نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:43
چند دقیقه بعد، هانا که هنوز نگران ا/ت بود، صدای یورین رو از داخل سالن شنید.
«هانا! بیا یه لحظه کمکم کن!»
هانا با تردید به ا/ت نگاه کرد.
«من برمیگردم.»
ا/ت روی زمین کنار استخر نشسته بود و با خنده به آب نگاه میکرد.
«من اینجا با دوستم میمونم.»
هانا با تعجب پرسید:
«کدوم دوست؟»
ا/ت به استخر اشاره کرد.
«اون.»
جونگکوک زیر لب خندید.
«فکر کنم استخر هم از این دوستی خبر نداره.»
هانا سرش رو تکون داد.
«فقط حواست بهش باشه.»
جونگکوک جدی جواب داد:
«هست.»
هانا برگشت داخل.
چند ثانیه سکوت شد.
ا/ت هنوز به آب خیره بود.
«جونگکوک.»
«هوم؟»
«آب چرا تکون میخوره؟»
جونگکوک به استخر نگاه کرد.
«چون آبه.»
ا/ت چند لحظه فکر کرد.
«چه خوب که گفتی من فکر کردم غیره.»
جونگکوک خندهاش گرفت.
«تو امشب با همهچی مشکل داری.»
ا/ت با خنده گفت:
«نه. فقط با چیزای خیلی بی مزه.»
«پس با من مشکلی نداری؟»
ا/ت برگشت سمتش.
چند ثانیه به صورت جونگکوک نگاه کرد.
بعد گفت:
«نه.»
جونگکوک مکث کرد.
«چی؟»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«تو که بیمزه نیستی.»
جونگکوک با ناباوری خندید.
«خیلی ممنون.»
ا/ت خواست از جاش بلند بشه.
همین که ایستاد، چند لحظه تعادلش بههم خورد.
جونگکوک سریع بازوش رو گرفت.
«آروم.»
ا/ت به دستش نگاه کرد.
بعد خندید.
«باز داری جنتلمنبازی درمیاری؟»
جونگکوک گفت:
«نه. دارم جلوی افتادنت رو میگیرم.»
«فرقش چیه؟»
«خیلی.»
«من نمیفهمم.»
«معلومه.»
ا/ت دوباره خندید.
«تو خیلی غر میزنی.»
جونگکوک کمکش کرد چند قدم راه بره.
«تو هم امشب زیادی حرف میزنی.»
«من همیشه حرف میزنم.»
«این یکی رو قبول دارم.»
چند قدم جلوتر، ا/ت ناگهان ایستاد.
جونگکوک برگشت.
«چی شد؟»
ا/ت به آسمون نگاه کرد.
«ماه رو دیدی؟»
«آره.»
«خیلی بالاست.»
«طبیعیه.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«تو چرا همهچی رو خراب میکنی؟»
جونگکوک خندید.
«من فقط واقعیت رو میگم.»
ا/ت با جدیت گفت:
«واقعیت همیشه جذاب نیست.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
«این یکی حرفت درست بود.»
ا/ت لبخند زد.
«دیدی؟ من باهوشم.»
«نگفتم باهوشی.»
«ولی گفتی حرفم درست بود.»
«اشتباه کردم.»
ا/ت دوباره خندید.
ادامه دارد
حمایت؟
Part:43
چند دقیقه بعد، هانا که هنوز نگران ا/ت بود، صدای یورین رو از داخل سالن شنید.
«هانا! بیا یه لحظه کمکم کن!»
هانا با تردید به ا/ت نگاه کرد.
«من برمیگردم.»
ا/ت روی زمین کنار استخر نشسته بود و با خنده به آب نگاه میکرد.
«من اینجا با دوستم میمونم.»
هانا با تعجب پرسید:
«کدوم دوست؟»
ا/ت به استخر اشاره کرد.
«اون.»
جونگکوک زیر لب خندید.
«فکر کنم استخر هم از این دوستی خبر نداره.»
هانا سرش رو تکون داد.
«فقط حواست بهش باشه.»
جونگکوک جدی جواب داد:
«هست.»
هانا برگشت داخل.
چند ثانیه سکوت شد.
ا/ت هنوز به آب خیره بود.
«جونگکوک.»
«هوم؟»
«آب چرا تکون میخوره؟»
جونگکوک به استخر نگاه کرد.
«چون آبه.»
ا/ت چند لحظه فکر کرد.
«چه خوب که گفتی من فکر کردم غیره.»
جونگکوک خندهاش گرفت.
«تو امشب با همهچی مشکل داری.»
ا/ت با خنده گفت:
«نه. فقط با چیزای خیلی بی مزه.»
«پس با من مشکلی نداری؟»
ا/ت برگشت سمتش.
چند ثانیه به صورت جونگکوک نگاه کرد.
بعد گفت:
«نه.»
جونگکوک مکث کرد.
«چی؟»
ا/ت شونه بالا انداخت.
«تو که بیمزه نیستی.»
جونگکوک با ناباوری خندید.
«خیلی ممنون.»
ا/ت خواست از جاش بلند بشه.
همین که ایستاد، چند لحظه تعادلش بههم خورد.
جونگکوک سریع بازوش رو گرفت.
«آروم.»
ا/ت به دستش نگاه کرد.
بعد خندید.
«باز داری جنتلمنبازی درمیاری؟»
جونگکوک گفت:
«نه. دارم جلوی افتادنت رو میگیرم.»
«فرقش چیه؟»
«خیلی.»
«من نمیفهمم.»
«معلومه.»
ا/ت دوباره خندید.
«تو خیلی غر میزنی.»
جونگکوک کمکش کرد چند قدم راه بره.
«تو هم امشب زیادی حرف میزنی.»
«من همیشه حرف میزنم.»
«این یکی رو قبول دارم.»
چند قدم جلوتر، ا/ت ناگهان ایستاد.
جونگکوک برگشت.
«چی شد؟»
ا/ت به آسمون نگاه کرد.
«ماه رو دیدی؟»
«آره.»
«خیلی بالاست.»
«طبیعیه.»
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
«تو چرا همهچی رو خراب میکنی؟»
جونگکوک خندید.
«من فقط واقعیت رو میگم.»
ا/ت با جدیت گفت:
«واقعیت همیشه جذاب نیست.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
«این یکی حرفت درست بود.»
ا/ت لبخند زد.
«دیدی؟ من باهوشم.»
«نگفتم باهوشی.»
«ولی گفتی حرفم درست بود.»
«اشتباه کردم.»
ا/ت دوباره خندید.
ادامه دارد
حمایت؟
- ۳۸۰
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط