𝐩𝐚𝐫𝐭𝟒
𝙩𝙝𝙚 𝙢𝙖𝙨𝙠
زنگِ کلاس که خورد، کامیل هنوز از خشم میلرزید. دستش را دورِ خودکارش سفتتر کرده بود و سعی میکرد حتی یک نگاه هم به تهیونگ نکند، اما سنگینیِ حضورش را پشتِ سرش حس میکرد.
دانشآموزها یکییکی از کلاس بیرون رفتند، اما کامیل برای جمعکردنِ وسایلش مکث کرد. نمیخواست مثلِ یک تازهواردِ دستپاچه فرار کند. درست همان لحظه، صدای تهیونگ از کنارِ گوشش آمد:
«هنوزم داری ادا در میاری؟»
کامیل سرش را بلند کرد. تهیونگ، با همان چهرهی آرام و بیاحساس، تکیه داده بود به میز کناری و با نگاهی که انگار از قبل میدانست قرار است او را خرد کند، به او زل زده بود.
«چی میخوای؟» کامیل با تندی پرسید.
تهیونگ به تختهی کلاس اشاره کرد. «اگه واقعاً رتبهی اولِ فرانسهای، پس باید اینو بلد باشی، نه؟»
روی تخته، معلم چند سؤال از درسِ ریاضی نوشته بود که برای تمرین باقی مانده بود. دانشآموزها دورِ آن حلقه زده بودند. تهیونگ با بیاعتنایی گفت:
«بیایم ببینیم نبوغِ فرانسویت فقط اسم و اداست یا واقعاً چیزی بلدی.»
چند نفر از بچهها خندیدند. یکی از دخترها زیر لب گفت: «وااای، تهیونگ دوباره شروع کرد…»
کامیل چانهاش را بالا گرفت. «من از تو اجازه نمیگیرم که چیزی رو ثابت کنم.»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد. «نه. ولی خیلی دوست دارم ببینم وقتی نتونی جواب بدی، باز هم اینقدر پررو میمونی یا نه.»
او با خودکار، یکی از سوالها را به سمت کامیل نشانه گرفت:
«بیا. حلش کن.»
کلاس ساکت شد. کامیل نگاهش را به معادله دوخت. سؤال سخت نبود، اما دام داشت. او چند ثانیه مکث کرد، بعد خیلی سریع شروع به نوشتن کرد. دستش محکم و دقیق حرکت میکرد. زمزمههای کوتاهی میان دانشآموزها پخش شد.
اما تهیونگ هنوز راضی نشده بود.
«اون راهحلِ سادهست.» با خونسردی گفت. «حالا راهِ دومش رو بگو.»
کامیل اخم کرد. میدانست دارد او را عمداً زیر فشار میگذارد. با این حال، باز هم جواب داد. این بار هم درست. بعضیها با تعجب به هم نگاه کردند.
تهیونگ پلک نزد. بعد آرام گفت:
«خوبه. حداقل تقلید رو خوب بلدی.»
این جمله مثل سیلی خورد توی صورت کامیل.
چند نفر خندیدند. صورت کامیل داغ شد. او یک قدم جلو رفت و خیلی آرام، اما با خشمِ فشرده، گفت:
«تو واقعاً فکر میکنی چون چند نفر دورِت میخندن، مهمی؟»
نگاهش را از روی صورت تهیونگ برنداشت.
«این همه اعتمادبهنفس برای یه آدمِ بیادب خیلی خستهکنندهست. اگه میخوای کسی رو ضایع کنی، اول باید خودت چیزی برای ارائه داشته باشی.»
آخ، این یکی بیشتر از چیزی بود که بقیه انتظار داشتند. کلاس برای چند ثانیه منفجر شد؛ چند نفر «اوه» کشیدند، یکی از پسرها خندید، و حتی معلمِ ریاضی که برای جمعکردنِ جزوهها برگشته بود، ابروهایش را بالا برد.
تهیونگ برای نخستین بار، نگاهش کمی تیرهتر شد. لبخندِ نصفهنیمهاش محو شد و جایش را به سکوتی سرد داد. او از آن نوع آدمها نبود که به راحتی جلوی جمع شکست بخورد، اما واضح بود که کامیل با گستاخیاش به هدف زده.
تهیونگ خیلی آرام جلو آمد، طوری که فقط او بشنود:
«فکر کردی با جواب دادن به دو تا سؤال، بردی؟»
صدایش پایین، خشن و تهدیدآمیز بود.
«از این به بعد، هر روز میفهمونی که هنوز خیلی راه داری تا بفهمی اینجا با پاریس فرق داره.»
کامیل لبخند تمسخرآمیزی زد، هرچند قلبش هنوز تند میزد.
«و تو هر روز میفهمی که من آدمی نیستم که راحت له بشم.»
نگاههایشان برای یک لحظه قفل شد؛ نه صرفاً از خشم، بلکه از چیزی پیچیدهتر که هیچکدام حاضر نبودند اسمش را بگذارند.
لایک و کامنت ؟🎀✨
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
زنگِ کلاس که خورد، کامیل هنوز از خشم میلرزید. دستش را دورِ خودکارش سفتتر کرده بود و سعی میکرد حتی یک نگاه هم به تهیونگ نکند، اما سنگینیِ حضورش را پشتِ سرش حس میکرد.
دانشآموزها یکییکی از کلاس بیرون رفتند، اما کامیل برای جمعکردنِ وسایلش مکث کرد. نمیخواست مثلِ یک تازهواردِ دستپاچه فرار کند. درست همان لحظه، صدای تهیونگ از کنارِ گوشش آمد:
«هنوزم داری ادا در میاری؟»
کامیل سرش را بلند کرد. تهیونگ، با همان چهرهی آرام و بیاحساس، تکیه داده بود به میز کناری و با نگاهی که انگار از قبل میدانست قرار است او را خرد کند، به او زل زده بود.
«چی میخوای؟» کامیل با تندی پرسید.
تهیونگ به تختهی کلاس اشاره کرد. «اگه واقعاً رتبهی اولِ فرانسهای، پس باید اینو بلد باشی، نه؟»
روی تخته، معلم چند سؤال از درسِ ریاضی نوشته بود که برای تمرین باقی مانده بود. دانشآموزها دورِ آن حلقه زده بودند. تهیونگ با بیاعتنایی گفت:
«بیایم ببینیم نبوغِ فرانسویت فقط اسم و اداست یا واقعاً چیزی بلدی.»
چند نفر از بچهها خندیدند. یکی از دخترها زیر لب گفت: «وااای، تهیونگ دوباره شروع کرد…»
کامیل چانهاش را بالا گرفت. «من از تو اجازه نمیگیرم که چیزی رو ثابت کنم.»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد. «نه. ولی خیلی دوست دارم ببینم وقتی نتونی جواب بدی، باز هم اینقدر پررو میمونی یا نه.»
او با خودکار، یکی از سوالها را به سمت کامیل نشانه گرفت:
«بیا. حلش کن.»
کلاس ساکت شد. کامیل نگاهش را به معادله دوخت. سؤال سخت نبود، اما دام داشت. او چند ثانیه مکث کرد، بعد خیلی سریع شروع به نوشتن کرد. دستش محکم و دقیق حرکت میکرد. زمزمههای کوتاهی میان دانشآموزها پخش شد.
اما تهیونگ هنوز راضی نشده بود.
«اون راهحلِ سادهست.» با خونسردی گفت. «حالا راهِ دومش رو بگو.»
کامیل اخم کرد. میدانست دارد او را عمداً زیر فشار میگذارد. با این حال، باز هم جواب داد. این بار هم درست. بعضیها با تعجب به هم نگاه کردند.
تهیونگ پلک نزد. بعد آرام گفت:
«خوبه. حداقل تقلید رو خوب بلدی.»
این جمله مثل سیلی خورد توی صورت کامیل.
چند نفر خندیدند. صورت کامیل داغ شد. او یک قدم جلو رفت و خیلی آرام، اما با خشمِ فشرده، گفت:
«تو واقعاً فکر میکنی چون چند نفر دورِت میخندن، مهمی؟»
نگاهش را از روی صورت تهیونگ برنداشت.
«این همه اعتمادبهنفس برای یه آدمِ بیادب خیلی خستهکنندهست. اگه میخوای کسی رو ضایع کنی، اول باید خودت چیزی برای ارائه داشته باشی.»
آخ، این یکی بیشتر از چیزی بود که بقیه انتظار داشتند. کلاس برای چند ثانیه منفجر شد؛ چند نفر «اوه» کشیدند، یکی از پسرها خندید، و حتی معلمِ ریاضی که برای جمعکردنِ جزوهها برگشته بود، ابروهایش را بالا برد.
تهیونگ برای نخستین بار، نگاهش کمی تیرهتر شد. لبخندِ نصفهنیمهاش محو شد و جایش را به سکوتی سرد داد. او از آن نوع آدمها نبود که به راحتی جلوی جمع شکست بخورد، اما واضح بود که کامیل با گستاخیاش به هدف زده.
تهیونگ خیلی آرام جلو آمد، طوری که فقط او بشنود:
«فکر کردی با جواب دادن به دو تا سؤال، بردی؟»
صدایش پایین، خشن و تهدیدآمیز بود.
«از این به بعد، هر روز میفهمونی که هنوز خیلی راه داری تا بفهمی اینجا با پاریس فرق داره.»
کامیل لبخند تمسخرآمیزی زد، هرچند قلبش هنوز تند میزد.
«و تو هر روز میفهمی که من آدمی نیستم که راحت له بشم.»
نگاههایشان برای یک لحظه قفل شد؛ نه صرفاً از خشم، بلکه از چیزی پیچیدهتر که هیچکدام حاضر نبودند اسمش را بگذارند.
لایک و کامنت ؟🎀✨
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
- ۱.۲k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط