{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو اسلیترین

چند پارتی تام ریدل/ Enemies to lovers
!اهنگ روی تصویر رو گوش بدید!
Part 9
یک هفته از جشن گذشته بود.
همه چیز دوباره عادی به نظر می‌رسید.
تو و تام دوباره سر کلاس‌ها کل‌کل می‌کردین.
اما...
این بار هر دو می‌دونستین اون دعواها مثل قبل نیست.
ظهر.
حیاط هاگوارتز.
تو روی نیمکت نشسته بودی و کتاب می‌خوندی.
همون پسر ریونکلا دوباره پیداش شد.
لبخند زد.
«سلام.»
کتابت رو بستی.
«سلام.»
**«راستش...»
یه نفس کشید.
«فکر کردم شاید اون شب فرصت نشد درست با هم حرف بزنیم.»
لبخند مؤدبانه‌ای زدی.
«ممکنه.»
«می‌خوای آخر هفته بریم دهکده‌ی هاگزمید؟»
قبل از اینکه جواب بدی...
یه سایه روی نیمکت افتاد.
هر دوتون برگشتین.
تام.
مثل همیشه با دست‌هایی که توی جیب ردایش بود.
آروم گفت:
«یه لحظه وقت داری؟»
با تعجب نگاهش کردی.
«الان؟»
«الان.»
پسر ریونکلا با احترام گفت:
«من بعداً میام.»
و از اونجا دور شد.
چند لحظه سکوت.
تو دست به سینه شدی.
«خب؟»
تام چند ثانیه بهت نگاه کرد.
انگار داشت با خودش کلنجار می‌رفت.
بعد گفت:
**«آخر هفته...»
یه مکث.
«برای یه پروژه باید برم هاگزمید.»
ابروت بالا رفت.
«خب؟»
«همراه لازم دارم.»
چند ثانیه فقط نگاهش کردی.
بعد خنده‌ات گرفت.
«ریدل... این بدترین بهونه‌ایه که تا حالا شنیدم.»
گوشه‌ی لبش خیلی کم بالا رفت.
«شاید.»
«از بین کل مدرسه، من؟»
«تو درس معجون از همه بهتری.»
با خنده گفتی:
«تو از من نمره‌ی بیشتری می‌گیری.»
...
برای اولین بار...
تام گیر کرد.
جواب آماده‌ای نداشت.
تو لبخند شیطنت‌آمیزی زدی.
«پس راستشو بگو.»
چند ثانیه سکوت.
باد بین موهاتون می‌پیچید.
بالاخره تام گفت:
«نمی‌خوام با اون بری.»
نفست بند اومد.
«چی؟»
نگاهش رو ازت نگرفت.
«همین.»
«این دلیل نیست.»
یه مکث طولانی کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«تنها دلیلیه که دارم.»
قلبت تندتر زد.
اولین بار بود که تام چیزی می‌گفت که هیچ ربطی به درس، رقابت یا غرورش نداشت.
فقط...
احساس خودش بود.
هرچند نصفه و نیمه.
لبخند کم‌رنگی زدی.
«اگه با تو بیام...»
یه قدم بهش نزدیک‌تر شدی.
«قول میدی این بار سر هیچ موضوع مسخره‌ای باهام دعوا نکنی؟»
تام تقریباً بی‌اختیار گفت:
«قول نمی‌دم.»
خندیدی.
«همین جوابو ازت انتظار داشتم.»
از اون طرف حیاط...
وقتی از تام جدا شدی.
یه لبخند ناخواسته روی صورتت بود.
از دور، هرماینی از کنارت رد شد.
یه نگاه بهت کرد و گفت:
«یه چیزی شده؟»
سریع لبخندت رو جمع کردی.
«نه.»
«مطمئنی؟»
یه لحظه به جایی که تام رفته بود نگاه کردی.
بعد آروم گفتی:
«فکر کنم... دیگه ازش متنفر نیستم.»

پایان پارت ۹🕸
دیدگاه ها (۴)

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط