p44
p44
ماشین الینا هنوز از محوطه فرودگاه خارج نشده بود...
که ناگهان یک ماشین مشکی جلویش پیچید.
الینا با ترس روی ترمز کوبید.
+جونگکوک...؟
جونگکوک با عجله از ماشین پیاده شد.
قبل از اینکه الینا چیزی بگه، خودش را کنار پنجره رساند.
نفسنفس میزد.
_چرا... چرا بهم نگفتی؟
الینا نگاهش را پایین انداخت.
+میخواستم زنده بمونی.
_و خودت چی؟
سکوت...
جونگکوک با صدایی که از همیشه آرومتر بود ادامه داد:
_هفت ماه...
_هفت ماه از زندگی بچهمون رو از دست دادم.
اشک از چشمهای الینا سرازیر شد.
+راه دیگهای نداشتم...
جونگکوک در ماشین را باز کرد و آرام کنار او زانو زد.
نگاهش روی شکم الینا ثابت ماند.
دستش را با تردید جلو برد.
_میشه؟
الینا با لبخند اشکآلود سرش را تکان داد.
جونگکوک دستش را آرام روی شکم الینا گذاشت.
چند ثانیه بعد...
لبخند زد.
واقعی...
برای اولین بار بعد از ماهها.
_سلام کوچولو...
صدایش میلرزید.
_من باباتم...
الینا دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
جونگکوک سرش را بالا آورد و به چشمانش نگاه کرد.
_من خیلی دیر فهمیدم...ولی اگه هنوز یه فرصت بهم بدی...میخوام از این به بعد، کنار هر دوتون باشم.
الینا آرام خندید.
+هنوزم همون رئیس مافیایی جدی هستی...
جونگکوک هم خندید.
_نه...
_از روزی که تو وارد زندگیم شدی، دیگه اون آدم سابق نیستم.
همان لحظه تهیونگ و هلنا هم به آنها رسیدند.
هلنا با ذوق گفت:
÷پس... یعنی لندن کنسل شد؟
الینا به جونگکوک نگاه کرد.
بعد آرام دستش را در دست او گذاشت.
+آره... فکر کنم خونهم همینجاست.
تهیونگ با خنده دستش را روی شانه جونگکوک زد.
×بالاخره فهمیدی بابا شدی، احمق!
جونگکوک این بار خودش هم خندید.
خندهای که مدتها بود هیچکس از او ندیده بود.
او دوباره دست الینا را گرفت.
این بار...
محکمتر از همیشه.
انگار میترسید دوباره از دستش بدهد.
و الینا فهمید...
بعد از تمام آن دردها، سوءتفاهمها و جداییها...
بالاخره به جایی رسیده بودند که هر دو، اسمش را خانواده میگذاشتند.
حمایت🔮🎀
ماشین الینا هنوز از محوطه فرودگاه خارج نشده بود...
که ناگهان یک ماشین مشکی جلویش پیچید.
الینا با ترس روی ترمز کوبید.
+جونگکوک...؟
جونگکوک با عجله از ماشین پیاده شد.
قبل از اینکه الینا چیزی بگه، خودش را کنار پنجره رساند.
نفسنفس میزد.
_چرا... چرا بهم نگفتی؟
الینا نگاهش را پایین انداخت.
+میخواستم زنده بمونی.
_و خودت چی؟
سکوت...
جونگکوک با صدایی که از همیشه آرومتر بود ادامه داد:
_هفت ماه...
_هفت ماه از زندگی بچهمون رو از دست دادم.
اشک از چشمهای الینا سرازیر شد.
+راه دیگهای نداشتم...
جونگکوک در ماشین را باز کرد و آرام کنار او زانو زد.
نگاهش روی شکم الینا ثابت ماند.
دستش را با تردید جلو برد.
_میشه؟
الینا با لبخند اشکآلود سرش را تکان داد.
جونگکوک دستش را آرام روی شکم الینا گذاشت.
چند ثانیه بعد...
لبخند زد.
واقعی...
برای اولین بار بعد از ماهها.
_سلام کوچولو...
صدایش میلرزید.
_من باباتم...
الینا دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.
جونگکوک سرش را بالا آورد و به چشمانش نگاه کرد.
_من خیلی دیر فهمیدم...ولی اگه هنوز یه فرصت بهم بدی...میخوام از این به بعد، کنار هر دوتون باشم.
الینا آرام خندید.
+هنوزم همون رئیس مافیایی جدی هستی...
جونگکوک هم خندید.
_نه...
_از روزی که تو وارد زندگیم شدی، دیگه اون آدم سابق نیستم.
همان لحظه تهیونگ و هلنا هم به آنها رسیدند.
هلنا با ذوق گفت:
÷پس... یعنی لندن کنسل شد؟
الینا به جونگکوک نگاه کرد.
بعد آرام دستش را در دست او گذاشت.
+آره... فکر کنم خونهم همینجاست.
تهیونگ با خنده دستش را روی شانه جونگکوک زد.
×بالاخره فهمیدی بابا شدی، احمق!
جونگکوک این بار خودش هم خندید.
خندهای که مدتها بود هیچکس از او ندیده بود.
او دوباره دست الینا را گرفت.
این بار...
محکمتر از همیشه.
انگار میترسید دوباره از دستش بدهد.
و الینا فهمید...
بعد از تمام آن دردها، سوءتفاهمها و جداییها...
بالاخره به جایی رسیده بودند که هر دو، اسمش را خانواده میگذاشتند.
حمایت🔮🎀
- ۲۰۰
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط