من عاشقِ شب هستم، نه برای سیاهیاش، بلکه برای آن سکوتِ نا
من عاشقِ شب هستم، نه برای سیاهیاش، بلکه برای آن سکوتِ نابی که چون آبی بر آتشِ هیاهویِ جهان میریزد. شب، تنها مجالی است که در آن، دنیا دست از «نقاب زدن» برمیدارد؛ ماشینها خاموش میشوند، پنجرهها بسته میشوند و آن غوغایِ بیپایانِ روز که مدام چیزی از ما مطالبه میکرد، بالاخره به لکنت میافتد.
در سکوتِ شب، گویی جهان نفسِ عمیقی میکشد و به خواب میرود تا من بتوانم با خودم، بیواسطه روبرو شوم. روز متعلق به «دیگران» است؛ متعلق به دویدنها، تظاهرها و جلبِ رضایتِ غریبهها. اما شب، قلمروِ اختصاصیِ روح است. وقتی خورشید میرود، آن سنگینیِ نگاهِ دنیا هم میرود. آرامشِ شب از جنسِ نیستی نیست، از جنسِ «حضور» است؛ حضوری که در آن میتوانی صدایِ تپشِ افکارت را بشنوی، بیآنکه پارازیتِ آدمها، رشتهی خیالت را پاره کند.
در سکوتِ شب، گویی جهان نفسِ عمیقی میکشد و به خواب میرود تا من بتوانم با خودم، بیواسطه روبرو شوم. روز متعلق به «دیگران» است؛ متعلق به دویدنها، تظاهرها و جلبِ رضایتِ غریبهها. اما شب، قلمروِ اختصاصیِ روح است. وقتی خورشید میرود، آن سنگینیِ نگاهِ دنیا هم میرود. آرامشِ شب از جنسِ نیستی نیست، از جنسِ «حضور» است؛ حضوری که در آن میتوانی صدایِ تپشِ افکارت را بشنوی، بیآنکه پارازیتِ آدمها، رشتهی خیالت را پاره کند.
- ۱.۸k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط