𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟐
ظهر بود. ات هنوز گیج و خسته روی تخت افتاده بود.
صدای نوتیفیکیشن گوشی بلند شد. سریع برداشت و دید از میناست.
پیام مینا:
ـ «از گروه لفت دادم. دیگه نمیام.»
ات جا خورد. سریع نوشت:
ـ «چی؟ چرا؟»
ولی تیک آبی نخورد. مینا سین نکرد.
(باهمتونم قهرممم)
قلب ات تندتر زد. پا شد، شروع کرد توی اتاق راه رفتن.
ـ «نه نه نه… مینا چرا این کارو کردی؟»
ویو مینا
مینا گوشی رو خاموش کرده بود. عمداً.
خودش میدونست ات به هم میریزه.
همونطور که روی تخت ولو شده بود، با لبخند تلخی گفت:
ـ «این بار باید بیای دنبالم ات… باید ثابت کنی هنوز برات مهمم.»
(دوستان تا جواب آزمایش مینا امده بهتون تبریک میگم مینا کصخوله)
ویو کوک
همون موقع کوک برای ات پیام فرستاد:
ـ «حس میکنم یه چیزی شده… میخوای بیام پیشت؟»
ات به صفحهی گوشی خیره موند. از یه طرف مینا با لفت دادن دلشو شکسته بود، از یه طرف کوک داشت با نگرانی جلو میاومد.
با صدای گرفته گفت:
ـ «دارم دیوونه میشم…»
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟐
ظهر بود. ات هنوز گیج و خسته روی تخت افتاده بود.
صدای نوتیفیکیشن گوشی بلند شد. سریع برداشت و دید از میناست.
پیام مینا:
ـ «از گروه لفت دادم. دیگه نمیام.»
ات جا خورد. سریع نوشت:
ـ «چی؟ چرا؟»
ولی تیک آبی نخورد. مینا سین نکرد.
(باهمتونم قهرممم)
قلب ات تندتر زد. پا شد، شروع کرد توی اتاق راه رفتن.
ـ «نه نه نه… مینا چرا این کارو کردی؟»
ویو مینا
مینا گوشی رو خاموش کرده بود. عمداً.
خودش میدونست ات به هم میریزه.
همونطور که روی تخت ولو شده بود، با لبخند تلخی گفت:
ـ «این بار باید بیای دنبالم ات… باید ثابت کنی هنوز برات مهمم.»
(دوستان تا جواب آزمایش مینا امده بهتون تبریک میگم مینا کصخوله)
ویو کوک
همون موقع کوک برای ات پیام فرستاد:
ـ «حس میکنم یه چیزی شده… میخوای بیام پیشت؟»
ات به صفحهی گوشی خیره موند. از یه طرف مینا با لفت دادن دلشو شکسته بود، از یه طرف کوک داشت با نگرانی جلو میاومد.
با صدای گرفته گفت:
ـ «دارم دیوونه میشم…»
- ۶.۶k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط