{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سخت‌ترین هنرِ جهان، لبخند زدن در لحظه‌ای است که تمامِ ستو

سخت‌ترین هنرِ جهان، لبخند زدن در لحظه‌ای است که تمامِ ستون‌هایِ وجودت در حالِ فروپاشی است. ما آموخته‌ایم که برایِ بقا، بازیگرانِ قابلی باشیم؛ کالبدی آراسته و صدایی شمرده که در جوابِ «حالت چطور است؟»، واژه‌یِ «خوبم» را چنان باصلابت ادا می‌کند که گویی در پسِ آن، هیچ طوفانی وزیدن نگرفته است.

اما حقیقت، در آن سویِ این ویترینِ فریبنده پنهان شده است. درونی که از شدتِ رنج، به سفیدیِ خاکستر گراییده و دیوارهایی که زیرِ بارِ دردهایِ مکتوم، ذره‌ذره تراشیده شده‌اند. دردناک است که در چشمِ دیگران، کوهی استوار به نظر برسی، در حالی که از درون، شبیهِ عمارتی قدیمی هستی که در سکوتی مطلق، لرزه بر اندامش افتاده و پی‌درپی آوار می‌شود. ما در میانِ هیاهویِ مردم، باری سنگین را به دوش می‌کشیم: بارِ تظاهر به زنده بودن، در حالی که ریشه‌هایمان مدت‌هاست در گرمایِ جان‌سوزِ حوادث، رمقِ خویش را از دست داده‌اند.

این تنهاییِ محض است؛ که تمامِ جهان، تنها لایه‌یِ بیرونیِ تو را ستایش کنند و هیچ‌کس نبیند که در عمقِ نگاهت، چگونه همه چیز در حالِ تمام شدن است.
دیدگاه ها (۱)

من عاشقِ شب هستم، نه برای سیاهی‌اش، بلکه برای آن سکوتِ نابی ...

آن شورِ سرکش و آن آرزوهایِ بلندپروازانه، در فرسایشِ سال‌هایِ...

نسل ما برای آرزوهایی می‌جنگید که میدانست تاریخ انقضایشان بس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط