part¹⁰
part¹⁰
«پارت پایانی»
......................................
دو روز شده بود ک ته به هوش نیمده بود...و یک لحظه هم کوک تهیونگ رو تنها نذاشت..شب شده بود و جونگکوک مثل همیشه بی قرار کنار تخت ته نشسته بود...یاد خاطرات شیرینی که باهم داشتند افتاده بود...دستشو گرفت و
کوک: ته چشماتو باز کن..قول میدم دیگه تنهات نزارم(با صورتی گرفته)همین مدت کوتاهی که تو روی تخت بیمارستانی...برای من ۱۰۰ سال گذشت،،،لطفا...لطفا چشماتو باز کن(گریه) دیگ هیچوقت تنهات نمیزارم فقط دوباره برگرد.
دکتر ها هیچ امیدی به برگشت تهیونگ نداشتند...و از یه طرفی هم نمیخواستند امید کوک رو ازبین ببرند..ولی کوک بی صبرانه منتظر برگشت ته بود....
کوک: تهیونگ من...لطفا برگرد
کوک مثل همیشه دستای تهیونگ رو گرفته بود شروع به گریه کردن کرد.
کوک: لطفا منو ببخش لطفاً چشماتو باز کن من هیچوقت تنهات نمیزارم همینجا میمونم حتی اگه سال های سال هم طول بکشه که تو چشماتو باز نکنی....
کوک سرش رو روی تخت گذاشت و همیجور اشک میریخت که یک لحظه متوجه دست یکی روی سرش شد....سرش رو بالا آورد دید تهیونگ به هوش امده،،، کوک از شدت خوشحالی اشک شوق میریخت
تهیونگ با پوزخندی زمزمه کرد:::
ته: بلاخره امدی پسر کوچولوی من
کوک: د....د چرا این کارو کردی تهیونگ کله پوککککک میدونی تو این مدت کوتاه چقدر بهم سخت گذشت؟؟؟میدونی اگه میمردی من خودمو میکشتم؟؟میدونی من بدون تو مثل یه جسد متحرک میمونم؟ میدونیییییی؟؟
ته : خیلی خب آروم
کوک: چجوری میخوای آروممم باشممم هااا
ته به سختی بلند شد و کوک رو بغل کرد و بوسه ای به پیشانی پسرش زد(واوو🥲😍🥹) کوک سفت تهیونگ رو بقل کرده بود که بدن عضلانی ته فشرده و درد گرفت(🤣)
ته: اووووو بدنمو له کردییی کوککککک بسههه
کوک: تهیونگ کله پوککککک دلم برات تنگ شده بوددد
بعد از این کارا(چصی بازیها) کوک رفت و دکتر رو صدا زد....دکتر امد و خودش هم تعجب کرده بود که ته به هوش امده دکتر باور داشت که عشق این دو....باعث به هوش امدن تهیونگ شده
دکتر: شگفت انگیزه آقای کیم فکرش هم نمیکردیم شما به هوش بیاید
تهیونگ: چی بگم دکتر....کی میتونم مرخص بشم؟
دکتر: فردا میتونی بری فقط خون خیلی کمی توی بدنته چند تا قرص و تقویتی برات مینویسم فردا که میخواستی بری خونه حتما بگیر و بعد برو،،،و البته ممکنه تا چند هفته وقتی بلند میشی سرگیجه بگیری...نگران نباش مال کم خونیه!!!بعد از چند ماه بدنت میشه عین قبل.
بعد از حرف های دکتر کوک اون شب هم پیش ته مونده
روی تخت بیمارستان هر دو (نانایییییی)کوک خودشو تو دل ته جا داد ته هم با کمال میل کوک رو بقل کرد
ته: میدونی کوک....بدون تو نمیتونستم ادامه بدم همه اینا تقصیرـ
کوک: میدونم تقصیر کلارا بود....جیهوپ همه چیز رو بهم توضیح داد....و گفت من از طرف اون ازت معذرت خواهی کنم...
ته : عجب پس اون هم پشت این ماجرا ها بود...
کوک: اوم...ولش ته اون موضوع رو فراموش کن...ببخش ک باورت نداشتم..نمیتونستم باور کنم..و گیج شده بودم..
ته: مهم نیس کوک...گفته بودم بخواطرت دست به هر کاری میزنم دنیا رو بخواطرت به آتیش میکشونم تو فقط پیشم بمون
کوک: دیگه هیچ وقت تنهات نمیزارم ته....
ته: مرسی خرگوش کوچولوی من..مهم اینه که تو الان توی آغوش منی چی بهتر از این؟
کوک خندید و سرش رو بالا آورد تا لب های ته رو ببوسه(از اون کیس فرانسوی ها🥹🤣) ته هم همکاری کرد و در آغوش گرم یکدیگر بخواب رفتند..
(پرش زمانی)
صبح که بیدار شدند اولین کاری که کردند این بود که لباس هاشونو پوشیدند و از بیمارستان زدن بیرون
ته دستشو روی شونه کوک گذاشت و عاشقانه راه میرفتند
گریه های عاجزانه رسید به قدم های عاشقانه(چی میگمم🤣)
رفتند یه صبحانه ای به بدن زدن و رفتند خونه... شب هم در کنار هم (سانسور رررر) خوابیدن
ته قرارداد رو رد کرد و جیهوپ رو اخراج کرد و پدر کلارا رو تهدید کرد که دیگه سمت ته نیاد وگرنه بد میشه...کلارا روانی شده بود(مث خودم) عصبانیتش دل کوه رو به لرزش میآورد ولی دیگه بجز فشاری شدن مگه کاری هم میتونست انجام بده؟نوچ
ته برای چند هفته کار رو ول کرد و با پسرس تفریح کرد
و به خوشی ب زندگی ادامه دادند...
بزن اسلاید بعدی.
تموم شد دیگ،،،نمینویسم دیگه
از این عشق ها آرزومندم براتون فداتون ●♡
«پارت پایانی»
......................................
دو روز شده بود ک ته به هوش نیمده بود...و یک لحظه هم کوک تهیونگ رو تنها نذاشت..شب شده بود و جونگکوک مثل همیشه بی قرار کنار تخت ته نشسته بود...یاد خاطرات شیرینی که باهم داشتند افتاده بود...دستشو گرفت و
کوک: ته چشماتو باز کن..قول میدم دیگه تنهات نزارم(با صورتی گرفته)همین مدت کوتاهی که تو روی تخت بیمارستانی...برای من ۱۰۰ سال گذشت،،،لطفا...لطفا چشماتو باز کن(گریه) دیگ هیچوقت تنهات نمیزارم فقط دوباره برگرد.
دکتر ها هیچ امیدی به برگشت تهیونگ نداشتند...و از یه طرفی هم نمیخواستند امید کوک رو ازبین ببرند..ولی کوک بی صبرانه منتظر برگشت ته بود....
کوک: تهیونگ من...لطفا برگرد
کوک مثل همیشه دستای تهیونگ رو گرفته بود شروع به گریه کردن کرد.
کوک: لطفا منو ببخش لطفاً چشماتو باز کن من هیچوقت تنهات نمیزارم همینجا میمونم حتی اگه سال های سال هم طول بکشه که تو چشماتو باز نکنی....
کوک سرش رو روی تخت گذاشت و همیجور اشک میریخت که یک لحظه متوجه دست یکی روی سرش شد....سرش رو بالا آورد دید تهیونگ به هوش امده،،، کوک از شدت خوشحالی اشک شوق میریخت
تهیونگ با پوزخندی زمزمه کرد:::
ته: بلاخره امدی پسر کوچولوی من
کوک: د....د چرا این کارو کردی تهیونگ کله پوککککک میدونی تو این مدت کوتاه چقدر بهم سخت گذشت؟؟؟میدونی اگه میمردی من خودمو میکشتم؟؟میدونی من بدون تو مثل یه جسد متحرک میمونم؟ میدونیییییی؟؟
ته : خیلی خب آروم
کوک: چجوری میخوای آروممم باشممم هااا
ته به سختی بلند شد و کوک رو بغل کرد و بوسه ای به پیشانی پسرش زد(واوو🥲😍🥹) کوک سفت تهیونگ رو بقل کرده بود که بدن عضلانی ته فشرده و درد گرفت(🤣)
ته: اووووو بدنمو له کردییی کوککککک بسههه
کوک: تهیونگ کله پوککککک دلم برات تنگ شده بوددد
بعد از این کارا(چصی بازیها) کوک رفت و دکتر رو صدا زد....دکتر امد و خودش هم تعجب کرده بود که ته به هوش امده دکتر باور داشت که عشق این دو....باعث به هوش امدن تهیونگ شده
دکتر: شگفت انگیزه آقای کیم فکرش هم نمیکردیم شما به هوش بیاید
تهیونگ: چی بگم دکتر....کی میتونم مرخص بشم؟
دکتر: فردا میتونی بری فقط خون خیلی کمی توی بدنته چند تا قرص و تقویتی برات مینویسم فردا که میخواستی بری خونه حتما بگیر و بعد برو،،،و البته ممکنه تا چند هفته وقتی بلند میشی سرگیجه بگیری...نگران نباش مال کم خونیه!!!بعد از چند ماه بدنت میشه عین قبل.
بعد از حرف های دکتر کوک اون شب هم پیش ته مونده
روی تخت بیمارستان هر دو (نانایییییی)کوک خودشو تو دل ته جا داد ته هم با کمال میل کوک رو بقل کرد
ته: میدونی کوک....بدون تو نمیتونستم ادامه بدم همه اینا تقصیرـ
کوک: میدونم تقصیر کلارا بود....جیهوپ همه چیز رو بهم توضیح داد....و گفت من از طرف اون ازت معذرت خواهی کنم...
ته : عجب پس اون هم پشت این ماجرا ها بود...
کوک: اوم...ولش ته اون موضوع رو فراموش کن...ببخش ک باورت نداشتم..نمیتونستم باور کنم..و گیج شده بودم..
ته: مهم نیس کوک...گفته بودم بخواطرت دست به هر کاری میزنم دنیا رو بخواطرت به آتیش میکشونم تو فقط پیشم بمون
کوک: دیگه هیچ وقت تنهات نمیزارم ته....
ته: مرسی خرگوش کوچولوی من..مهم اینه که تو الان توی آغوش منی چی بهتر از این؟
کوک خندید و سرش رو بالا آورد تا لب های ته رو ببوسه(از اون کیس فرانسوی ها🥹🤣) ته هم همکاری کرد و در آغوش گرم یکدیگر بخواب رفتند..
(پرش زمانی)
صبح که بیدار شدند اولین کاری که کردند این بود که لباس هاشونو پوشیدند و از بیمارستان زدن بیرون
ته دستشو روی شونه کوک گذاشت و عاشقانه راه میرفتند
گریه های عاجزانه رسید به قدم های عاشقانه(چی میگمم🤣)
رفتند یه صبحانه ای به بدن زدن و رفتند خونه... شب هم در کنار هم (سانسور رررر) خوابیدن
ته قرارداد رو رد کرد و جیهوپ رو اخراج کرد و پدر کلارا رو تهدید کرد که دیگه سمت ته نیاد وگرنه بد میشه...کلارا روانی شده بود(مث خودم) عصبانیتش دل کوه رو به لرزش میآورد ولی دیگه بجز فشاری شدن مگه کاری هم میتونست انجام بده؟نوچ
ته برای چند هفته کار رو ول کرد و با پسرس تفریح کرد
و به خوشی ب زندگی ادامه دادند...
بزن اسلاید بعدی.
تموم شد دیگ،،،نمینویسم دیگه
از این عشق ها آرزومندم براتون فداتون ●♡
- ۱.۰k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط