم اسم هاشون رو نمیدونم درسته یا نه🙂)
بوهای همشون قاطی شده بود و یه عطر دلنشین پیچیده شده بود توی خونه...
غذاها از قرن ۱۸ و ۱۹ ی فرانسه بودن...
یه نگاه به اطراف خونه انداختم که دیدم هیچ چیز برقی ای اینجا وجود نداره...!!!
تازه متوجهِ این شدم...!
همونطور به کار هاش زل زده بودم که صدای آرومش اومد:
_ بیا غذا بخور.(آروم)
به سمت میز قدم برداشتم و روی یکی از صندلی ها نشستم...
رفت و از روی اپنِ آشپزخونه یک کاسه ی دیگه برداشت...
اومد به طرف میز...
اون رو هم جلوم گذاشت...
سالاد بود...سالادِ برگ های وحشی...
دوباره صداش اومد:
_ سالاد رو هم بخور توش چیزای سلامت هست.(آروم)
گفتم:
+ باشه.
ادامه دارد......💫💫
حمایت یادتون نره قشنگا✨🌙
- ۹۴۳
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط