{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوای فنوت

اوای فنوت
part=۳۴

ساعت ها بعد – لب رودخانه، زیر نور خورشید صبح

آفتاب بالا آمده بود. ایزابل و تهیونگ افتاده بودند روی ماسه‌های کنار رود، خیس و نفس‌نفس زنان.

ایزابل به تهیونگ نگاه کرد. داشت نگاهش می‌کرد. اون نگاه آشنا، گرم، مهربون...

ایزابل نتونست جلوی خودش رو بگیره. خودش رو انداخت توی بغل تهیونگ، هر دو خیس و لرزان بودند ولی به زمونه شک نمی‌کردند. اشک می‌ریخت و می‌خندید.

"ما... ما زنده‌ایم..."

تهیونگ دستش رو کشید توی موهای نم‌دارش و شونه‌های لرزونش رو محکم بغل کرد.

"ایزابل... تو شجاع‌ترین آدمیه که تو عمرم دیدم. عاشقتم... بی‌نهایت."

ایزابل سرش رو بلند کرد، نگاه به چشماش داشت و گفت:

"منم عاشقتم... تموم وجودم عاشقته."

و اونجا، کنار آب، زیر نور خورشید... دهانش رو به لب تهیونگ چسبوند. بوسه‌ای که توش بود تمام حسرت دیروز، ترس امروز، و امید فردا.

لوسین از پشت درخت بیرون اومد و گفت: "شرمنده مزاحمتون شدم... ولی باید بریم. سربازا شاید برگردن."

تهیونگ با لبخند خسته و عاشقش جواب داد: "لوسین... یه روز همه اینا رو جبران می‌کنیم."

لوسین خندید: "اول برسیم به مرز ایتالیا، بعدش فکر کنیم به جبران."

و افتاب داشت بالاتر میاومد. سفر هنوز تموم نشده بود...

---

ادامه دارد...
خوب شرطا ۳۰ لایک
کامنت هم پای خودتون هر جور دوست دارید😊
دیدگاه ها (۳)

اوای فنوتpart =۳۳(جنگل فونتنبلو، فرانسه – ساعات اولیه صبح)هن...

ادامه پارت ۳۲بریم خونه." ایزابل گفت.تهیونگ دستش رو فشرد. "آر...

اوای فنوتpart =۳۱اتاق ایزابل - نیمه شبایزابل تنها بود. توی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط