{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟑

ات روی تخت نشسته بود، هنوز توی شوک لفت دادن مینا.

یه لحظه صدای در اومد. قلبش ریخت. گوشی رو برداشت دید کوک نوشته:

ـ «جلوی در خونه‌تم. درو باز می‌کنی؟»

(نه تو بیای تو خونه دیگه نمیشه بیرونت کرد تا اتو نخوری ول نمیکنی)

ات نفسش بند اومد. چند ثانیه فقط زل زد به پیام.

آخرش بلند شد و درو باز کرد.

(انگا تنت میخواره)

کوک با یه نگاه نگران جلو اومد.

چشماش قرمز بود، معلوم بود شب نخوابیده.

بی‌مقدمه ات رو کشید توی بغل.

ـ «چرا این‌قدر آشفته‌ای؟ چی شده؟»

ات با صدای لرزون گفت:

ـ «مینا… از گروه لفت داد.»

(کوک:خب به کیییی بگم)

کوک اخماش رفت توی هم.

ـ «باز این دختر؟»

بعد صورت ات رو گرفت بین دستاش.

ـ «ببین… بذار هر کاری می‌خواد بکنه. من اینجام. من هیچ وقت ولت نمی‌کنم.»

(دیدین بکیرش بود)

ات خواست چیزی بگه، ولی گلوی خشک‌شده‌ش نذاشت. فقط سرشو گذاشت روی سینه‌ی کوک.


ویو مینا

مینا توی اتاقش نشسته بود، گوشی خاموش کنارش. به سقف خیره شد و لبخند تلخی زد.

ـ «الان دیگه باید دلش برام تنگ شده باشه…»


اما بعد، دلش آشوب گرفت.

دست دراز کرد سمت گوشی و روشنش کرد. آنلاین شد.

اولین چیزی که دید، لوکیشن کوک بود که توی گروه فرستاده بود قبل از لفت دادن مینا
نزدیک خونه‌ی ات.

(در این فیک کوک نقشه دیو سیاه داره سپید نه سیاهههههه)

چشم‌هاش پر اشک شد. زمزمه کرد:

ـ «نه… یعنی واقعاً رفته پیشش؟»
دیدگاه ها (۰)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟒ات هنوز توی بغل کوک بود. صدا...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟐ظهر بود. ات هنوز گیج و خسته ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟏ات روی تخت نشسته بود، گوشی ت...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟎صبح، نور از پنجره افتاد روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط