{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟏

ات روی تخت نشسته بود، گوشی توی دستش سنگینی می‌کرد.

دو تا چت باز بود: یکی با مینا، یکی با کوک.

پیام آخر کوک هنوز خونده نشده بود:

ـ «شب بخیر، مواظب خودت باش.»

ات زیر لب گفت:

ـ «کدومو جواب بدم؟ اگه به کوک پیام بدم، مینا بیشتر قهر می‌کنه… اگه به مینا پیام بدم، کوک فکر می‌کنه دیگه نمی‌خوامش.»

(تو که ازش متنفر بودی🌚👍🏻)

دستاش لرزید.

اول رفت توی چت مینا. نوشت:

ـ «مینا… تو برام خیلی مهمی. قهر نکن، خواهش می‌کنم.»

دوباره پاک کرد. دوباره نوشت:

ـ «مینا… باور کن دلم برات تنگ میشه اگه بری.»
باز هم پاک کرد.


آخر سر فقط نوشت:

ـ «می‌تونیم حرف بزنیم؟»

ولی ارسال نکرد.

گوشی رو گذاشت روی تخت و با حرص موهاشو کشید.


ویو مینا

مینا روی تخت دراز کشیده بود، بالش رو بغل کرده بود.

هر چند دقیقه یه بار گوشی رو روشن می‌کرد ببینه ات چیزی فرستاده یا نه.

وقتی هیچ پیامی نیومده بود، لبشو گاز گرفت.

ـ «یعنی واقعاً دیگه اهمیت نمی‌دم؟ یا دارم خودمو گول می‌زنم؟»


ویو کوک

کوک به سقف خیره شده بود. گوشی رو برداشت، توی چت ات نوشت:

ـ «می‌دونی چقد دلم می‌خواست امشب بغلت بخوابم؟»

بعد یه لحظه مکث کرد، پیامو پاک کرد. به جاش نوشت:

ـ «امروز می‌بینمت؟»

ولی اونم نفرستاد.

فقط نفسشو با حرص بیرون داد و گوشی رو انداخت کنارش.

ات بین هر دو نفر گیر کرده بود، مثل یه طناب که دو طرفش رو بکشن.

و هیچ‌کدومشون خبر نداشتن قلب ات چقدر داره له میشه…
دیدگاه ها (۰)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟐ظهر بود. ات هنوز گیج و خسته ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟑ات روی تخت نشسته بود، هنوز ت...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟎صبح، نور از پنجره افتاد روی ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟗بعد از اون لحظه‌ی کوتاه که د...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟒ات هنوز توی بغل کوک بود. صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط