{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خون و عشق 🩸❤️

خون و عشق 🩸❤️

پارت چهارم

لینو بعد از چند دقیقه از اون خیابون دور شد.

هنوز ذهنش درگیر هان بود. هرچی بیشتر بهش فکر می‌کرد، یه حس عجیبی توی دلش می‌افتاد.
لینو : اه .. لعنتی.

وقتی جلوی ساختمون رسید.

کلید رو از جیبش درآورد و در رو باز کرد.

همین که وارد شد، صدای سونگمین از داخل خونه اومد.

سونگمین: بالاخره اومدی؟!

لینو کفشش رو درآورد و کلیدهاش رو روی میز گذاشت.

لینو: آره

سونگمین از روی مبل بلند شد و نگاهش کرد.

سونگمین: چرا این‌قدر دیر کردی؟!

لینو: یه کاری داشتم

سونگمین: چه کاری؟

لینو جواب نداد و سمت اتاقش رفت.

سونگمین: باز یه چیزی شده؟

لینو ایستاد.

لینو: نه

سونگمین: مطمئنی؟ اما قیافت یه چیز دیگه میگه

لینو: خسته‌ام

سونگمین چند ثانیه نگاهش کرد.

سونگمین: حداقل غذا می‌خوری؟

لینو: بعداً

سونگمین: یعنی نمی‌خوری

لینو: گفتم بعداً

سونگمین: باشه آقای مرموز

لینو یه لبخند کوچیک زد و رفت سمت اتاقش.

در رو بست و چند لحظه همون‌جا ایستاد.

دستش رفت سمت گردنبند.

آروم نشست روی تخت و بهش خیره شد.

چند ثانیه بعد، صورت هان دوباره توی ذهنش اومد.

لینو: چرا...

دستش رو محکم‌تر دور گردنبند گرفت.

لینو: چرا باهام اینجوری کردی هان؟!

چشم‌هاش رو بست.

لینو: چرا یه کاری کردی اینجوری ولت کنم...

لینو: من... من فقط دوست داشتم...

حرفش نصفه موند.

چند لحظه همون‌طور نشست.

بعد آروم چشم‌هاش رو باز کرد و به گردنبند نگاه کرد.

گوشی‌اش از روی میز لرزید.

پیام سونگمین بود.

سونگمین: غذا رو گذاشتم کنار، اگه خواستی بخور

لینو چند ثانیه به پیام نگاه کرد.

بعد گوشی رو کنار گذاشت.

ولی اون جمله هنوز توی ذهنش مونده بود.

(من... من فقط دوست داشتم...)

مرسی از حمایتاتون که بهم انرژی میدن دوستتون دارم بکید ببینم این یکی چطور بود خیلی براش وقت گذاشتمم🥺🤍
دیدگاه ها (۳)

شما بودید چیکار میکردید؟ با کدوم دسته از اسکیز موافقید؟!

من بودم جدی مرده بودم😂

رمان: خون و عشق پارت سوم هان هنوز همون‌جا ایستاده بود و به...

خدایاااااا. پسرا امروز با استی ها فن کال داشتنننننن 🤒😭😭😭😭

خون و عشق 🩸❤️پارت هفتملینو از کافه بیرون اومد و چند قدمی رفت...

خون و عشق 🩸❤️پارت ششمسه روز گذشته بود.هان دیگه لینو رو ندیده...

برای اوناایی که منتظر بودن❤️🥹(هان هنوز مسته ...)سه تا رازپار...

کی منظره پارت مست شدن هان بود!!!

ینو بلافاصله دستش را روی پلاک گذاشت.حرکتش آن‌قدر سریع بود که...

(خون و عشق)

خون و عشق 🩸❤️پارت دهمهان با صدای زنگ گوشیش از خواب بیدار شد....

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁹رینا گیج شد.رینا: یعنی ...

dark life = 40

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط