سناریو اسلیترین
چند پارتی تام ریدل/ Enemies to lovers
اهنگ روی تصویر رو گوش بدید 🫶🏼
Part 8
از جشن، سه روز گذشته بود.
و اتفاق عجیبی افتاده بود.
تام ریدل دیگه مثل قبل باهات بحث نمیکرد.
نه اینکه مهربون شده باشه فقط؛
ساکتتر شده بود.
کلاس معجون سازی:
اسلاگهورن دوباره اسم شما دوتا رو کنار هم خوند.
«آقای ریدل، خانم (ا/ت)... مثل همیشه.»
تو بیاختیار گفتی:
«بازم؟»
تام فقط اومد کنار میز ایستاد.
بدون حتی یه طعنه.
بدون یه کنایه.
...
چند دقیقه گذشت.
دیگه طاقت نیاوردی.
«امروز چرا انقدر ساکتی؟»
چشم از دیگ برنداشت.
«دارم روی معجون تمرکز میکنم.»
«همیشه هم تمرکز میکردی.»
جوابی نداد.
بعد از کلاس.
دراکو آروم کنار تام راه افتاد.
«دعواتون شده؟»
«نه.»
«پس چرا دیگه سر به سرش نمیذاری؟»
تام مکث کوتاهی کرد.
«حوصله ندارم.»
دراکو با شک نگاهش کرد.
«...یا نمیخوای؟»
تام فقط یه نگاه سرد بهش انداخت.
بحث همونجا تموم شد.
اما از اون طرف.
تو هم متوجه تغییرش شده بودی.
کنار هرماینی نشسته بودی.
«به نظرت ریدل مریضه؟»
هرماینی با تعجب گفت:
«چرا؟»
«سه روزه باهام بحث نکرده.»
هرماینی خندید.
«فکر نمیکردم یه روز دلت برای دعواهاتون تنگ بشه.»
با اخم گفتی:
**«دلم تنگ نشده!»
یه مکث.
«فقط... عجیب شده.»
همون شب...
توی کتابخونه.
مثل همیشه نشسته بودی.
صدای صندلی روبهرو رو شنیدی.
سرت رو بلند کردی.
تام بود.
بدون اینکه اجازه بگیره نشست.
کتابش رو باز کرد.
پنج دقیقه.
ده دقیقه.
هیچکدومتون حرفی نزدین.
بالاخره کتابت رو بستی.
«باشه، دیگه خسته شدم.»
تام آروم سرش رو بلند کرد.
«از چی؟»
«از اینکه وانمود میکنی هیچ اتفاقی نیفتاده.»
چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
«اتفاقی افتاده؟»
لبخند تلخی زدی.
«از خودت بپرس.»
خواستی بلند شی که...
صدات کرد.
«صبر کن.»
اولین بار بود.
نه با نام خانوادگی.
نه با لحن سرد.
فقط...
یه «صبر کن».
ایستادی.
چند ثانیه طول کشید تا ادامه بده.
انگار خودش هم نمیدونست چی میخواد بگه.
بعد خیلی آروم گفت:
«اون شب...»
نفس عمیقی کشید.
«...با اون پسر خوش گذشت؟»
برگشتی و با تعجب نگاهش کردی.
«جدی این سؤال رو ازم پرسیدی؟»
تام نگاهش رو ازت دزدید.
«اگه نمیخوای جواب بدی، مهم نیست.»
لبخند خیلی کوچیکی زدی.
«نه.»
این بار خودش بهت نگاه کرد.
«نه؟»
«نه... چون تمام مدت یه نفر دیگه توی ذهنم بود.»
...
برای اولین بار.
تام ریدل هیچ جوابی نداشت.
فقط نگاهت میکرد.
قلبش آروم نبود.
و از این موضوع.
بیشتر از هر چیز دیگهای متنفر بود.
وقتی از کتابخونه بیرون اومدی.
بارتی از اون طرف راهرو رسید.
به تام نگاه کرد.
«چی شده؟ چرا اینجوری وایسادی؟»
تام هنوز به درِ بستهی کتابخونه خیره بود.
بعد خیلی آروم، بیشتر با خودش تا با بارتی، گفت:
**«فکر کنم...»
یه مکث طولانی.
«...دارم یه اشتباه بزرگ مرتکب میشم.»
«چه اشتباهی؟»
تام برای اولین بار، با صدایی که حتی خودش هم ازش تعجب کرد، جواب داد:
«اینکه دیگه نمیتونم وانمود کنم ازش متنفرم.»
پایان پارت ۸ 💘
اهنگ روی تصویر رو گوش بدید 🫶🏼
Part 8
از جشن، سه روز گذشته بود.
و اتفاق عجیبی افتاده بود.
تام ریدل دیگه مثل قبل باهات بحث نمیکرد.
نه اینکه مهربون شده باشه فقط؛
ساکتتر شده بود.
کلاس معجون سازی:
اسلاگهورن دوباره اسم شما دوتا رو کنار هم خوند.
«آقای ریدل، خانم (ا/ت)... مثل همیشه.»
تو بیاختیار گفتی:
«بازم؟»
تام فقط اومد کنار میز ایستاد.
بدون حتی یه طعنه.
بدون یه کنایه.
...
چند دقیقه گذشت.
دیگه طاقت نیاوردی.
«امروز چرا انقدر ساکتی؟»
چشم از دیگ برنداشت.
«دارم روی معجون تمرکز میکنم.»
«همیشه هم تمرکز میکردی.»
جوابی نداد.
بعد از کلاس.
دراکو آروم کنار تام راه افتاد.
«دعواتون شده؟»
«نه.»
«پس چرا دیگه سر به سرش نمیذاری؟»
تام مکث کوتاهی کرد.
«حوصله ندارم.»
دراکو با شک نگاهش کرد.
«...یا نمیخوای؟»
تام فقط یه نگاه سرد بهش انداخت.
بحث همونجا تموم شد.
اما از اون طرف.
تو هم متوجه تغییرش شده بودی.
کنار هرماینی نشسته بودی.
«به نظرت ریدل مریضه؟»
هرماینی با تعجب گفت:
«چرا؟»
«سه روزه باهام بحث نکرده.»
هرماینی خندید.
«فکر نمیکردم یه روز دلت برای دعواهاتون تنگ بشه.»
با اخم گفتی:
**«دلم تنگ نشده!»
یه مکث.
«فقط... عجیب شده.»
همون شب...
توی کتابخونه.
مثل همیشه نشسته بودی.
صدای صندلی روبهرو رو شنیدی.
سرت رو بلند کردی.
تام بود.
بدون اینکه اجازه بگیره نشست.
کتابش رو باز کرد.
پنج دقیقه.
ده دقیقه.
هیچکدومتون حرفی نزدین.
بالاخره کتابت رو بستی.
«باشه، دیگه خسته شدم.»
تام آروم سرش رو بلند کرد.
«از چی؟»
«از اینکه وانمود میکنی هیچ اتفاقی نیفتاده.»
چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
«اتفاقی افتاده؟»
لبخند تلخی زدی.
«از خودت بپرس.»
خواستی بلند شی که...
صدات کرد.
«صبر کن.»
اولین بار بود.
نه با نام خانوادگی.
نه با لحن سرد.
فقط...
یه «صبر کن».
ایستادی.
چند ثانیه طول کشید تا ادامه بده.
انگار خودش هم نمیدونست چی میخواد بگه.
بعد خیلی آروم گفت:
«اون شب...»
نفس عمیقی کشید.
«...با اون پسر خوش گذشت؟»
برگشتی و با تعجب نگاهش کردی.
«جدی این سؤال رو ازم پرسیدی؟»
تام نگاهش رو ازت دزدید.
«اگه نمیخوای جواب بدی، مهم نیست.»
لبخند خیلی کوچیکی زدی.
«نه.»
این بار خودش بهت نگاه کرد.
«نه؟»
«نه... چون تمام مدت یه نفر دیگه توی ذهنم بود.»
...
برای اولین بار.
تام ریدل هیچ جوابی نداشت.
فقط نگاهت میکرد.
قلبش آروم نبود.
و از این موضوع.
بیشتر از هر چیز دیگهای متنفر بود.
وقتی از کتابخونه بیرون اومدی.
بارتی از اون طرف راهرو رسید.
به تام نگاه کرد.
«چی شده؟ چرا اینجوری وایسادی؟»
تام هنوز به درِ بستهی کتابخونه خیره بود.
بعد خیلی آروم، بیشتر با خودش تا با بارتی، گفت:
**«فکر کنم...»
یه مکث طولانی.
«...دارم یه اشتباه بزرگ مرتکب میشم.»
«چه اشتباهی؟»
تام برای اولین بار، با صدایی که حتی خودش هم ازش تعجب کرد، جواب داد:
«اینکه دیگه نمیتونم وانمود کنم ازش متنفرم.»
پایان پارت ۸ 💘
- ۲۵۹
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط