{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت

Part:⁴⁷

صبح بعد از صبحانه، ا/ت و جونگکوک برای خرید وسایل خونه از آپارتمان بیرون رفتن.

جونگکوک پشت فرمون نشست.

«فقط سریع خرید کنیم و برگردیم.»

ا/ت کمربندش رو بست.

«نگران نباش. قرار نیست نصف روز توی فروشگاه بمونیم.»

جونگکوک ماشین رو روشن کرد.

«این جمله رو از کسی می‌شنوم که برای انتخاب شامپو هم ده دقیقه فکر می‌کنه.»

ا/ت با اخم نگاهش کرد.

«تو خیلی حرف می‌زنی.»

«تو هم خیلی جواب می‌دی.

ا/ت چشم‌هاش رو چرخوند.

«اصلاً مهم نیست.»

چند دقیقه از مسیر گذشته بود که ا/ت ناگهان از پنجره بیرون رو نگاه کرد.

چشم‌هاش برق زد.

«وایسا!»

جونگکوک سریع ترمز کرد.

«چی شده؟»

ا/ت به سمت پنجره اشاره کرد.

«شهربازی!»

جونگکوک به شهربازی نگاه کرد.

«خب؟»

«بریم.»

«ما برای خرید اومدیم.»

ا/ت با خونسردی گفت:

«خرید فرار نمی‌کنه.»

جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.

«تو واقعاً بچه‌ای.»

«پس بیا با یه بچه شهربازی.»

جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.

«فقط چند تا بازی.»

ا/ت با ذوق گفت:

«قبوله!»

چند دقیقه بعد، وارد شهربازی شدن.

اولین چیزی که دیدن، ماشین‌های برقی بود.

ا/ت با لبخند گفت:

«اینو که حتماً میای.»

جونگکوک گفت:

«من از قبل می‌دونم قراره چی کار کنی.»

بلیط هارو گرفتن.
ا/ت نشست.

«پس آماده باش.»

بازی شروع شد.

ماشین ا/ت مستقیم به ماشین جونگکوک خورد.

جونگکوک برگشت.

«این عمدی بود.»

ا/ت خندید.

«فرمون قهر کرده بود.»

جونگکوک چند ثانیه نگاش کرد.

بعد خودش با سرعت به ماشین ا/ت زد.

«فرمون منم قهر کرده بود.»

ا/ت خندید.

«پس خیلی با هم تفاهم دارن.»

تا آخر بازی، مدام به ماشین همدیگه می‌زدن و از خنده نمی‌تونستن درست حرف بزنن.

بعد از ماشین‌برقی، سراغ چند بازی دیگه رفتن.

هر بار یکی می‌برد، اون یکی شروع می‌کرد به کری خوندن.

ا/ت بعد از بردن یک بازی گفت:

«دیدی؟ گفتم ازت بهترم.»

جونگکوک جواب داد:

«یک بار بردی.»

«همون یک بار هم کافیه.»

ا/ت لبخند زد.

چند ساعت گذشت.

هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت.

ا/ت به ترن هوایی نگاه کرد.

بعد برگشت سمت جونگکوک.

«آخرین بازی.»

جونگکوک با دیدن ترن گفت:

«نه.»

ا/ت ابرو بالا انداخت.

«نکنه می‌ترسی؟»

جونگکوک با خونسردی گفت:

«نه.»

«پس بیا.»

جونگکوک چند ثانیه به ترن نگاه کرد
بعد نفس عمیقی کشید.

«باشه.»

ا/ت لبخند زد.

«می‌دونستم.»

چند دقیقه بعد، هر دو داخل ترن نشسته بودن.

ا/ت هنوز می‌خندید.

«هنوزم می‌تونی پیاده شی.»

جونگکوک گفت:

«تو هم.»

ترن حرکت کرد.

ا/ت به اطراف نگاه کرد.

«این که چیزی نیست.»

جونگکوک گفت:

«هنوز شروع نشده.»

چند ثانیه بعد...

ترن ناگهان سرعت گرفت.

ا/ت جیغ زد.

«وای!»

جونگکوک خندید.

«چی شد؟»

«هیچی!»

ترن وارد اولین پیچ شد.

ا/ت ناخودآگاه دست جونگکوک رو گرفت و چشماشو بست.

«بسه!»

جونگکوک در حالی که خودش هم می‌خندید گفت:

«خودت خواستی!»

«بسه دیگه!»

ترن سریع‌تر شد.

ا/ت دست جونگکوک رو محکم‌تر گرفت.

جونگکوک هم دستش رو گرفت.

«آروم باش.»

اما چند لحظه بعد، یک سقوط ناگهانی اتفاق افتاد.

این بار صدای جونگکوک هم بلند شد.

«وااای!»

ا/ت با وجود ترسش زد زیر خنده.

«تو هم ترسیدی!»

جونگکوک چیزی نگفت.

فقط دست ا/ت رو محکم‌تر فشار داد.

چند ثانیه بعد، هر دو همزمان جیغ زدن.

بالاخره ترن متوقف شد.

ا/ت چند لحظه همون‌جا نشست.

«من... دیگه... نمی‌تونم.»

جونگکوک هم نفس‌نفس می‌زد.

«منم.»

هر دو از جای خودشون بلند شدن.

ا/ت به میله کنار مسیر تکیه داد.

«پاهام چرا اینطوری شدن؟»

جونگکوک خندید.

«فکر کنم هنوز روی ترنیم.»

ا/ت خندید.

«من دیگه هیچ‌وقت سوار این نمی‌شم.»

جونگکوک گفت:

«منم.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد ا/ت گفت:

«ولی اگه دوباره...»

جونگکوک سریع گفت:

«نه.»

ا/ت خندید.

«باشه.»

چند دقیقه بعد، حال هر دو بهتر شده بود.

ا/ت خواست گوشی‌اش رو از کیفش برداره.

دستش داخل کیف رفت.

چند ثانیه ساکت موند.

بعد سرش رو بالا آورد.

«جونگکوک...»

جونگکوک برگشت.

«چی؟»

ا/ت دوباره داخل کیف رو نگاه کرد.

«گوشیم نیست.»

لبخند از صورت جونگکوک محو شد.

«چی؟»

«کیفم نیست.»

هر دو به اطراف نگاه کردن.

جونگکوک گفت:

«آخرین بار کجا دستت بود؟»

ا/ت فکر کرد.

«نمی‌دونم...»

جونگکوک آه کشید.

«پس باید برگردیم.»

ا/ت با نگرانی گفت:

«اگه پیدا نشده باشه چی؟»

جونگکوک بهش نگاه کرد.

«پیداش می‌کنیم.»

«مطمئنی؟»

«آره.»

بعد به سمت مسیر برگشت اشاره کرد.

«با هم می‌گردیم.»

ا/ت سرش رو تکون داد.

این بار هیچ‌کدوم شوخی نکردن.

دوتایی به سمت شهربازی برگشتن، بی‌خبر از اینکه پیدا کردن اون کیف قرار بود شبشون رو خیلی طولانی‌تر کنه.

ادامه دارد..
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁶صبح روز بعد...نور آفتاب از لای پرده‌...

نام: قرارداد نفرتPart:45موسیقی همچنان توی اتاق پخش می‌شد.ا/ت...

نام: قرارداد نفرتPart:43چند دقیقه بعد، هانا که هنوز نگران ا/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط