The Boss Savage
The Boss Savage
part18
یانگ هی:چی توی فکرته هایجین؟برای چی میخوای ریشه ی
احساسی که سالها برای سرکوب کردنش تالش کردی و
دوباره بهش آب برسونی؟
پوزخند غمگینی زد و بعد از نوشیدن جرعه ای دیگه گفت:
_مشکل همین جاست یانگ هی؛ اون ریشه هنوز هم اونجاست یا
بهتره بگم هیچوقت سرکوب نشد! همه ی این سال ها تو
وجودم مثل یه پیچک بزرگ و بزرگ تر میشد اما فقطابرویی به سمت بالا و پوزخندی که گوشه ای از لبش رو به
همراه ابروش به طرفی کش میداد ادامه داد:
_امیدوارم در سال جدید اتفاقات خوب و هیجان انگیزی رو در
زندگی تجربه کنید...به سلامتی سال جدید و اتفاقات خوبش...
به سمت جمعیت چرخید و با بلند کردن جام ظریف داخل
دستش تونست صدای یک دست جمع رو بشنوه که با بلند
کردن جام های داخل دستشون به سالمتی رو روي زبان
جاری میکردن.
با پایان یافتن آخرین جرعه های جام ها مراسم هم به پایان
رسید و جمعیت داخل سالن کمتر و کمتر میشد و جیمین با
نشستن روی مبل منتظر پایان یافتن تشریفات حوصله سر بر
خدافظی بقیه و ترک عمارت بود.
با بیرون رفتن آخرین مهمان پسر سر خدمتکار با فنجون قهوه
ای به سمت هایجین رفت و سینی چوبی مخصوصش رو کنار
مبل روي میز جا داد و خواست مثل همیشه از پدرخوانده
فاصله بگیره که با مخاطب قرار گرفته شدنش از حرکت
ایستاد.
روندش کند شده بود و حااا که دوباره به ریشه اش آب رسیده
رشدش و از سر گرفته. میترسم یانگ هی...میترسم این پیچک
وجودم رو بیشتر از چیزی که هست توی خودش خفه کنه
اما...
سرش رو بالا اورد و با خیره شدن به چشم های نگرانی که
روی تک تک حرکاتش زوم شده بود با لبخند ادامه داد:
_مشکل اینجاست که من عاشق این ترسم، عاشق غرق شدن
توی این پیچک های خارداری که خار های سمیشون هر بار
گوشه ای از روح و تنم و پاره و به زهر آلوده میکنه، من
عاشق اینم که این پیچک بیشتر از قبل وجودم و بین خودش
خفه کنه...میخوام این راه و تا تهش برم.شاید با آب دادن به
ریشه ی این پیچک بتونم گل های زیباش رو هم بین خار های
تیزش ببینم...
part18
یانگ هی:چی توی فکرته هایجین؟برای چی میخوای ریشه ی
احساسی که سالها برای سرکوب کردنش تالش کردی و
دوباره بهش آب برسونی؟
پوزخند غمگینی زد و بعد از نوشیدن جرعه ای دیگه گفت:
_مشکل همین جاست یانگ هی؛ اون ریشه هنوز هم اونجاست یا
بهتره بگم هیچوقت سرکوب نشد! همه ی این سال ها تو
وجودم مثل یه پیچک بزرگ و بزرگ تر میشد اما فقطابرویی به سمت بالا و پوزخندی که گوشه ای از لبش رو به
همراه ابروش به طرفی کش میداد ادامه داد:
_امیدوارم در سال جدید اتفاقات خوب و هیجان انگیزی رو در
زندگی تجربه کنید...به سلامتی سال جدید و اتفاقات خوبش...
به سمت جمعیت چرخید و با بلند کردن جام ظریف داخل
دستش تونست صدای یک دست جمع رو بشنوه که با بلند
کردن جام های داخل دستشون به سالمتی رو روي زبان
جاری میکردن.
با پایان یافتن آخرین جرعه های جام ها مراسم هم به پایان
رسید و جمعیت داخل سالن کمتر و کمتر میشد و جیمین با
نشستن روی مبل منتظر پایان یافتن تشریفات حوصله سر بر
خدافظی بقیه و ترک عمارت بود.
با بیرون رفتن آخرین مهمان پسر سر خدمتکار با فنجون قهوه
ای به سمت هایجین رفت و سینی چوبی مخصوصش رو کنار
مبل روي میز جا داد و خواست مثل همیشه از پدرخوانده
فاصله بگیره که با مخاطب قرار گرفته شدنش از حرکت
ایستاد.
روندش کند شده بود و حااا که دوباره به ریشه اش آب رسیده
رشدش و از سر گرفته. میترسم یانگ هی...میترسم این پیچک
وجودم رو بیشتر از چیزی که هست توی خودش خفه کنه
اما...
سرش رو بالا اورد و با خیره شدن به چشم های نگرانی که
روی تک تک حرکاتش زوم شده بود با لبخند ادامه داد:
_مشکل اینجاست که من عاشق این ترسم، عاشق غرق شدن
توی این پیچک های خارداری که خار های سمیشون هر بار
گوشه ای از روح و تنم و پاره و به زهر آلوده میکنه، من
عاشق اینم که این پیچک بیشتر از قبل وجودم و بین خودش
خفه کنه...میخوام این راه و تا تهش برم.شاید با آب دادن به
ریشه ی این پیچک بتونم گل های زیباش رو هم بین خار های
تیزش ببینم...
- ۷۹۵
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط