{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازداوجاجباری

#ازداوج_اجباری
پارت۱۰
روش پتو کشیدم و رفتم پایین تا بخوابم
ویو لیلی ::
صبح نوازش نور خورشید بیدار شدم
رفتم پایین و دیدم که یونگی هنوز خوابیده
چون که مرخصی گرفته بود هنوز نرفته بود شرکت
رفتم تا بیدارش کنم
+یونگیا نمیخوای بیدار شی
چشاشماشو اروم باز کرد
_صبحت بخیر فسقلی
+صبح بخیر
_میخوای صبحنرو آماده کنم؟؟
+اره چرا که نه
داشت صبحونه رو آماده میکرد
واقعا به هیکلش دقت نکرده بودم
خیلی هیکل گنده ای داشت
درست مثل جونگ کوک بود
وقتی به دستداش فشار می‌آورد زود رگ دستاش میزد بالا
یونگی هم مثل اون بود
رفتم پیشش و کارش رو تماشا کردم
داشت تست فرانسوی درست میکرد
چیزی که من عاشقش بودم
_چیزی شده
+نه فقط میخوام نگا کنم
_برو بشین تا بیارم
ویو یونگی
رفتم و گذاشتمش رو میز
داشت‌ با دقت فراوون میخوردش( منحرف نشین ناموسا )

وقتی تموم شد کفت
+واقعا عالی بود ، مرسی
_خواهش میکنم فسقلی
+میگم یونگی
_جونم
+میشه بریم شهربازی
_ام خب باشه ساعت ۵ میریم‌
+مرسیییییی

وقتی گفتم باشه اشتیاق رو توی چشماش میشد دید
واقعا چطور با این سن کم ازدواج کرد
ویو لیلی ::
میخواستم یه کرمی بریزم
یونگی داشت گوشی نگاه میکرد
رفتم و در یخچالو باز کردم
یه اب سرد برداشتم و رفتم پیشش
_چیزی شده فسقلی؟؟
+نه هیچی
رفتم و اب رو ریختم رو سرش
مات و مبهم مونده بود
_یونگی نیستم اگه تو رو نکشم
داشت دنبالم می‌دوید
واقعا سرعت زیاد بود
رفتم بالا و از آنجایی ‌که خیلی هیکلم کوچولو بود تو کمد قایم شدم
ویو یونگی ::
رفتم بالا تا حساب لیلی رو برسم
فک کنم تو کمد قایم شده بود چون که از کمد صدای خنده میومد
_پیدات کردم فسقلی
+گوه خوردم یونگی
_نه دیگه فسقلی اینکاری که کردی تاوان داره
گذاشتمش رو تخت و شروع کردم قلقلک دادنش
صدای خودمون انقد زیاد بود که نگو
+یونگی تروخدا بسه گوه خوردم
_باشه باشه
دیگه از این کارا نکنی ها باشه
+باشه(با مظلومیت)
خندیدم
_پاشو فسقلی
پاشو آماده شو تا بریم شهربازی
+عه
اخجون

رفت تا آماده بشه
منم رفتم تا آماده بشم
یه تیشرت و شلوار بگ پوشیدم
ویو لیلی ::
رفتم تا آماده بشم
از تیشرت های یونگی یکیشو ورداشتم
واقعا واسم بزرگ بود
تییشرته رنگش کرمی بود
پس یدونه شلوار بگ آبی پوشیدم
از اونجایی که موهام بلند بود فقط شونشون کردم
رفتم دستشویی و عملیات رو انجام دادم و اومدم بیرون
_گفته بودم عاشق موهاتم
وقتی این گفت لپام گل انداخت
+ام خب نه

خندید
واقعا خندش خیلی خوب بود
از اون خنده های لثه ای
_باشه بیا بریم
یونگی دستمو گرفت
واقعا دستش خیلی بزرگ بود
جوری که دستم توش گم میشد
نمیدونم چرا دستم رو گرفت ولی خب
رفتیم و نشستیم تو ماشین
_میگم این تیشرت من نیست
نمیدونستم انقد رو وسایلاش حساسه
+خب نمیشه فسقلیت بپوشه ؟؟
خندید
_چرا که نه
ماشین رو روشن کرد
بعد چند دقیقه رسیدیم شهربازی

بح پارت جدید
قربون دستت اون لایکم بزن دیگه آفرین
#بی_تی_اس
#بلک_پینک
#استری_کیدز
#بیبی_مانستر
#کیپاپ
#رمان
#یونگی
#لیسا
#والریا
دیدگاه ها (۲)

#ازداوج_اجباری پارت ۱۱رسیدیم شهربازی از ماشین پیاده شدیم یکن...

چطوره ادیتم نظر بدین خوشگلا ادیت جدیدمه که تو روبیکا گذاشتم#...

#ازداوج_اجباری پارت ۹ غذا تموم شد مثل اینکه لیلی خوابش میومد...

#ازداوج_اجباری پارت۸ ویو یونگی :: رفت تا ببین که سوخته یا نه...

#ازداوج_اجباری پارت ۱۲ ویو یونگی :: بعد چند دقیقه رسیدیم دلم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط