افتخار میدین قاصدکا
افتخار میدین قاصدکا؟ ↓
꧁°꧂
دستانش چو یخ سرد شده بودند و چشمانش دیگر قادر به دیدن نبود، اشکهایش دیدش را تار میکردند، مدام موهایش را چنگ میزد و پوسته دستانش را با ناخن هایش تراشیده بود، تمامه تنش پر از زخم بود ولی هیچ دردی را احساس نمیکرد، بی هیچ اثری از حتی کمی سوزش در دستان خونی اش، به دیوار تکیه داد، مانند همیشه گوشه ای از اتاقش جمع شده بود و اشک میریخت، لبهایش را میان دندانهایش میفشرد تا زمانی که طعم اهنین خون در تمامه دهانش پخش میشد، اخر اگر مادرش هق هقه زاریش را میشنید قلبش به درد میامد، دستان لرزانش را بین زانوهایش محکم نگه داشت تا لرزششان را احساس نکند، اشکهایش که در سکوت قطره قطره از صورتش پاین میامدند و میچکیدند روی لباسهایش همچون مشت هایی تنومند به قفسه ی سینه اش بودند که نفس کشیدن را برایش دشوارتر میکردند، تلاش میکرد، تقلا میکرد، برای ذره ای هوای تازه که شاید اورا از این حسه خفگی نجات دهد اما بغض امانش نمیداد و میدانست به محضه تمام شدن اشکها و گرم شدنه بدنش دردی که تمامه ان زخمها برایش به ارمغان اورده بودند به تنش هجوم میاوردند و تکه تکه اش میکردند، جسمش را مانند روحش...
چشمانش را بست و خدا خدا میکرد که اگر باز هم چشم از هم گشود لااقل چشمانه مادرش خیس از اشک نباشند؛
(درخواستی چیزیم بود،هرچی باشه،سناریو،رمان، فیکشن و...هرچی بود درخدمتم)
꧁°꧂
دستانش چو یخ سرد شده بودند و چشمانش دیگر قادر به دیدن نبود، اشکهایش دیدش را تار میکردند، مدام موهایش را چنگ میزد و پوسته دستانش را با ناخن هایش تراشیده بود، تمامه تنش پر از زخم بود ولی هیچ دردی را احساس نمیکرد، بی هیچ اثری از حتی کمی سوزش در دستان خونی اش، به دیوار تکیه داد، مانند همیشه گوشه ای از اتاقش جمع شده بود و اشک میریخت، لبهایش را میان دندانهایش میفشرد تا زمانی که طعم اهنین خون در تمامه دهانش پخش میشد، اخر اگر مادرش هق هقه زاریش را میشنید قلبش به درد میامد، دستان لرزانش را بین زانوهایش محکم نگه داشت تا لرزششان را احساس نکند، اشکهایش که در سکوت قطره قطره از صورتش پاین میامدند و میچکیدند روی لباسهایش همچون مشت هایی تنومند به قفسه ی سینه اش بودند که نفس کشیدن را برایش دشوارتر میکردند، تلاش میکرد، تقلا میکرد، برای ذره ای هوای تازه که شاید اورا از این حسه خفگی نجات دهد اما بغض امانش نمیداد و میدانست به محضه تمام شدن اشکها و گرم شدنه بدنش دردی که تمامه ان زخمها برایش به ارمغان اورده بودند به تنش هجوم میاوردند و تکه تکه اش میکردند، جسمش را مانند روحش...
چشمانش را بست و خدا خدا میکرد که اگر باز هم چشم از هم گشود لااقل چشمانه مادرش خیس از اشک نباشند؛
(درخواستی چیزیم بود،هرچی باشه،سناریو،رمان، فیکشن و...هرچی بود درخدمتم)
- ۲۲۰
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط