my love part 11
رفتم طرف ماشین و در رو باز کردم تا نشستم ایان با سرعت گاز داد و ماشین از جاش کنده شد سرمو گذاشتم روی شیشه ماشین که ایان گفت
- آدرس رو بده برسونمت
با خستگی آدرس رو گفتم و به جاده نگاه کردم تا به خودم بیام چشمام تار شد و هیجا رو ندیدم و خوابم برد
با حس نوازشی روی گونم سریع سرم رو برگردوندم که دیدم ایان سریع دستش رو عقب کشید و گفت
-برو دیگه حتما باید منو نگاه کنی ؟
رسیده بودیم و من نفهمیده بودم
با تشکری از ماشین پیاده شدم
براش دست تکون دادم و اون رفت
رفتم سمت در خونه و از تو کیفم کلید رو برداشتم و در رو باز کردم
رفتم تو و کفشام رو در اوردم که با صدایی همون جا موندم که مطمئن بشم درست شنیدم
بی سر و صدا وایساده بودم که صدای زنی بلند شد که آه و ناله میکرد با تعجب رفتم سمت اتاق بابام که در یه مقدار باز بود و داخل رو نگاه کردم
خوبه دیگه وقتایی که نیستم زن میاره خونه مرتیکه این چه باباییه که من دارم خدا با بغض رفتم تو اتاقم و در رو بستم و قفل کردم لباسام رو عوض کردم و با خستگی روی تخت افتادم که به قول معروف سر رو بالشت نرفته از فرت خستگی خوابم برد
با حس تشنگی از خواب پریدم بلند شدم که برم اب بخورم
برق اتاق رو روشن کردم تا واضح ببینم در رو باز کردم رفتم بیرون
به ساعت نگاه کردم ۳:۴۵ رو نشون میداد به سمت یخچال رفتم
درش رو باز کردم حداقل هیچی توش نباشه اب که هست پارچ اب رو برداشتم
یه نفس سر کشیدم با آستین لباسم دهنمو پاک کردم و برگشتم تو اتاق درو قفل کردم دراز کشیدم رو تخت به فکر فرو رفتم چون دیگه خوابم نمیبرد
یه دفعه ذهنم پر کشید سمت ایان
من با نوازش دست اون بیدار شدم؟
یا خواب بود؟
ولی چرا وقتی بیدار شدم هول بود؟
سرم رو تکون دادم تا از یادم بره
اصلا به منچه اگه دوستم داشته باشه بهم میگه دیگه (از خود راضی هم خودتونین )
با خودم گفتم
فردا قراره چی کار کنم و کجا برم
بلند سدم و برنامه فردام رو آماده کردم و گفتم بزار به خودم برسم
یه صدایی از یه جایی در اومد که گفتم
:کدوم آدم عاقلی ساعت ۳ نصفه شب به خودش میرسه که تو اولیش باشی؟
با خنده به حرفی که اومده تو ذهنم گفتم خو از بی کاری چی کار کنم
لاک نود رنگم رو برداشتم و بازش کردم و اروم به ناخنم زدم
- آدرس رو بده برسونمت
با خستگی آدرس رو گفتم و به جاده نگاه کردم تا به خودم بیام چشمام تار شد و هیجا رو ندیدم و خوابم برد
با حس نوازشی روی گونم سریع سرم رو برگردوندم که دیدم ایان سریع دستش رو عقب کشید و گفت
-برو دیگه حتما باید منو نگاه کنی ؟
رسیده بودیم و من نفهمیده بودم
با تشکری از ماشین پیاده شدم
براش دست تکون دادم و اون رفت
رفتم سمت در خونه و از تو کیفم کلید رو برداشتم و در رو باز کردم
رفتم تو و کفشام رو در اوردم که با صدایی همون جا موندم که مطمئن بشم درست شنیدم
بی سر و صدا وایساده بودم که صدای زنی بلند شد که آه و ناله میکرد با تعجب رفتم سمت اتاق بابام که در یه مقدار باز بود و داخل رو نگاه کردم
خوبه دیگه وقتایی که نیستم زن میاره خونه مرتیکه این چه باباییه که من دارم خدا با بغض رفتم تو اتاقم و در رو بستم و قفل کردم لباسام رو عوض کردم و با خستگی روی تخت افتادم که به قول معروف سر رو بالشت نرفته از فرت خستگی خوابم برد
با حس تشنگی از خواب پریدم بلند شدم که برم اب بخورم
برق اتاق رو روشن کردم تا واضح ببینم در رو باز کردم رفتم بیرون
به ساعت نگاه کردم ۳:۴۵ رو نشون میداد به سمت یخچال رفتم
درش رو باز کردم حداقل هیچی توش نباشه اب که هست پارچ اب رو برداشتم
یه نفس سر کشیدم با آستین لباسم دهنمو پاک کردم و برگشتم تو اتاق درو قفل کردم دراز کشیدم رو تخت به فکر فرو رفتم چون دیگه خوابم نمیبرد
یه دفعه ذهنم پر کشید سمت ایان
من با نوازش دست اون بیدار شدم؟
یا خواب بود؟
ولی چرا وقتی بیدار شدم هول بود؟
سرم رو تکون دادم تا از یادم بره
اصلا به منچه اگه دوستم داشته باشه بهم میگه دیگه (از خود راضی هم خودتونین )
با خودم گفتم
فردا قراره چی کار کنم و کجا برم
بلند سدم و برنامه فردام رو آماده کردم و گفتم بزار به خودم برسم
یه صدایی از یه جایی در اومد که گفتم
:کدوم آدم عاقلی ساعت ۳ نصفه شب به خودش میرسه که تو اولیش باشی؟
با خنده به حرفی که اومده تو ذهنم گفتم خو از بی کاری چی کار کنم
لاک نود رنگم رو برداشتم و بازش کردم و اروم به ناخنم زدم
- ۱۸۶
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط