نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:⁴⁸
چند دقیقه بعد، ا/ت و جونگکوک دوباره وارد شهربازی شدن.
ا/ت با عجله اطرافش رو نگاه میکرد و هر چند قدم یکبار زیر صندلیها و کنار غرفهها رو بررسی میکرد.
جونگکوک اما دستهاش رو توی جیبش گذاشته بود و خیلی آروم پشت سرش راه میرفت.
ا/ت برگشت سمتش.
«نمیخوای بگردی دنبال کیفم؟»
جونگکوک دستهاش رو از جیبش درآورد.
«باشه! باشه، حالا عصبی نشو.»
ا/ت دوباره مشغول گشتن شد.
جونگکوک هم اطرافش رو نگاه کرد و چند قدم جلو رفت.
ناگهان ایستاد.
«عه... وایسا ببینم!»
ا/ت سریع برگشت.
«پیداش کردی؟»
جونگکوک خم شد و چیزی رو از روی زمین برداشت.
ا/ت با ذوق جلو رفت.
اما جونگکوک یک تکه پارچهی پاره و خاکی رو بالا گرفت.
«فکر کنم اینم گمشدست.»
ا/ت چند ثانیه به پارچه نگاه کرد.
«شوخیت گرفته؟»
جونگکوک خیلی جدی گفت:
«با اینم میشه کیف دوخت.»
ا/ت با ناباوری نگاهش کرد.
«دیوونه!»
جونگکوک خندید و پارچه رو دوباره سر جاش گذاشت.
«خب، ارزش امتحان کردن داشت.»
چند قدم جلوتر، ا/ت ناگهان ایستاد.
بعد بدون هیچ توضیحی رفت سمت قسمت خرابشدهی یکی از غرفهها و سرش رو داخل شکاف کوچکی کرد.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
بعد زد زیر خنده.
«ا/ت! اونجا خرابه!»
ا/ت بدون اینکه سرش رو بیرون بیاره گفت:
«شاید کیفم اونجاست.»
جونگکوک دست به سینه ایستاد.
«پس توی سطل زبالهها هم یه نگاه بنداز. شاید کیف با یه خانوادهی جدید زندگی میکنه.»
ا/ت سرش رو بیرون آورد و با اخم نگاهش کرد.
«خیلی بامزهای.»
جونگکوک لبخند زد.
«ممنون.»
«من تعریف نکردم.»
«مهم نیست.»
چند دقیقه دیگه گذشت.
این بار هر دو جدیتر دنبال کیف میگشتن.
ا/ت کنار نیمکتها رو نگاه میکرد و جونگکوک اطراف غرفهها رو بررسی میکرد.
ا/ت با نگرانی گفت:
«جونگکوک... اگه پیدا نشه چی؟»
جونگکوک برگشت سمتش.
«پیدا میشه.»
«ولی اگه کسی برداشته باشه؟»
«اول از مسئولهای شهربازی میپرسیم.»
ا/ت سرش رو تکون داد.
«باشه.»
چند دقیقه بعد، خودشون رو به یکی از مسئولهای شهربازی رسوندن.
جونگکوک توضیح داد:
«یه کیف گم شده. احتمالاً همین اطراف افتاده.»
مسئول پرسید:
«آخرین بار کجا دیدینش؟»
ا/ت کمی فکر کرد.
«ماشینبرقی... بعد غرفه بازی... بعد ترن هوایی.»
مسئول سرش رو تکون داد.
«وسایل پیداشده رو معمولاً میارن اتاق نگهبانی. اجازه بدین یه بررسی کنم.»
چند دقیقه بعد برگشت.
«فعلاً چیزی با این مشخصات تحویل داده نشده.»
ا/ت ناامید شد.
«پس چی کار کنیم؟»
جونگکوک گفت:
«ترن هوایی رو هم بررسی کنیم.»
مسئول چند لحظه فکر کرد.
«ممکنه داخل واگن جا مونده باشه. بعد از آخرین دور، وسایل پیداشده رو بررسی میکنیم.»
ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.
«من از این شهربازی متنفر شدم.»
جونگکوک لبخند زد.
«پنج دقیقه پیش عاشقش بودی.»
«اون قبل از گم شدن کیفم بود.
«منطقیه.»
هر دو کنار ایستگاه ترن منتظر موندن.
اما این بار هیچکدوم شوخی نمیکرد.
چند دقیقه بعد، مسئول ترن از دور برگشت.
دستش چیزی بود.
ا/ت با نگرانی بلند شد.
«پیداش کردین؟»
مسئول هنوز چیزی نگفت.
فقط نزدیکتر شد.
و یک کیف کوچک در دستش بود.
مسئول ترن چند قدم دیگه جلو اومد و کیف رو به سمت ا/ت گرفت.
«این کیف رو داخل یکی از صندلیها پیدا کردیم.»
ا/ت چند لحظه فقط به کیف نگاه کرد.
بعد سریع جلو رفت و گرفتش.
«خودشه!»
با عجله زیپ کیف رو باز کرد و وسایلش رو یکییکی بررسی کرد.
گوشی...
کلیدها...
همهچیز سر جاش بود.
ا/ت نفس راحتی کشید.
«خدایا...»
جونگکوک لبخند زد.
«دیدی؟ گفتم پیدا میشه.»
ا/ت کیف رو محکم گرفت.
«من واقعاً فکر کردم دیگه پیداش نمیکنم.»
جونگکوک گفت:
«خب، خوششانس بودی.»
ا/ت بهش نگاه کرد.
«ممنون که موندی و کمکم کردی.»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«قرار نبود وسط شهربازی تنهات بذارم.»
ا/ت چند ثانیه ساکت موند.
بعد لبخند کوچیکی زد.
«باشه.»
جونگکوک به ساعتش نگاه کرد.
«حالا میتونیم بریم؟»
ا/ت با تعجب گفت:
«صبر کن.»
«چی؟»
ا/ت به غرفههای شهربازی نگاه کرد.
«ما هنوز خرید نکردیم.»
جونگکوک چند ثانیه خیره موند.
بعد دستش رو روی صورتش کشید.
«من اصلاً باورم نمیشه.»
ا/ت خندید.
«چی شده؟»
«ما برای خرید اومدیم، شهربازی رفتیم، ترن سوار شدیم، کیف گم کردیم و آخرش هنوز خرید نکردیم.»
ا/ت با خنده گفت:
«ولی حداقل کیفم پیدا شد.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«درسته.»
بعد به سمت خروجی راه افتاد.
«حالا بریم قبل از اینکه یه چیز دیگه هم گم کنی.»
ا/ت پشت سرش راه افتاد.
«قول نمیدم.»
جونگکوک برگشت و با خنده نگاهش کرد.
«همین رو کم داشتیم.»
ادامه دارد..
Part:⁴⁸
چند دقیقه بعد، ا/ت و جونگکوک دوباره وارد شهربازی شدن.
ا/ت با عجله اطرافش رو نگاه میکرد و هر چند قدم یکبار زیر صندلیها و کنار غرفهها رو بررسی میکرد.
جونگکوک اما دستهاش رو توی جیبش گذاشته بود و خیلی آروم پشت سرش راه میرفت.
ا/ت برگشت سمتش.
«نمیخوای بگردی دنبال کیفم؟»
جونگکوک دستهاش رو از جیبش درآورد.
«باشه! باشه، حالا عصبی نشو.»
ا/ت دوباره مشغول گشتن شد.
جونگکوک هم اطرافش رو نگاه کرد و چند قدم جلو رفت.
ناگهان ایستاد.
«عه... وایسا ببینم!»
ا/ت سریع برگشت.
«پیداش کردی؟»
جونگکوک خم شد و چیزی رو از روی زمین برداشت.
ا/ت با ذوق جلو رفت.
اما جونگکوک یک تکه پارچهی پاره و خاکی رو بالا گرفت.
«فکر کنم اینم گمشدست.»
ا/ت چند ثانیه به پارچه نگاه کرد.
«شوخیت گرفته؟»
جونگکوک خیلی جدی گفت:
«با اینم میشه کیف دوخت.»
ا/ت با ناباوری نگاهش کرد.
«دیوونه!»
جونگکوک خندید و پارچه رو دوباره سر جاش گذاشت.
«خب، ارزش امتحان کردن داشت.»
چند قدم جلوتر، ا/ت ناگهان ایستاد.
بعد بدون هیچ توضیحی رفت سمت قسمت خرابشدهی یکی از غرفهها و سرش رو داخل شکاف کوچکی کرد.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
بعد زد زیر خنده.
«ا/ت! اونجا خرابه!»
ا/ت بدون اینکه سرش رو بیرون بیاره گفت:
«شاید کیفم اونجاست.»
جونگکوک دست به سینه ایستاد.
«پس توی سطل زبالهها هم یه نگاه بنداز. شاید کیف با یه خانوادهی جدید زندگی میکنه.»
ا/ت سرش رو بیرون آورد و با اخم نگاهش کرد.
«خیلی بامزهای.»
جونگکوک لبخند زد.
«ممنون.»
«من تعریف نکردم.»
«مهم نیست.»
چند دقیقه دیگه گذشت.
این بار هر دو جدیتر دنبال کیف میگشتن.
ا/ت کنار نیمکتها رو نگاه میکرد و جونگکوک اطراف غرفهها رو بررسی میکرد.
ا/ت با نگرانی گفت:
«جونگکوک... اگه پیدا نشه چی؟»
جونگکوک برگشت سمتش.
«پیدا میشه.»
«ولی اگه کسی برداشته باشه؟»
«اول از مسئولهای شهربازی میپرسیم.»
ا/ت سرش رو تکون داد.
«باشه.»
چند دقیقه بعد، خودشون رو به یکی از مسئولهای شهربازی رسوندن.
جونگکوک توضیح داد:
«یه کیف گم شده. احتمالاً همین اطراف افتاده.»
مسئول پرسید:
«آخرین بار کجا دیدینش؟»
ا/ت کمی فکر کرد.
«ماشینبرقی... بعد غرفه بازی... بعد ترن هوایی.»
مسئول سرش رو تکون داد.
«وسایل پیداشده رو معمولاً میارن اتاق نگهبانی. اجازه بدین یه بررسی کنم.»
چند دقیقه بعد برگشت.
«فعلاً چیزی با این مشخصات تحویل داده نشده.»
ا/ت ناامید شد.
«پس چی کار کنیم؟»
جونگکوک گفت:
«ترن هوایی رو هم بررسی کنیم.»
مسئول چند لحظه فکر کرد.
«ممکنه داخل واگن جا مونده باشه. بعد از آخرین دور، وسایل پیداشده رو بررسی میکنیم.»
ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.
«من از این شهربازی متنفر شدم.»
جونگکوک لبخند زد.
«پنج دقیقه پیش عاشقش بودی.»
«اون قبل از گم شدن کیفم بود.
«منطقیه.»
هر دو کنار ایستگاه ترن منتظر موندن.
اما این بار هیچکدوم شوخی نمیکرد.
چند دقیقه بعد، مسئول ترن از دور برگشت.
دستش چیزی بود.
ا/ت با نگرانی بلند شد.
«پیداش کردین؟»
مسئول هنوز چیزی نگفت.
فقط نزدیکتر شد.
و یک کیف کوچک در دستش بود.
مسئول ترن چند قدم دیگه جلو اومد و کیف رو به سمت ا/ت گرفت.
«این کیف رو داخل یکی از صندلیها پیدا کردیم.»
ا/ت چند لحظه فقط به کیف نگاه کرد.
بعد سریع جلو رفت و گرفتش.
«خودشه!»
با عجله زیپ کیف رو باز کرد و وسایلش رو یکییکی بررسی کرد.
گوشی...
کلیدها...
همهچیز سر جاش بود.
ا/ت نفس راحتی کشید.
«خدایا...»
جونگکوک لبخند زد.
«دیدی؟ گفتم پیدا میشه.»
ا/ت کیف رو محکم گرفت.
«من واقعاً فکر کردم دیگه پیداش نمیکنم.»
جونگکوک گفت:
«خب، خوششانس بودی.»
ا/ت بهش نگاه کرد.
«ممنون که موندی و کمکم کردی.»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«قرار نبود وسط شهربازی تنهات بذارم.»
ا/ت چند ثانیه ساکت موند.
بعد لبخند کوچیکی زد.
«باشه.»
جونگکوک به ساعتش نگاه کرد.
«حالا میتونیم بریم؟»
ا/ت با تعجب گفت:
«صبر کن.»
«چی؟»
ا/ت به غرفههای شهربازی نگاه کرد.
«ما هنوز خرید نکردیم.»
جونگکوک چند ثانیه خیره موند.
بعد دستش رو روی صورتش کشید.
«من اصلاً باورم نمیشه.»
ا/ت خندید.
«چی شده؟»
«ما برای خرید اومدیم، شهربازی رفتیم، ترن سوار شدیم، کیف گم کردیم و آخرش هنوز خرید نکردیم.»
ا/ت با خنده گفت:
«ولی حداقل کیفم پیدا شد.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
«درسته.»
بعد به سمت خروجی راه افتاد.
«حالا بریم قبل از اینکه یه چیز دیگه هم گم کنی.»
ا/ت پشت سرش راه افتاد.
«قول نمیدم.»
جونگکوک برگشت و با خنده نگاهش کرد.
«همین رو کم داشتیم.»
ادامه دارد..
- ۱۵۵
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط