Justletmekissyou part
#Just.let.me.kiss.you. part 9
که یهو فیلیکس از پشت بغلش کرد و سرش رو داخل شونه های هیونجین فرو برد و هیونجین به جای اینکه خجالت بکشه و فیلیکس رو کنار بزنه برعکس....فیلیکس رو چرخوند سمت خودش و کمدش رو محکم گرفت و به چشماش خیره شد.....فیایکس لبخندی نرم زد و گفت:
فیلیکس: میخوام دوباره بو.ست کنم
هیونجین: تو الان اسیب دیدی
فیلیکس: ولی من اللن خوبم
هیونجین: من نمیتونم این کارو کنم...تو شاید بگی خوبی ولی من اینجوری فکر نمیکنم
فیلیکس: اذیت نکن دیگه...اصلا خودم انجامش میدم
.
فیلیکس گردن هیونجین رو محکم گرفت و کشید سمت خودش و شروع به بو.سیدن هیونجین کرد.....هیونجین تو شوک فرو رفته بود ولی بعدش باهاش همکاری کرد و کمرش رو گرفت و برد روی تخت گذاشت و ازش جدا شد....
.
هیونجین: بسه...بخواب
فیلیکس: چی؟
هیونجین: بخواب بچه
.
رفت و چراغ ها رو خاموش کرد و لباس پوشید و امد روی تخت که فیلیکی محکم بازوش رو بغل کرد...هیونجین لبخندی نرم زد و اون رو در آغوشش کشید
.
.
.
فردا صبح:
هیونجین از خواب پاشد و فیلیکس رو تو آغوشش ندید....ترسید و از جا پرید که یهو دید فیلیکس کنارش داره لباساش رو عوض میکنه.....صورتش رو توی دستاش فرو کرد و با صدای خواب الود گفت:
هیونجین: تو نباید به من چیزی بگی بعدش بری؟
فیلیکس: من که جایی نرفتم
هیونجین: رو تخت نیستی..و..و..منو ترسوندی..ف..فکر کر--
.
فیلیکس دستش رو روی گونه ی هیونجین گذاشت و لبخند زد
.
فیلیکس: نگران نباش...فقط دیدم چقدر ناز خوابیدی بیدارت نکردم
هیونجین: چی؟ ناز؟ تو..تو باید از من به ترسی..
فیلیکس: تو ترسناک نیستی..اصلا
.
هیونجین از جاش پاشد و از باا به فیلیکس نگاه کرد
.
هیونجین: تو...خیلی کوچولویی
فیلیکس: هاها..خندیدیم
.
هیونجین به فیلیکس نزد.یک ار میشد و باعث میشد با هر قدمی که به جلو بر میداشت باعث شه....فیلیکس یه قدم به عقب برداره
.
هیونجین: چیشد؟ الان که داری میری عقب
فیلیکس: چی؟ نه
هیونجین: (خنده)
.
.
هیونجین فیلیکس رو به دیوار پشتش چسبود و دستش رو کنار سر فیلیکس گذاشت و سرش و کج کرد و به فیلیکس خیره شد و نزدیکش شد.....انقدر نز.دیک بودن که نفساشون بهم میخورد درست در اخرین لحظه هیونجین از فیلیکس فاصله گرفت و شروع به خندیدن های بلند کرد
.
هیونجین:واییی...تو سرت رو انداخته بودی پایین
فیلیکس: خیلی بدی
هیونجین: (فقط داشت میخندید)
.
هیونجین رفت و لباس مدرسش رو پوشید که بعد رو به فیلیکس کرد
.
هیونجین: بریم؟
فیلیکس: باشه
.
فیلیکس امد از کنار هیونجین رد شه که هیونجین کمرش رو گرفت و....(ادامه دارد)
خوب امیدوارم دوسش داشته باشید فرشته هام😊🫶💝(خودم میدونم افتضاحه😭💔 ببخشید)
خیلی دوستون دارم بانو های مننننن💖 منتظر پارت های بعدی هیونی باشید فرشته هام🤍🥝🥟✨️🎀
#Huynjin
که یهو فیلیکس از پشت بغلش کرد و سرش رو داخل شونه های هیونجین فرو برد و هیونجین به جای اینکه خجالت بکشه و فیلیکس رو کنار بزنه برعکس....فیلیکس رو چرخوند سمت خودش و کمدش رو محکم گرفت و به چشماش خیره شد.....فیایکس لبخندی نرم زد و گفت:
فیلیکس: میخوام دوباره بو.ست کنم
هیونجین: تو الان اسیب دیدی
فیلیکس: ولی من اللن خوبم
هیونجین: من نمیتونم این کارو کنم...تو شاید بگی خوبی ولی من اینجوری فکر نمیکنم
فیلیکس: اذیت نکن دیگه...اصلا خودم انجامش میدم
.
فیلیکس گردن هیونجین رو محکم گرفت و کشید سمت خودش و شروع به بو.سیدن هیونجین کرد.....هیونجین تو شوک فرو رفته بود ولی بعدش باهاش همکاری کرد و کمرش رو گرفت و برد روی تخت گذاشت و ازش جدا شد....
.
هیونجین: بسه...بخواب
فیلیکس: چی؟
هیونجین: بخواب بچه
.
رفت و چراغ ها رو خاموش کرد و لباس پوشید و امد روی تخت که فیلیکی محکم بازوش رو بغل کرد...هیونجین لبخندی نرم زد و اون رو در آغوشش کشید
.
.
.
فردا صبح:
هیونجین از خواب پاشد و فیلیکس رو تو آغوشش ندید....ترسید و از جا پرید که یهو دید فیلیکس کنارش داره لباساش رو عوض میکنه.....صورتش رو توی دستاش فرو کرد و با صدای خواب الود گفت:
هیونجین: تو نباید به من چیزی بگی بعدش بری؟
فیلیکس: من که جایی نرفتم
هیونجین: رو تخت نیستی..و..و..منو ترسوندی..ف..فکر کر--
.
فیلیکس دستش رو روی گونه ی هیونجین گذاشت و لبخند زد
.
فیلیکس: نگران نباش...فقط دیدم چقدر ناز خوابیدی بیدارت نکردم
هیونجین: چی؟ ناز؟ تو..تو باید از من به ترسی..
فیلیکس: تو ترسناک نیستی..اصلا
.
هیونجین از جاش پاشد و از باا به فیلیکس نگاه کرد
.
هیونجین: تو...خیلی کوچولویی
فیلیکس: هاها..خندیدیم
.
هیونجین به فیلیکس نزد.یک ار میشد و باعث میشد با هر قدمی که به جلو بر میداشت باعث شه....فیلیکس یه قدم به عقب برداره
.
هیونجین: چیشد؟ الان که داری میری عقب
فیلیکس: چی؟ نه
هیونجین: (خنده)
.
.
هیونجین فیلیکس رو به دیوار پشتش چسبود و دستش رو کنار سر فیلیکس گذاشت و سرش و کج کرد و به فیلیکس خیره شد و نزدیکش شد.....انقدر نز.دیک بودن که نفساشون بهم میخورد درست در اخرین لحظه هیونجین از فیلیکس فاصله گرفت و شروع به خندیدن های بلند کرد
.
هیونجین:واییی...تو سرت رو انداخته بودی پایین
فیلیکس: خیلی بدی
هیونجین: (فقط داشت میخندید)
.
هیونجین رفت و لباس مدرسش رو پوشید که بعد رو به فیلیکس کرد
.
هیونجین: بریم؟
فیلیکس: باشه
.
فیلیکس امد از کنار هیونجین رد شه که هیونجین کمرش رو گرفت و....(ادامه دارد)
خوب امیدوارم دوسش داشته باشید فرشته هام😊🫶💝(خودم میدونم افتضاحه😭💔 ببخشید)
خیلی دوستون دارم بانو های مننننن💖 منتظر پارت های بعدی هیونی باشید فرشته هام🤍🥝🥟✨️🎀
#Huynjin
- ۱.۱k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط