اوای فنوت
اوای فنوت
part=۳۵
(سه روز بعد – دروازههای قصر مدیچی، ایتالیا)
خورشید داشت توی آسمون نارنجی میشد. گرمای ملایمی توی هوا بود، انگار خود طبیعت هم خوشحال بود از برگشت پادشاه و ملکهاش. دروازههای قصر باز بود، مردم عادی صف کشیده بودند، گل توی دستشون، اشک توی چشماشون.
شایعه مرگ تهیونگ تمام شهر رو گرفته بود. بعضی ها گریه میکردند، بعضی ها شمع روشن کرده بودند، بعضی ها توی کلیساها برای برگشتش دعا میکردند. و حالا، همون مردم، پادشاه خودشون رو میدیدند که سوار بر اسب سفید، با لباس پاره و صورت زخمی، اما سربلند و محکم، وارد شهر میشد.
یه پیرزن جلو دوید و گل سرخ رو انداخت پای اسب تهیونگ. داد زد: "زندهست! پادشاه ما زندهست!"
همه فریاد زدند: "زنده�ست! زندهست!"
تهیونگ دستش رو بلند کرد و لبخند زد. همون لبخندی که ایزابل عاشقش بود. خسته، ولی پر از امید.
ایزابل کنارش بود، سوار بر اسب قهوهای. لباس ساده پوشیده بود، موهاش باد به هم زده بود، ولی توی چشماش برقی بود که نگو. مردم بهش هم گل میدادند، هم دعا. دیگه کسی بهش نگ نمیگفت "بیگانه" یا "فرانسوی". حالا میگفتند "ملکه ما".
توی تالار بزرگ قصر
همه جمع بودند. وزیرا، سربازا، خدمتکارا، نجیبزادهها. سوفیا جلو دوید و بغل کرد ایزابل رو. گریه میکرد و میخندید.
"فکر کردم دیگه نمیبینمت! فکر کردم اونجا بمونی! ایزابل..."
ایزابل بغلش کرد و گفت: "گفتم برمیگردم، نه؟"
تهیونگ رفت روی تخت نشست. ایزابل کنارش. هر دو نگاه به جمع کردند.
وزیر اعظم، روسی، با صورت برافروخته جلو اومد. زانو زد و گفت: "علیاحضرت... ما خیلی نگران بودیم... شایعه شده بود که..."
تهیونگ حرفش رو قطع کرد: "شایعه که پادشاه شما مرده؟ نه عزیزم. پادشاه شما زندهست. و حالا میخوام بدونم... وقتی من نبودم، چه خبر بوده اینجا؟"
همه نگاه به روسی کردند. روسی عرق کرد. صورتش قرمز شد.
سوفیا جلو پرید: "علیاحضرت، اجازه بدین من بگم. وقتی شما نبودید، بیانکا برگشت. با نامه پادشاه فرانسه. اون قصر رو تصرف کرد. ایزابل رو تهدید کرد. حتی یه شب ما رو حبس کرد توی زیرزمین."
تهیونگ مشتش رو گره کرد. چشماش پر از آتیش شد. "بیانکا کجاست؟"
سربازا جواب دادند: "توی برج شرقی زندانیه علیاحضرت. منتظر حکم شماست."
تهیونگ بلند شد. ایزابل دستش رو گرفت و گفت: "آروم. بذار محاکمه بشه. طبق قانون."
تهیونگ نگاه به ایزابل کرد. نفس عمیقی کشید. نشست.
"باشه. فردا صبح، محاکمه بیانکا در همين تالار. همه باید حاضر باشن."
---
اون شب – اتاق ایزابل
ایزابل و تهیونگ تنها بودند. بالاخره تنها. بعد از هفتهها ترس، فرار، زخم، جنگ... بالاخره توی آرامش.
تهیونگ روی تخت دراز کشیده بود، سرش روی پاهای ایزابل. ایزابل داشت موهاش رو نوازش میکرد.
ایزابل گفت: "میترسی از فردا؟"
تهیونگ چشماش رو بست و گفت: "نه. از هیچی نمیترسم. تا تو کنارمی."
"بیانکا ... واقعاً محاکمه میشه؟ اعدام میشه؟"
تهیونگ دستش رو گرفت و بوسید. "نمیذارم اعدام بشه. میدونم تو هم نمیخوای. تبعید. برای همیشه. به یه جزیره دور."
ایزابل آه کشید: "آره. تبعید بهتر از مردن نیست. ولی حداقل وجدانم راحته."
تهیونگ چشماش رو باز کرد و به ایزابل نگاه کرد. دستش رو گذاشت روی گونهاش.
"ایزابل... تو چرا اینقدر خوبی؟"
ایزابل خندید: "چون تو عاشقم کردی."
و اون شب، هیچ حرف دیگهای نزدند. فقط همونجا موندند. در آغوش هم. منتظر فردا. منتظر عدالت. منتظر آرامش...
---
ادامه دارد...
part=۳۵
(سه روز بعد – دروازههای قصر مدیچی، ایتالیا)
خورشید داشت توی آسمون نارنجی میشد. گرمای ملایمی توی هوا بود، انگار خود طبیعت هم خوشحال بود از برگشت پادشاه و ملکهاش. دروازههای قصر باز بود، مردم عادی صف کشیده بودند، گل توی دستشون، اشک توی چشماشون.
شایعه مرگ تهیونگ تمام شهر رو گرفته بود. بعضی ها گریه میکردند، بعضی ها شمع روشن کرده بودند، بعضی ها توی کلیساها برای برگشتش دعا میکردند. و حالا، همون مردم، پادشاه خودشون رو میدیدند که سوار بر اسب سفید، با لباس پاره و صورت زخمی، اما سربلند و محکم، وارد شهر میشد.
یه پیرزن جلو دوید و گل سرخ رو انداخت پای اسب تهیونگ. داد زد: "زندهست! پادشاه ما زندهست!"
همه فریاد زدند: "زنده�ست! زندهست!"
تهیونگ دستش رو بلند کرد و لبخند زد. همون لبخندی که ایزابل عاشقش بود. خسته، ولی پر از امید.
ایزابل کنارش بود، سوار بر اسب قهوهای. لباس ساده پوشیده بود، موهاش باد به هم زده بود، ولی توی چشماش برقی بود که نگو. مردم بهش هم گل میدادند، هم دعا. دیگه کسی بهش نگ نمیگفت "بیگانه" یا "فرانسوی". حالا میگفتند "ملکه ما".
توی تالار بزرگ قصر
همه جمع بودند. وزیرا، سربازا، خدمتکارا، نجیبزادهها. سوفیا جلو دوید و بغل کرد ایزابل رو. گریه میکرد و میخندید.
"فکر کردم دیگه نمیبینمت! فکر کردم اونجا بمونی! ایزابل..."
ایزابل بغلش کرد و گفت: "گفتم برمیگردم، نه؟"
تهیونگ رفت روی تخت نشست. ایزابل کنارش. هر دو نگاه به جمع کردند.
وزیر اعظم، روسی، با صورت برافروخته جلو اومد. زانو زد و گفت: "علیاحضرت... ما خیلی نگران بودیم... شایعه شده بود که..."
تهیونگ حرفش رو قطع کرد: "شایعه که پادشاه شما مرده؟ نه عزیزم. پادشاه شما زندهست. و حالا میخوام بدونم... وقتی من نبودم، چه خبر بوده اینجا؟"
همه نگاه به روسی کردند. روسی عرق کرد. صورتش قرمز شد.
سوفیا جلو پرید: "علیاحضرت، اجازه بدین من بگم. وقتی شما نبودید، بیانکا برگشت. با نامه پادشاه فرانسه. اون قصر رو تصرف کرد. ایزابل رو تهدید کرد. حتی یه شب ما رو حبس کرد توی زیرزمین."
تهیونگ مشتش رو گره کرد. چشماش پر از آتیش شد. "بیانکا کجاست؟"
سربازا جواب دادند: "توی برج شرقی زندانیه علیاحضرت. منتظر حکم شماست."
تهیونگ بلند شد. ایزابل دستش رو گرفت و گفت: "آروم. بذار محاکمه بشه. طبق قانون."
تهیونگ نگاه به ایزابل کرد. نفس عمیقی کشید. نشست.
"باشه. فردا صبح، محاکمه بیانکا در همين تالار. همه باید حاضر باشن."
---
اون شب – اتاق ایزابل
ایزابل و تهیونگ تنها بودند. بالاخره تنها. بعد از هفتهها ترس، فرار، زخم، جنگ... بالاخره توی آرامش.
تهیونگ روی تخت دراز کشیده بود، سرش روی پاهای ایزابل. ایزابل داشت موهاش رو نوازش میکرد.
ایزابل گفت: "میترسی از فردا؟"
تهیونگ چشماش رو بست و گفت: "نه. از هیچی نمیترسم. تا تو کنارمی."
"بیانکا ... واقعاً محاکمه میشه؟ اعدام میشه؟"
تهیونگ دستش رو گرفت و بوسید. "نمیذارم اعدام بشه. میدونم تو هم نمیخوای. تبعید. برای همیشه. به یه جزیره دور."
ایزابل آه کشید: "آره. تبعید بهتر از مردن نیست. ولی حداقل وجدانم راحته."
تهیونگ چشماش رو باز کرد و به ایزابل نگاه کرد. دستش رو گذاشت روی گونهاش.
"ایزابل... تو چرا اینقدر خوبی؟"
ایزابل خندید: "چون تو عاشقم کردی."
و اون شب، هیچ حرف دیگهای نزدند. فقط همونجا موندند. در آغوش هم. منتظر فردا. منتظر عدالت. منتظر آرامش...
---
ادامه دارد...
- ۲.۳k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط