میل عجیبی به نبودن پیدا کردهام

میل عجیبی به نبودن پیدا کرده‌ام
به رفتن ، به فریاد ، به گریز..
دلم میخواهد ساعت های طولانی را بهر شیون ها و اشک ها بُگذرانَم..
"نمیدانم چه بر سرم آمده"
و درک نمیکنم که چرا هیچ اهدی این درد را احساس نمیکند ، نمیفهمم چرا هیچ اهدی درد من را نمیفهمد.
دلم میخواهد فریاد زنم ، داد کشم و دنیا را روی سرم بگذارم ؛ درک که نمیکنند هیچ ، ای کاش اینچنین مرا مورد قضاوت های بیجای خود قرار نمیدادند.. دلم میخواهد اشک ریزم و صدایَم را بالا بَرَم بگویَم که من هیچم و هیچ از پس هیچ برنمیآید ، دلم میخواهد فریاد کشم که 'دست از سر من بردارید!' اما در کجای جهان نوشته ها فریاد میکشند؟..
مگر من جز نوشتن امر دیگری را به جا می‌آورم..
دیدگاه ها (۰)

یک نفر پیش فلک ریش گرو بگذارد !بلکه دست از سر آزردن ما بردار...

لب فروشی میکنم در حول و حوش گردنتمانع کسب است جانم ، دکمه‌ی ...

دستی به سیگار کشیدم و دودی حواله آسمان کردم..دروغ بودفقط خود...

عوضی..خیلی وقت است ،دلم میخواهد قلمم را بردارم ، تمام حرف ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط