{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#Gentlemans_husband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_404


«لیلی»

مثل اینکه اونشب رومی تونسته بود بخوبی از دستشون فرار کنه چون، صدای دادو فریاد های عصبیشون به گوشم میرسید.
همش میترسیدم نکنه بیان و خشمشون رو روی من خالی کنن ولی.. خداروشکر سراغ من اصلا نیومدن.
سعی کردم دراز بکشم و بخوابم ولی با وجود در.دی که توی کل وجودم بود خواب مثل یه رویا بود برام.
صدای بارون به قدری زیاد بود که واضح میشنیدم، چند وقته چشمم جز این تاریکی و این انباری مزخرف دیگه هیچ جایی رو ندیده؟ یک ماه؟ یک هفته؟ دو هفته؟ نمیدونم!
اونشب هم گذشت..
حالا بعد از ظهر روز بعد شبی بود که رومی رفته بود. بازهم صدای بارون میومد و انگار قصد قطع شدن نداشت.
با اینکه سرمای سوزناکی به همراه داشت ولی، صداش رو دوست داشتم؛
بازهم خبری از هیچکدومشون نشده بودو من، احساس میکردم این آرامش قبل طوفانه!
احساس میکردم خو.ن ریزی داخلی دارم، در.د به شدت زیادی رو توی قسمت رحـ م و شکمو پایین تـ نه‌ام حس میکردم.
اشکی که از گو.نم سرازیر شد، کاملا ناخواسته بودو انگار این اعضای بد.نم بودن که دیگه تحـ مل این در.د هارو نداشتن!

«جونگکوک»

کت خیسم رو از تـ نم بیرون کشیدم و انداختم روی تخت.
بارون بدون لحظه ای مکث میبارید و منی که عاشق بارون بودم، الان نگران لیلی بودم که نکنه این سرما باعث بشه مشکلی براش پیش بیاد؟؟
پوزخندی به خودم زدم.
دیگه چه اتفاقیه که براش نیوفتاده؟ لعـ نت به منه بدر.د نخور که هیچ غلطی نکردمو نمیتونم بکنم!!
بغضم رو قورت دادم و سیگارم رو سریع بیرون کشیدم، بیـ.ن لـ بام گذاشتمش و بعد از روشن کردنش پکی عمیق بهش زدم
چشمام رو بستم تا کمی از این فضا فاصله بگیرم ولی، خنده های قشنگو دلربای دخترک حتی توی اون تاریکی پشت پلکم خود نمایی میکرد.
با حرص چند ساعتی فقط سیـ گار دود کردم، تا اینکه با صدای نوتیف پیام رو گوشیم، بالاخره نگاهم رو از فضای بیرون پنجره گرفتم.
شماره رو نشناختم و همین باعث شد سریع پیام رو باز کنم.

نوشته بود:
(خیلی وقت نداری، اگه میخوای زنت زنده به دستت برسه.. سریع به این ادرسی که بهت میدم برو؛
این لطف رو هم هیچوقت یادت نره و سعی نکن منو پیدا کنی که از کمکی که بهت کردم پشیمون نشم. ادرس.......)

ذهنم حتی لحظه ای نخواست که متوجه بشه اصلا اون شماره مال کیه؟ فقط پیدا کردن لیلی بود که مثل یه مته به سرم کوبیده میشد..
همون کت خیـ سم رو از روی تخت برداشتم و با سرعت زیاد پله هارو پایین رفتم
مادرم  رزی، همینطور جیمین و فیلیکس پایین نشسته بودن و با دیدن منِ سراسیمه، سریع بلند شدن..
بی توجه بهشون که داشتن سوال میپرسیدن کجا میرم، سرعتم رو زیادتر کردم.
همینکه درو باز کردمو خواستم از حیاط خارج بشم، با نامجون سیـ نه به سیـ نه شدم.

_چیه کجا میری؟

بی طاقت کنارش زدم
دستم رو سفت گرفت.
اینبار نگرانی خاصی توی لحنش بود

_بگو داری کجا میری؟ اتفاقی افتاده؟

با حرصو عجله دست کشیدم توی موهامو پیام رو نشونش دادم..
به محض اینکه پیامو خوند، برقو تو چشماش  دیدم.

_شاید یه دام باشه، بزار با پلیس هماهنگ کنم! اینطوری نرو
+نامجون نمیتونم، اگه همین الان به این ادرس کوفتی نرم.. مطمئنم سکته میکنم!

دستم رو فشردو گفت

_باهم میریم
بزار این پیامو برای مامور پرونده بفرستم
ماشین رو روشن کن تا بیام.

350 لایک
140 بازنشر
دیدگاه ها (۹)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_405در همین حین جیمین و...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_406ترسی که داشت به سلو...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_403با دهن باز به رومی ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_۴٠۲_هی میگم بسه، هی مح...

جهت سفارش روغن پینورا عدد ۵ رو بفرست

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ۷(فیلکس+ هبونجین_)هیونجین داشت دوش م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط