{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام:قرارداد نفرت

نام:قرارداد نفرت

part:⁴²

هانا گفت:

«چون مهمونیه دیگه.»

ا/ت سرش رو تکون داد.

«پس منم می‌رقصم.»

«ا/ت، صبر کن...»

ولی ا/ت گوش نکرد.

چند قدم رفت جلو.

بعد رفت روی یکی از میزهای خالی و شروع کرد به رقصیدن.

چند نفر با تعجب برگشتن سمتش.

یورین با دهان باز گفت:

«ا/ت؟!»

ناری از خنده دستش رو گذاشت روی دهنش.

«این دیگه چیه؟»

هانا سریع گفت:

«ا/ت بیا پایین!»

ا/ت خندید.

«من کاملاً خوبم!»

جونگکوک که شلوغی رو دید، سریع خودش رو رسوند.

دست ا/ت رو گرفت و کمکش کرد بیاد پایین.

«داری چیکار می‌کنی؟»

ا/ت چند ثانیه نگاش کرد.

بعد زد زیر خنده.

«دارم... یه کار خیلی مهم می‌کنم.»

جونگکوک اخم کرد.

«چه کاری؟»

ا/ت چند ثانیه فکر کرد.

«یادم رفت.»

جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.

«تو امشب واقعاً عجیب شدی.»

ا/ت دوباره خندید.

«تو چرا اخم کردی؟»

«چون رفتی روی میز.»

«میز خیلی خوب بود.»

«ا/ت.»

«هوم؟»

«بیا بشین.»

ا/ت دستش رو کنار زد.

«خودم بلدم.»

جونگکوک با تعجب گفت:

«کجا میری؟»

ا/ت جواب نداد.

فقط از سالن بیرون رفت.

چند لحظه بعد، ا/ت وارد حیاط شد.

هوای خنک خورد تو صورتش.

کنار استخر وایساد و به آب نگاه کرد.

جونگکوک هم پشت سرش اومد بیرون.

«ا/ت، صبر کن.»

ا/ت برگشت.

«چرا دنبالم میای؟»

«چون نمی‌خوام تنها بری.»

«من تنها نیستم.»

«پس کی باهاته؟»

ا/ت اطرافش رو نگاه کرد.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

«تو.»

جونگکوک مکث کرد.

«خب... پس بیا بشین.»

دستش رو جلو آورد تا کمکش کنه.

ا/ت دستش رو گرفت و با خنده گفت:

«الان داری جنتلمن‌بازی درمیاری؟»

جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.

«چی؟»

ا/ت چند ثانیه فکر کرد.

«ذذی...»

بعد خودش از حرف خودش خندش گرفت.

جونگکوک هم نتونست جلوی خنده‌ش رو بگیره.

«چرا این‌طوری حرف می‌زنی؟»

ا/ت خیلی جدی گفت:

«وای... میز بغلی شوهرشو ددیح صدا می‌زد.»

بعد دوباره زد زیر خنده.

جونگکوک سرش رو تکون داد.

«این چه ربطی به من داشت؟»

ا/ت شونه بالا انداخت.

«نداشت.»

جونگکوک خندید.

«تو حتی نمی‌دونی چی می‌گی.»

ا/ت با انگشت بهش اشاره کرد.

«ذذیه...»

«این دیگه چیه؟»

ا/ت چند ثانیه به صورتش نگاه کرد.

بعد با خنده گفت:

«من میشی بیبی؟»

جونگکوک چند لحظه مات موند.

بعد خودش هم خندید.

«تو اصلاً می‌فهمی چی داری می‌گی؟»

ا/ت از شدت خنده روی زمین نشست.

«نه...»

جونگکوک کنارش نشست.

نگاهش کرد و این بار خنده از صورتش کم شد.

رفتار ا/ت اصلاً عادی نبود.

«ا/ت.»

ا/ت با خنده سرش رو بالا آورد.

«هوم؟»

جونگکوک با نگرانی گفت:

«فکر کنم حالت خوب نیست.»

ا/ت دوباره خندید.

«من خوبم.»

جونگکوک آهی کشید.

«نه. این بار واقعاً خوب نیستی.»

از داخل سالن، صدای هانا اومد:

«جونگکوک! ا/ت پیش توئه؟»

جونگکوک جواب داد:

«آره! اینجاست.»

هانا سریع اومد سمت حیاط.

وقتی ا/ت رو روی زمین دید، نگرانی تو صورتش معلوم بود.

«چی شده؟»

جونگکوک گفت:

«نمی‌دونم. یهو رفتارش خیلی عجیب شد.»

هانا کنار ا/ت نشست.

«ا/ت، بیا بریم داخل.»

ا/ت با خنده گفت:

«نه... من با استخر رفیق شدم.»

هانا به جونگکوک نگاه کرد.

«واقعاً حالش خوب نیست.»

جونگکوک سرش رو تکون داد.

«می‌دونم.»

برای اولین بار اون شب، هیچ‌کدوم از شوخی‌ها مهم نبود.

جونگکوک فقط می‌خواست مطمئن بشه ا/ت سالمه.

و این بار، حتی یه لحظه هم نمی‌خواست ازش چشم برداره.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:⁴²چند ساعت از شروع مهمونی گذشته بود.سا...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁰عصر رو به پایان بود.همه توی سالن آپا...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁷بعد از شام، همه وسایل رو جمع کردن و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط